English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
To enter the arena of bloody politics. وارد صحنه سیاست شدن
Other Matches
[extreme] right-wing scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
far-right extremist scene صحنه جناح راست [افراطی] [سیاست]
to go on stage وارد صحنه [نمایش] شدن
To enter politics . وارد سیاست شدن
scene مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
scenes مجلس پرده جزء صحنه نمایش صحنه
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
monetrarist keynesian debate اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
policy maker سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
theater صحنه عملیات صحنه
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
monetarists طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
i had scarely arrived تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
stage صحنه
frame صحنه
stages صحنه
arena صحنه
arenas صحنه
stages در صحنه فاهرشدن
histrionics صحنه سازی
prosceniums پیش صحنه
prosceniums صحنه نمایش
scenery صحنه سازی
proscenium صحنه نمایش
proscenium پیش صحنه
stages صحنه نمایش
picture دیدن شی یا صحنه
intratheater در داخل صحنه
Behind the scene. پشت صحنه
ring صحنه ورزش
miseenscene صحنه سازی
stage doors در عقب صحنه
stage door در عقب صحنه
theater of operations صحنه عملیات
shipboard صحنه کشتی
scene of action صحنه عملیات
campaigns صحنه نبرد
campaigning صحنه نبرد
campaigned صحنه نبرد
stage در صحنه فاهرشدن
stage صحنه نمایش
field of honor صحنه دوئل
primal scene صحنه اغازین
pictured دیدن شی یا صحنه
pictures دیدن شی یا صحنه
picturing دیدن شی یا صحنه
frame frequency بسامد صحنه
campaign صحنه نبرد
scenarist صحنه ارا
stage fright صحنه هراسی
setting صحنه واقعه
settings صحنه واقعه
cockpits صحنه تئاتر
cockpit صحنه تئاتر
stagehand کارگردان پشت صحنه
bullrings صحنه یامیدان گاوبازی
props اثاثیه صحنه نمایش
theatricalize بروی صحنه اوردن
shambles قتلگاه صحنه کشتار
open board صحنه خلوت شطرنج
to shiftthe scene عوض کردن صحنه
curtain call بازگشت هنرپیشگان به صحنه
bullring صحنه یامیدان گاوبازی
stage whisper نجوای روی صحنه
settings گیرش صحنه پردازی
The scen of a bloody (great) battle. صحنه نبرد خونین
setting گیرش صحنه پردازی
curtain calls بازگشت هنرپیشگان به صحنه
It was stage –managed . It was trumped up. صحنه سازی بود
stage whispers نجوای روی صحنه
stagestruck عاشق صحنه نمایش
scene of action صحنه جنگ یادرگیری
exeunt صحنه را ترک گفتن
stagestruck مسحور صحنه شده
field buying خریددر صحنه جنگ
proscenium جلو صحنه پیشگاه
prosceniums جلو صحنه پیشگاه
intratheater داخل صحنه عملیات
drop curtain پرده جلو صحنه
stagehands کارگردان پشت صحنه
onstage <adj.> <adv.> روی صحنه [تئاتر]
advance base پایگاه مقدم صحنه عملیات
The scene of the nover is laid in scotland. صحنه داستان دراسکاتلند است
To appear on the scene (stage). روی صحنه ظاهر شدن
miseenscene کارگردانی وتنظیم صحنه تاتر
theater army ارتش مستقر در صحنه عملیات
theater army نیروی زمینی صحنه عملیات
parquet محل ارکسترنمایش پایین صحنه
theater in the round تماشاخانه دارای صحنه مدور
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
army in the field ارتش مستقر در صحنه عملیات
upstaging وابسته به عقب یا بالای صحنه
It was the usual scene. صحنه [موقعیت] معمولی بود.
upstages وابسته به عقب یا بالای صحنه
upstaged وابسته به عقب یا بالای صحنه
spotlights شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighting شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlighted شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
spotlight شخصی که در زیرنورافکن صحنه نمایش قرارگرفته
forestage قسمت جلو امده صحنه نمایش
fly gallery قسمت برامده کنار صحنه تاتر
offstage خارج از صحنه نمایش درزندگی خصوصی
to launch a product with much fanfare کالایی را با هیاهو به صحنه نمایش آوردن
footlights ردیف چراغهای جلو صحنه نمایش ومانند ان
stage fright وحشت حاصله در اثر فهوردر صحنه نمایش
It was filmed on location. صحنه فیلم درمحل واقعی فیلمبرداری شده
authorized strength of theater استعداد مجاز صحنه عملیات از نظر پرسنلی
stage set تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
The stage was bare but for [save for] a couple of chairs. صحنه نمایش به استثنای چند تا صندلی لخت بود.
kingcraft سیاست
politics سیاست
king craft سیاست
politic سیاست
politcs سیاست
policies سیاست
diplomacy فن سیاست
policy سیاست
air force component نیروی هوایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
navy component نیروی دریایی شرکت کننده درعملیات مشترک یا صحنه عملیات
realpolitik سیاست تجربی
realpolitik سیاست عملی
realpolitik سیاست زور
anti development policy سیاست ضد توسعه
monetary policy سیاست پولی
laissez faire سیاست اقتصادازاد
mercantilism سیاست بازرگانی
politics سیاست مدون
restrictionism سیاست محدودیت
colonialism سیاست مستعمراتی
commercial policy سیاست بازرگانی
policy-making سیاست گذاری
policy making سیاست گذاری
tax policy سیاست مالیاتی
stop go policy سیاست تثبیت
budgetary policy سیاست بودجهای
new deal سیاست جدید
wage policy سیاست دستمزد
neutralism سیاست بی طرفی
national policy سیاست ملی
social policy سیاست اجتماعی
diplomacy سیاست سیاستمداری
monopolist سیاست انحصاری
development policy سیاست توسعه
diplomatically سیاست مابانه
the policy of the government سیاست دولت
acrobats سیاست باز
acrobat سیاست باز
power politics سیاست زور
anti inflationary policy سیاست انقباضی
income policy سیاست درامدی
political sclence سیاست مدن
expansionary policy سیاست انبساطی
fair deal سیاست منصفانه
financial policy سیاست مالی
fiscal policy سیاست مالی
politicians اهل سیاست
politician اهل سیاست
health policy سیاست بهداشتی
fiscal policy سیاست مالیاتی
politician وارددر سیاست
foreign policy سیاست خارجی
politcs علم سیاست
laisser faire سیاست اقتصادازاد
king craft سیاست پادشاهی
politician سیاست مدار
policy of contianment سیاست تحدیدی
policy makers سیاست گذاران
policy مسلک سیاست
policies مسلک سیاست
politcs سیاست شناسی
public policy سیاست عمومی
public life زندگی در سیاست
politics علم سیاست
employment policy سیاست اشتغال
economic policy سیاست اقتصادی
politicians وارددر سیاست
politicians سیاست مدار
austere fiscal policy سیاست مالی مضیق
outward looking policy سیاست برون نگر
policy of d. سیاست واگذاری اوضاع
labour policy سیاست استخدام کارکنان
plateform اعلامیه سیاست دولت
policy instrument ابزار اجرای سیاست
polities طرز اداره سیاست
ostrich policy سیاست خود فریبی
launch into politics داخل سیاست شدن
agricultural support policy سیاست حمایت از کشاورزی
active fiscal policy سیاست مالی فعال
discretionary fiscal policy سیاست مالی اختیاری
easy money policy سیاست گشایش پول
intransigeance سخت گیری در سیاست
institutionalism سیاست خیریه واخلاقی
expansionary fiscal policy سیاست مالی انبساطی
expansionary monetary policy سیاست پولی انبساطی
income policy سیاست مربوط به درامدها
import substitution policy سیاست جانشینی واردات
discount rate policy سیاست نرخ تنزیل
diplomatize سیاست مداری کردن
orientalism عقاید یا سیاست شرقی
open door policy سیاست درهای باز
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com