English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (11 milliseconds)
English Persian
mediate واقع درمیان غیر مستقیم
mediated واقع درمیان غیر مستقیم
mediates واقع درمیان غیر مستقیم
mediating واقع درمیان غیر مستقیم
Other Matches
midship واقع درمیان کشتی
mediates درمیان واقع شدن
mediating درمیان واقع شدن
mediated درمیان واقع شدن
mediate درمیان واقع شدن
interscholastic واقع شونده درمیان اموزشگاه ها
collinear دریک خط مستقیم واقع شونده
intercostal واقع در میان دنده ها واقع در بین رگبرگها
dasd Device Storage DirectAccess اسباب حافظه بادستیابی مستقیم دستگاه انباره دستیابی مستقیم
direct admission مراجعه مستقیم به بهداری پذیرش یامراجعه مستقیم بیماران
basic روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
basics روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
direct exchange تعویض مستقیم مبادله مستقیم قطعات
directed مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
directs مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
direct مستقیم یا بدون پردازش یا حرکت مستقیم
cost fraction نتیجه مستقیم هزینههای مستقیم تولید یا خدمت به تعداد واحدهای تولید شده یاکمیت خدمات
direct command فرماندهی مستقیم فرماندهی بلاواسطه تیراندازی به روش فرمان مستقیم
elicitation کسب اطلاعات غیر مستقیم بازجویی غیر مستقیم
direct fire sights زاویه یا بهای تیر مستقیم دوربینهای تیر مستقیم
midst درمیان
betwixt درمیان
altern یک درمیان
amidst درمیان
in between درمیان
tween درمیان
alternate یک درمیان
alternates یک درمیان
amid درمیان
between درمیان
twixt درمیان
alternated یک درمیان
direct dyes رنگینه های مستقیم [که بدون نیاز به دندانه بصورت مستقیم با آب و الیاف پنبه، ابریشم و پشم ترکیب داده شده و رنگ های روشن و براقی را بوجود می آورد ولی در عین حال در برابر شستشو، پایداری خوبی ندارد.]
to lie east and west واقع شدن شرقی وغربی واقع شدن
interjecting درمیان انداختن
affiliates درمیان خودپذیرفتن
double space یک خط درمیان نوشتن
triple space دو خط درمیان کردن
affiliating درمیان خودپذیرفتن
d. about یک روز درمیان
Every three days . سه روز درمیان
among درمیان درزمرهء
interjects درمیان انداختن
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
amid ships درمیان کشتی
interjected درمیان انداختن
amidships درمیان کشتی
affiliate درمیان خودپذیرفتن
affiliated درمیان خودپذیرفتن
enclose درمیان گذاشتن
encloses درمیان گذاشتن
enclosing درمیان گذاشتن
Among the people . درمیان مردم
every other d. یک روز درمیان
every other day یک روز درمیان
interject درمیان انداختن
interlucent درمیان درخشنده
adopt درمیان خود پذیرفتن
alternate یک درمیان امدن متناوب
adopting درمیان خود پذیرفتن
alternated یک درمیان امدن متناوب
adopts درمیان خود پذیرفتن
medially چنانکه درمیان باشد
to stand across the road درمیان جاده ایستادن
cross file یک درمیان در دو جهت قراردادن
across ازاین سو بان سو درمیان
alternates یک درمیان امدن متناوب
storage interleaving درمیان انباره جای دادن
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
in :درمیان گذاشتن جمع کردن
epenthesis الحاق حرفی درمیان کلمه
epizootic منتشر شونده درمیان جانوران
intermediate درمیان اینده مداخله کننده
in- :درمیان گذاشتن جمع کردن
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
pierglass اینه قدی درمیان دوپنجره
break in درمیان صحبت کسی دویدن
direct access storage device اسباب حافظه با دستیابی مستقیم دستگاه با ذخیره دستیابی تصادفی دستگاه انباره دستیابی مستقیم
ruderal روینده درمیان مواد پوسیده وفاسد
to run the gauntlet درمیان دوردیف ازمردم گرفتارشدن وازدوسوازاردیدن
bass viol ویالن بزرگ بم که درمیان زانوهاگذاشته شود
to get in a word edgeways سخنی درمیان حرف ادم پرگوپراندان
to put in درمیان اوردن نقل قول کردن
triggerman ادمکش سریع العمل درمیان جماعت اوباش
pyrenran وابسته به کوهای PYRENEES درمیان فرانسه و اسپانی
intra پیشوند بمعنی در داخل ودرتوی و در درون و درمیان
extensiontable میزی که میتوان دوطرف انراکشیدوقسمتی درمیان ان گذاشت
intervale پارچهای از زمین پست درمیان تپههای یا در کناررودها
endobiotic زیست کننده درمیان بافتهای میزبان خود
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
intercurreace مداخله وقوع درمیان ورود یک ناخوشی درناخوشی دیگر
quadrages imal وابسته به چله روزه وپرهیزکه درمیان نصارامعمول است
canoness زنی که درمیان جامعه مذهبی یادانشکدهای با سایراهل ان زندگی کند
to knit peace between nations ملت هاراباهم اشتی دادن صلح درمیان ملل منعقدکردن
water plate بشقابی که ته ان دو طبقه وبرای انست که اب گرم درمیان ان بریزند...نگاه دارند
gophers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
bran pie فرف بزرگ پراز سبوس که اسباب بازیهایی درمیان ان پنهان می کنند
gofer کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
gofers کلوچهای که درمیان دواهن بشکل شان عسل میپزندوهمان شکل رابر
substantially در واقع
situates واقع در
As it were در واقع
post mortem پس از واقع
indeed در واقع
situate واقع در
postmortem پس از واقع
situating واقع در
situated or situate واقع
bestead واقع
in reality در واقع
hindering واقع درعقب
subjacent واقع در زیر
hinder واقع درعقب
sublunar واقع در زیرقمر
initial واقع در اغاز
onshore واقع در ساحل
hinders واقع درعقب
occurred واقع شدن
shipside واقع در کنارکشتی
simultaneous with each other با هم واقع شونده
take place واقع شدن
sincipital واقع در جلوی سر
sinisteral واقع درسمت چپ
to take place واقع شدن
lied واقع شدن
initialed واقع در اغاز
initialing واقع در اغاز
realist واقع گرا
occur واقع شدن
realist واقع بین
occurs واقع شدن
realists واقع بین
realists واقع گرا
occurring واقع شدن
situated واقع در جایگزین
situated واقع شده در
down-to-earth واقع بین
down to earth واقع بین
initials واقع در اغاز
initialling واقع در اغاز
initialled واقع در اغاز
superjacent واقع درفوق
situated or situate واقع شده
lumbar واقع در کمر
hindered واقع درعقب
dichasial واقع در دو طرف
dereism واقع گریزی
intervascular واقع در میان رگ ها
objectivity واقع بینی
realism واقع بینی
realism واقع گرایی
realism واقع گرائی
intradermal واقع در زیرپوست
to come to pass واقع شدن
intradermic واقع در زیرپوست
set واقع شده
sets واقع شده
setting up واقع شده
intralogical واقع در حدودمنطق
intramontane واقع در کوهستان
flight from reality واقع گریزی
extreme position واقع درمنتهاالیه
extraception واقع نگری
haemal واقع درسوی دل
untrue خلاف واقع
mean واقع دروسط
meaner واقع دروسط
meanest واقع دروسط
hypodermal واقع در زیرپوست
lie واقع شدن
lies واقع شدن
initiatory واقع در اول
centric واقع درمرکز
capsulate واقع درکپسول
trumped-up خلاف واقع
trumped up خلاف واقع
postern واقع درعقب
realistically واقع گرایانه
realistically واقع بین
nether واقع در پایین
nether واقع در زیر
realistic واقع گرایانه
realistic واقع بین
precordial واقع در پیش دل
procephalic واقع در جلو سر
transpontine واقع در انسوی پل
osculant واقع شونده
yonder واقع درانجا
vertical واقع در نوک
vega نسر واقع
covenant واقع شود
limitrophe واقع در مرز
vanward واقع درجلو
covenants واقع شود
axile واقع درمحور
life like واقع نما
it lies on the east of در خاور واقع
located inside تو واقع شده
alpha lyrae نسر واقع
bee line خط مستقیم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com