Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
noncontact sports
ورزشهای بدون برخورد
Other Matches
calisthenics
ورزشهای سبک بدون وسیله ورزشهای سوئدی
calisthenics
ورزشهای تمرینی بدون اسباب
swishing
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swish
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swished
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
swishes
گل بدون برخورد با حلقه بسکتبال
blackguards
سرویسی که بدون برخورد به دیوارهای طرفین به دیوارمقابل بخورد
blackguard
سرویسی که بدون برخورد به دیوارهای طرفین به دیوارمقابل بخورد
tile
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
tiles
مرتب کردن گروهی از پنجره ها به طوری که در کنار هم و بدون برخورد روی هم نمایش داده شوند
pentathlons
ورزشهای پنجگانه
aquatics
ورزشهای ابی
spectator sports
ورزشهای پر تماشاگر
martial arts
ورزشهای رزمی
contact sports
ورزشهای برخوردی
aquatic sports
ورزشهای ابی
pentathlon
ورزشهای پنجگانه
decathlon
ورزشهای ده گانه دوومیدانی
court
زمین ورزشهای محوطهای
decathlons
ورزشهای ده گانه دوومیدانی
jujitsu
مادر ورزشهای رزمی
motorsports
ورزشهای با وسایل موتوری
zero insertion force socket
[قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
calisthenic
وابسته به ورزشهای سبک سوئدی
tae guk
بالاترین فلسفه ورزشهای رزمی
capitain's armband
بازوبند کاپیتان
[ورزشهای با توپ]
abdominal endurance
ورزشهای تقویت عضلههای شکم
cross country
درسرتاسرمزرعه ورزشهای میدانی وصحرایی
channelled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channels
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channel
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeling
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
channeled
جداسازی کانال ها بر حسب مقدار برخورد بین دو کانال هر قدر برخورد کمتر باشد کانال بهتر است
head crash
برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
informally
بدون تشریفات بدون رعایت مراسم اداری یا قانونی
without any reservation
بدون هیچ قید وشرط بدون استثنا مطلقا
unformed
بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
collision
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
collisions
برخورد کردن برخورد تصادف کردن
flat
ضربه بدون ایجاد پیچ در گوی بیلیارد حالت کشیده و بدون انحنای بادبان دریای ارام سطح اب مناسب ماهیگیری
flattest
ضربه بدون ایجاد پیچ در گوی بیلیارد حالت کشیده و بدون انحنای بادبان دریای ارام سطح اب مناسب ماهیگیری
independently
آزاد یا بدون کنترل یا بدون اتصال
of no interest
بدون اهمیت
[بدون جلب توجه]
Taoism
روش فکری منسوب به lao-tseفیلسوف چینی که مبتنی است بر اداره مملکت بدون وجوددولت و بدون اعمال فرمها واشکال خاص حکومت
parataxis
مرتب شدن بدون ربط منطقی توالی دو عبارت یا جمله بدون ربط یا عوامل دستوری دیگر
lynch law
مجازات بدون دادرسی که مردم از پیش خود معین کنند, مجازات مجرمین بدون رسیدگی قضایی وقانونی
offhand
بدون مقدمه بدون تهیه
unbranched
بدون انشعاب بدون شعبه
unstressed
بدون اضطراب بدون کشش
achylous
بدون کیلوس بدون قیلوس
criss-cross
برخورد
impact
برخورد
strikingly
برخورد
contact
برخورد
collision
برخورد
impacts
برخورد
criss-crossed
برخورد
criss-crosses
برخورد
incidence
برخورد
criss-crossing
برخورد
conflict
برخورد
striking
برخورد
contacted
برخورد
ill favored
بد برخورد
appulse
برخورد
attitudes
برخورد
contacts
برخورد
collisions
برخورد
contacting
برخورد
attitude
برخورد
tangency
برخورد
intersect
برخورد
conflicted
برخورد
conflicts
برخورد
approaches
برخورد
approached
برخورد
clashes
برخورد
approach
برخورد
clashed
برخورد
clash
برخورد
osculation
برخورد
strike
برخورد
reception
برخورد
receptions
برخورد
intersected
برخورد
intersects
برخورد
confliction
برخورد
stop
برخورد
stopped
برخورد
strikes
برخورد
stopping
برخورد
stops
برخورد
chattering
برخورد کردن
unsporting conduct
برخورد ناجوانمردانه
conflict of interest
برخورد منافع
impact effect
اثر برخورد
impact hardness
سختی برخورد
tolerating
برخورد هموارکردن
meet
برخورد کردن
meets
برخورد کردن
affable
خوش برخورد
impact factor
ضریب برخورد
impact force
نیروی برخورد
chatters
برخورد کردن
impact parameter
پارامتر برخورد
collision rate
نرخ برخورد
knock-up
برخورد کردن
knock-ups
برخورد کردن
collision rate
میزان برخورد
impact
برخورد کردن
touche
اعلام برخورد
collision energy
انرژی برخورد
impacts
برخورد کردن
take the blade
برخورد شمشیرها
collision rate
سرعت برخورد
inelastic collision
برخورد ناکشسان
impact sound
صدای برخورد
impact strength
استحکام برخورد
tolerate
برخورد هموارکردن
tolerated
برخورد هموارکردن
tolerates
برخورد هموارکردن
impact test
ازمون برخورد
knock up
برخورد کردن
crossing point
محل برخورد دو خط
crossing points
محل برخورد دو خط
collision frequency
فراوانی برخورد
zone of contact
محل برخورد
affect
احساسات برخورد
tilts
منازعه برخورد
My pride was wounded ( hurt) .
به غیرتم برخورد
greets
درود برخورد
greeted
درود برخورد
greet
درود برخورد
fall on
<idiom>
برخورد (بامشکلات)
affects
احساسات برخورد
jct
محل برخورد
meeter
برخورد کننده
elastic collision
برخورد کشسان
tilt
منازعه برخورد
elastic collision
برخورد الاستیک
effective collision
برخورد موثر
accessible
خوش برخورد
electron impact
برخورد الکترونها
chattered
برخورد کردن
contiguity
برخورد تماس
conflux
همریزگاه برخورد
head on collision
برخورد رودررو
head oncollision
برخورد رویاروی
coincidence
تطبیق برخورد
osculate
برخورد کردن
chatter
برخورد کردن
tilted
منازعه برخورد
intersection point
محل برخورد
probability of collision
احتمال برخورد
coincidences
تطبیق برخورد
chattering
ضربه زدن برخورد
snags
بمانعی برخورد کردن
absence of blade
عدم برخورد شمشیرها
meetings
اتصال برخورد میتینگ
snag
بمانعی برخورد کردن
maladdress
برخورد بد ترک ادب
snagging
بمانعی برخورد کردن
chatters
ضربه زدن برخورد
warm up
<idiom>
دوستانه برخورد کردن
smashes
برخورد خرد کردن
smash
برخورد خرد کردن
inelastic cross section
مقطع برخورد ناکشسان
chatter
ضربه زدن برخورد
glad hand
<idiom>
بااهمییت برخورد کردن
meeting
اتصال برخورد میتینگ
chattered
ضربه زدن برخورد
encounters
رویاروی شدن برخورد
contact
اتصال الکتریکی برخورد
contacted
اتصال الکتریکی برخورد
encounter
رویاروی شدن برخورد
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
ocean foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
encountered
رویاروی شدن برخورد
contacting
اتصال الکتریکی برخورد
meet
: برخورد کردن یافتن
meets
: برخورد کردن یافتن
encountering
رویاروی شدن برخورد
beach foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
criterion
مشخصاتی که با آن برخورد خواهد شد
sea foam
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
collision of the second kind
برخورد نوع دوم
collision of the first kind
برخورد نوع اول
contacts
اتصال الکتریکی برخورد
front
نما طرز برخورد
spume
کف آب
[کف حاصل از برخورد آب با چیزی]
fronting
نما طرز برخورد
incidence
برخوردکردن میدان برخورد
to collide head on
با هم شاخ بشاخ برخورد کردن
impact loss
افت انرژی در اثر برخورد
sideswipe
برخورد کردن به پهلوی چیزی
breasts
برخورد سینه قهرمان دو به نوار
spume
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
ocean foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
sea foam
کف دریا
[کف حاصل از برخورد امواج آب]
near collision
حالت نزدیک برخورد دوهواپیما
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com