Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (23 milliseconds)
English
Persian
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
Search result with all words
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
Other Matches
limit state
حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
the d. of duty
انجام وفیفه
functionate
انجام وفیفه کردن
supererogation
افراط در انجام وفیفه
neglect of duty
غفلت در انجام وفیفه
line of duty
نحوه انجام وفیفه
harnessing
حین انجام وفیفه
to perform one's duty
انجام وفیفه کردن
harnessed
حین انجام وفیفه
harness
حین انجام وفیفه
ready for duty
اماده انجام وفیفه
while on duty
حین انجام وفیفه
feasance
انجام وفیفه کردن
supererogation
انجام کاری بیش از حد وفیفه
mistake while in discharge of duty
خطا در حین انجام وفیفه
acquitting
از عهده برامدن انجام وفیفه کردن
acquits
از عهده برامدن انجام وفیفه کردن
to overrun one's duty
از انجام وفیفه شانه خالی کردن
taskwork
کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
pull through
در وضع خطرناکی انجام وفیفه کردن
slacker
کسی که از انجام وفیفه شانه تهی کند
slackers
کسی که از انجام وفیفه شانه تهی کند
board of conciliation
هیاتی که برای پیشگیری وایجاد توافق بین کارگر وکارفرما انجام وفیفه میکند
to sun one self
خودرا افتاب دادن
insconce
خودرا جای دادن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
pass the buck
<idiom>
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
take in stride
<idiom>
خودرا به باد سرنوشت دادن
go to pieces
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
like a duck takes the water
[Idiom]
کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
To extend the scope of ones activities .
میدان عملیات خودرا گسترش دادن
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
to continue one's progress
پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
scratch one's back
<idiom>
کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to put oa a semblance of anger
سیمای خشمگین بخود دادن خودرا خشمگین وانمودکردن
To cast ones vote.
رأی خودرا دادن (به صندوق رأی ریختن )
economic and social council
شورای اقتصادی و اجتماعی یکی از ارکان ششگانه سازمان ملل متحد که وفیفه اش انجام امور اقتصادی واجتماعی و فرهنگی و تربیتی مربوط به سازمان ملل
effectuate
انجام دادن صورت دادن
duty assignment
واگذار کردن وفیفه گماردن به خدمت تعیین محل خدمت شغل دادن
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
effected
انجام دادن
to follow out
انجام دادن
put on
انجام دادن
make out
<idiom>
انجام دادن
fulfills
انجام دادن
fulfilling
انجام دادن
fulfilled
انجام دادن
effect
انجام دادن
fulfil
انجام دادن
to do a thing the right way
انجام دادن
go through
انجام دادن
covers
انجام دادن
do up
انجام دادن
implemented
انجام دادن
implementing
انجام دادن
implement
انجام دادن
implements
انجام دادن
coverings
انجام دادن
pay
انجام دادن
to bring to an issve
انجام دادن
pays
انجام دادن
to bring to effect
انجام دادن
paying
انجام دادن
to make good
انجام دادن
effecting
انجام دادن
cover
انجام دادن
chare
انجام دادن
execute
انجام دادن
put inpractice
انجام دادن
carry out
انجام دادن
bring inbeing
انجام دادن
accomplish
انجام دادن
carry into effect
انجام دادن
to put through
انجام دادن
make something happen
انجام دادن
actualize
انجام دادن
fulfill
[American]
انجام دادن
make a reality
انجام دادن
carry ineffect
انجام دادن
actualise
[British]
انجام دادن
accomplishes
انجام دادن
accomplishing
انجام دادن
accomplish
انجام دادن
to carry through
انجام دادن
implement
انجام دادن
fulfit
انجام دادن
bring into being
انجام دادن
put into effect
انجام دادن
put ineffect
انجام دادن
performs
انجام دادن
furnishing
انجام دادن
parform
انجام دادن
char
انجام دادن
charring
انجام دادن
put into practice
انجام دادن
carry out
انجام دادن
fulfils
انجام دادن
chars
انجام دادن
furnishes
انجام دادن
to go through
انجام دادن
furnish
انجام دادن
to carry into execution
انجام دادن
perform
انجام دادن
fulfill
انجام دادن
administer
انجام دادن
stand to
انجام دادن
performed
انجام دادن
to do by halves
ناقص انجام دادن
served
خدمت انجام دادن
serves
خدمت انجام دادن
overdoes
بیش از حد انجام دادن
overdoing
بیش از حد انجام دادن
rework
دوباره انجام دادن
lurked
در خفا انجام دادن
dashed
بسرعت انجام دادن
serve
خدمت انجام دادن
lurking
در خفا انجام دادن
lurks
در خفا انجام دادن
overdo
بیش از حد انجام دادن
solemnize
باتشریفات انجام دادن
put across
خوب انجام دادن
dash
بسرعت انجام دادن
overdid
بیش از حد انجام دادن
To carry out to the letter . To do something very meticulously .
موبه مو انجام دادن
dashes
بسرعت انجام دادن
reworked
دوباره انجام دادن
alternates
بنوبت انجام دادن
top
خوب انجام دادن
completion of a contract
انجام دادن قرارداد
misdo
ناصحیح انجام دادن
to toss off
زود انجام دادن
repeats
دوباره انجام دادن
repeat
دوباره انجام دادن
go the whole hog
<idiom>
بطورکامل انجام دادن
manipulate
بامهارت انجام دادن
reworking
دوباره انجام دادن
reworks
دوباره انجام دادن
to carry out a transaction
معامله ای انجام دادن
to a one's object
مقصودخودرا انجام دادن
manipulates
بامهارت انجام دادن
out act
بهتر انجام دادن از
alternate
بنوبت انجام دادن
alternated
بنوبت انجام دادن
manipulated
بامهارت انجام دادن
perform
انجام دادن خوب یا بد
redid
دوباره انجام دادن
redoes
دوباره انجام دادن
performs
انجام دادن خوب یا بد
manipulate
با دست انجام دادن
on the beam
<idiom>
خوب انجام دادن
performed
انجام دادن خوب یا بد
redone
دوباره انجام دادن
to bring through
خوب انجام دادن
redo
دوباره انجام دادن
lurk
در خفا انجام دادن
redoing
دوباره انجام دادن
raise Cain
<idiom>
کمک ،کاری انجام دادن
plodded
بازحمت کاری را انجام دادن
consummate
انجام دادن عروسی کردن
consummated
انجام دادن عروسی کردن
plodding
بازحمت کاری را انجام دادن
To do something with ease(easily).
کاری را به آسانی انجام دادن
plods
بازحمت کاری را انجام دادن
delegation of authority
دادن اختیار انجام عمل
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
deliberates
عمدا انجام دادن عمدی
deliberated
عمدا انجام دادن عمدی
plod
بازحمت کاری را انجام دادن
spial
عمل مخفی انجام دادن
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
deliberate
عمدا انجام دادن عمدی
heat treat
انجام دادن عملیات حرارتی
deliberating
عمدا انجام دادن عمدی
completing
کامل کردن انجام دادن
terrorizing
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
speculates
معاملات پرخطر انجام دادن
terrorized
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorised
با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com