Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (22 milliseconds)
English
Persian
extend
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extending
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
extends
وادار کردن اسب به چهارنعل رفتن باپاهای کشیده و بلند
Other Matches
change of leg
وادار کردن اسب به تغییر پادر چهارنعل کوتاه
collect
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collects
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
collecting
وادار کردن اسب به بلند شدن روی پاها
gallop
چهارنعل رفتن
gallops
چهارنعل رفتن
galloped
چهارنعل رفتن
to walk the chalk
بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
he was made to go
وادار به رفتن شد
drawled
کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawl
کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawls
کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
drawling
کشیده حرف زدن اهسته و کشیده ادا کردن
to go catting
[to look for sexual partners]
<idiom>
رفتن برای دختر بلند کردن
[اصطلاح روزمره]
sag
یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
sagged
یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
sags
یک بر شدن کوتاه و بلند شدن از باد رانده شدن تنزل کردن ته رفتن
bestride
باپاهای گشادنشستن یاایستادن
derrick lift
کشیدن وزنه به روی سینه باپاهای راست
enforces
وادار کردن
persuade
وادار کردن
impel
وادار کردن
enforcing
وادار کردن
force
وادار کردن
compel
وادار کردن
persuading
وادار کردن
enforced
وادار کردن
enforce
وادار کردن
persuades
وادار کردن
induce
وادار کردن
impels
وادار کردن
impelled
وادار کردن
impelling
وادار کردن
endue
وادار کردن
compels
وادار کردن
induces
وادار کردن
compelling
وادار کردن
compelled
وادار کردن
inducing
وادار کردن
forces
وادار کردن
forcing
وادار کردن
induced
وادار کردن
elongating
کشیده کردن
elongates
کشیده کردن
elongate
کشیده کردن
pacified
به صلح وادار کردن
enforce
وادار کردن مجبورکردن
pacify
به صلح وادار کردن
hustles
بزور وادار کردن
hustling
بزور وادار کردن
intimidate
با تهدید وادار کردن
enforcing
وادار کردن مجبورکردن
enforces
وادار کردن مجبورکردن
pacifies
به صلح وادار کردن
entrap into
با اغفال وادار کردن به .....
intimidates
با تهدید وادار کردن
enforced
وادار کردن مجبورکردن
pacification
به صلح وادار کردن
hustled
بزور وادار کردن
coercing
بزور وادار کردن
penance
وادار به توبه کردن
to make repeat
وادار به تکرار کردن
to persuade in to an act
وادار بکاری کردن
coerce
بزور وادار کردن
coerced
بزور وادار کردن
bring on
وادار به عمل کردن
coerces
بزور وادار کردن
pacifying
به صلح وادار کردن
hustle
بزور وادار کردن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
pussyfoot
دزدکی راه رفتن اهسته ودزدکی کاری کردن طفره رفتن
goose step
رژه رفتن بدون زانو خم کردن قدم اهسته رفتن
constraining
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrain
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
constrains
بزور وفشار وادار کردن تحمیل کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
having
مجبور بودن وادار کردن
oblige
وادار کردن مرهون ساختن
obliges
وادار کردن مرهون ساختن
to persuade somebody of something
کسی را وادار به چیزی کردن
to lead on
وادار به اقدامات بیشتری کردن
obliged
وادار کردن مرهون ساختن
have
مجبور بودن وادار کردن
conducting
اداره کردن کشیده شدن
conducted
اداره کردن کشیده شدن
conduct
اداره کردن کشیده شدن
conducts
اداره کردن کشیده شدن
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to put any one through a book
کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
change of engagement
وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
imprest
وادار بخدمت لشکری یادریایی کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
incited
باصرار وادار کردن تحریک کردن
incite
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
inciting
باصرار وادار کردن تحریک کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcement
مجبور کردن وادار کردن به اکراه
incites
باصرار وادار کردن تحریک کردن
suborn
به وسیله تطمیع به کار بد یاگواهی دروغ وادار کردن
leads
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
lead
هدایت نمودن سوق دادن وادار کردن ریاست داشتن بر
moved
وادار کردن تحریک کردن
move
وادار کردن تحریک کردن
moves
وادار کردن تحریک کردن
hobble
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hopple
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbling
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbled
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
hobbles
وسیلهای به پای اسب برای وادار کردن او به گامهای معین در ارابه رانی
clackvalve
دریچه لولاداروسفت که چون بلند کنندباصدای بلند بجای خودمیافتد
tout
بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touting
بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touts
بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
touted
بلند جار زدن باصدای بلند انتشار دادن
scampered
چهارنعل
cantering
چهارنعل
galloped
چهارنعل
canters
چهارنعل
cantered
چهارنعل
gallops
چهارنعل
scamper
چهارنعل
gallop
چهارنعل
scampers
چهارنعل
canter
چهارنعل
scampering
چهارنعل
cantered
چهارنعل کوتاه
canters
چهارنعل کوتاه
scampers
چهارنعل دودیدن
galloping inflation
تورم چهارنعل
racked
چهارنعل کوتاه
brattle
تاخت چهارنعل
racks
چهارنعل کوتاه
tantivy
برو چهارنعل
cantering
چهارنعل کوتاه
canter
چهارنعل کوتاه
scampered
چهارنعل دودیدن
wracked
چهارنعل کوتاه
galloping
چهارنعل رونده
rack
چهارنعل کوتاه
scamper
چهارنعل دودیدن
wracks
چهارنعل کوتاه
scampering
چهارنعل دودیدن
dirndl
نوعی دامن بلند با کمر بلند
cantering
گامی شبیه چهارنعل
cantered
گامی شبیه چهارنعل
canter
گامی شبیه چهارنعل
canters
گامی شبیه چهارنعل
gallopade
چهارنعل روی چهار نعل
lope
چهارنعل طبیعی و راحت اسب
lopes
چهارنعل طبیعی و راحت اسب
loping
چهارنعل طبیعی و راحت اسب
loped
چهارنعل طبیعی و راحت اسب
slow gait
چهارنعل کوتاه با حرکت اسب به چپ و راست
throw up
بلند کردن
hoist
بلند کردن
erecting
بلند کردن
lift
بلند کردن
hoisted
بلند کردن
heaved
بلند کردن
elevate
بلند کردن
to kick up
با پا بلند کردن
erects
بلند کردن
erected
بلند کردن
upraise
بلند کردن
lifted
بلند کردن
elevates
بلند کردن
exalt
بلند کردن
heist
بلند کردن
elevating
بلند کردن
to throw up
بلند کردن
walk off with
بلند کردن
heists
بلند کردن
heighten
بلند کردن
heightening
بلند کردن
exalts
بلند کردن
heightens
بلند کردن
lifting
بلند کردن
exalting
بلند کردن
hoists
بلند کردن
heightened
بلند کردن
lifts
بلند کردن
heave
بلند کردن
erect
بلند کردن
steals
بلند کردن چیزی
soar
بلند پروازی کردن
steal
بلند کردن چیزی
chairlifts
سردست بلند کردن
chairlift
سردست بلند کردن
soared
بلند پروازی کردن
crane
وسیله بلند کردن
lift fire
بلند کردن اتش
craning
وسیله بلند کردن
cranes
وسیله بلند کردن
hoists
وسیله بلند کردن
craned
وسیله بلند کردن
soars
بلند پروازی کردن
hoisted
وسیله بلند کردن
hydraulic lift
بلند کردن اب به نیروی اب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com