English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
initiation وارد کردن کسی در جائی با تشریفات
Other Matches
emcee بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
emcees بعنوان رئیس تشریفات عمل کردن رئیس تشریفات شدن
ritualist ویژه گر تشریفات مذهبی وابسته به تشریفات
residents در جائی سکونت داشتن
resident در جائی سکونت داشتن
emcees رئیس تشریفات کردن
emcee رئیس تشریفات کردن
ritualize رسمی و تشریفاتی کردن شعائر دینی رابجا اوردن قائل به تشریفات شدن
wake up کد وارد شدن در ترمینال راه دور برای بیان به کامپیوتر مرکزی که مقصد وارد شدن به آن محل را دارد
commandeers وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeering وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeer وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
commandeered وارد بخدمت اجباری کردن برای ارتش برداشتن مصادره کردن
gathered و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
gather و مرتب کردن و وارد کردن آن به روش درست در پایگاه داده
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
introducing وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduces وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduce وارد کردن نشان دادن داخل کردن
introduced وارد کردن نشان دادن داخل کردن
bring in وارد کردن
imported وارد کردن
initiate وارد کردن
make an entry وارد کردن
initiating وارد کردن
inputting وارد کردن
initiated وارد کردن
importing وارد کردن
import وارد کردن
inducted وارد کردن
inducting وارد کردن
initiates وارد کردن
inducts وارد کردن
induct وارد کردن
entered وارد یا ثبت کردن
initiate تازه وارد کردن
initiated تازه وارد کردن
rosters وارد صورت کردن
initiates تازه وارد کردن
initiating تازه وارد کردن
inflict casualty خسارت وارد کردن
roster وارد صورت کردن
reimport دوباره وارد کردن
enters وارد یا ثبت کردن
imported عمل وارد کردن
enter وارد یا ثبت کردن
to exert force [on] نیرو وارد کردن [بر]
blemish خسارت وارد کردن
import عمل وارد کردن
importing عمل وارد کردن
i had scarely arrived تازه وارد شده بودم که هنوز وارد نشده بودم که ...
swear in با مراسم تحلیف وارد کردن
take a strain وارد کردن فشار به طناب
swear in باسوگند بشغلی وارد کردن
inputted عمل وارد کردن اطلاعات
input عمل وارد کردن اطلاعات
credited درستون بستانکار وارد کردن
crediting درستون بستانکار وارد کردن
credits درستون بستانکار وارد کردن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
involving گیر انداختن وارد کردن
commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتی
To import goods [from abroad] کالا از خارج وارد کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
inflict casualty تلفات وارد کردن بدشمن
credit درستون بستانکار وارد کردن
to sit for an examination در امتحانی وارد شدن یاشرکت کردن
backhands باپشت راکت ضربت وارد کردن
ingrate تعدی کردن فشار وارد اوردن بر
scoffs اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffing اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoffed اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
scoff اهانت وارد اوردن تمسخر کردن
backhand باپشت راکت ضربت وارد کردن
to enrol somebody کسی را نام نویسی کردن [ثبت نام کردن] [درفهرست وارد کردن]
cermonies تشریفات
ritual تشریفات
ceremony تشریفات
gallery deck پل تشریفات
ceremonies تشریفات
protocol تشریفات
unceremonious بی تشریفات
unceremoniously بی تشریفات
protocols تشریفات
formalities تشریفات
formality تشریفات
ceremoniously با تشریفات
procedures تشریفات
rituals تشریفات
formalist تشریفات
importation عمل وارد کردن چیزی به سیستم از خارج
keyboarding وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
entered وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
types وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
accession به ترتیب خرید وارد دفتر و ثبت کردن
enter وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
keyboarding عمل وارد کردن اطلاعات با صفحه کلید
enters وارد کردن اطلاع در یک ترمینال یا صفحه کلید
type وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
feed مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
typed وارد کردن اطلاعات از طریق صفحه کلید
feed وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
feeds مکانیزم وارد کردن کاغذ درون چاپگر
feeds وارد کردن کاغذ در ماشین یا اطلاعات در کامپیوتر
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
to e. upon acovnt book همه اقلام لازم رادردفترحساب وارد کردن
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
supplements اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplement اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
supplemented اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
key وارد کردن متن یا دستورات از طریق صفحه کلید
supplementing اسب را پس از تاریخ نامویسی وارد مسابقه شرطبندی کردن
paperwork تشریفات اداری
ritual تشریفات مذهبی
ceremonial تشریفاتی تشریفات
ceremonials تشریفاتی تشریفات
red tape تشریفات زائد
service عبادت تشریفات
serviced عبادت تشریفات
honor نجابت تشریفات
guard of honor پاسدار تشریفات
chief of protocol رئیس تشریفات
Chief of protocol. Master of ceremonies. رئیس تشریفات
emcee رئیس تشریفات
emcees رئیس تشریفات
sans ceremonie بدون تشریفات
ritualistic behavior تشریفات وسواسی
ritualism تشریفات دوستی
riteless عاری از تشریفات
starches اهارزدن تشریفات
porotocol department اداره تشریفات
starch اهارزدن تشریفات
masters of ceremonies رئیس تشریفات
master of ceremonies رئیس تشریفات
recriminate اتهام متقابل وارد کردن دعوای متقابل طرح کردن دوباره متهم ساختن
post- وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
posts وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
committing وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
posts وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
post وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
logs وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
post وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
log وارد کردن داده مشخصات مختلف مثل کلمه رمز
post- وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
posted وارد کردن داده در رکورد فایل . عملی که پس از دیگری رخ میدهد
committed وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
commit وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
posted وارد کردن واحدی از اطلاعات در یک رکورد پست جمع داده ها
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
to swear in با سوگند دادن وارد کارکردن بامراسم تحلیف داخل کردن
hang وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
hangs وارد کردن حلقه بی انتها و پاسخ ندادن به دستورات بعدی
commits وارد عمل کردن نیروها انجام دادن مرتکب شدن
an abrupt departure عزیمت بدون تشریفات
red carpet تشریفات و احترامات رسمی
quarterdecks محوطه تشریفات ناو
All the formalities were carried out. تمام تشریفات انجام شد
The formalities of judicial process. تشریفات حقوقی وقضایی
solemnly موقرانه با ائین و تشریفات
To discard formalities . تشریفات را کنا رگذاردن
beadledom تشریفات ورسمیت زیاد
Easter Sepulchre تشریفات مذهبی تدفین
rite مراسم تشریفات مذهبی
circumstances شرط موقعیت تشریفات
due process of the law تشریفات صحیح قانونی
quarterdeck محوطه تشریفات ناو
modes وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
He is very ceremonious. اهل تشریفات (تشریفاتی ) است
bureaucracies رعایت تشریفات اداری بحدافراط
bureaucrasy رعایت تشریفات اداری بحدافراط
bureaucracy رعایت تشریفات اداری بحدافراط
red tapism رعایت تشریفات اداری به حدافراط
Protocol must be observed. تشریفات باید رعایت شود
solemnity ایین تشریفات مراسم سنگین
response صفحهای در سیستم ویدیوی متن که به کاربر امکان وارد کردن داده میدهد
responses صفحهای در سیستم ویدیوی متن که به کاربر امکان وارد کردن داده میدهد
jobs استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
atm ماشین الکترونیکی در بانک با وارد کردن کارت مغناطیسی پول را خرد میکند
manual عمل وارد کردن داده به کامپیوتر توسط اپراتور بوسیله صفحه کلید
job استفاده از ترمینال کاربر محاورهای برای وارد کردن دستورات کنترل کار
voicing وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
voices وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
voice وارد کردن اطلاعات به کامپیوتر با استفاده از سیستم مشخیص صدا و صدای کاربر
part performance عقد یا قرارداددارای تشریفات یا شکل خاص
ceremonialism اعتقاد به لزوم رعایت کامل تشریفات
bureaucrat فرد معتقد به رعایت تشریفات اداری
bureaucrats فرد معتقد به رعایت تشریفات اداری
ceremonious پای بند تشریفات وتعارف رسمی
adjutant's call احضار یکانها به منظور انجام تشریفات
Dont stand on ceremony. تشریفات را بگذار کنار ( راحت باش )
cracking وارد کردن گرما و معمولافشار برای شکستن هیدروکربنهای کمپلکس گاه درحضور کاتالیزور
red tapery رعایت تشریفات رسمی واداری بحد افراط
language نرم افزاری که به کاربر امکان وارد کردن برنامه به زبان خاص و سپس اجرای آن میدهد
languages نرم افزاری که به کاربر امکان وارد کردن برنامه به زبان خاص و سپس اجرای آن میدهد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com