Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 160 (8 milliseconds)
English
Persian
extra good time
وقت معافیت از زندان
Other Matches
exemption
معافیت مالیاتی معافیت گمرکی
impunity
معافیت از مجازات معافیت از زیان
breakaway
شکستن خط محاصره شکستن بند زندان فرار از زندان
exemption
معافیت
dispensations
معافیت
relief
معافیت
exemption
[from]
معافیت
[از]
franchise
معافیت
franchises
معافیت
dispensation
معافیت
tax exemption
معافیت مالیاتی
tax remission
معافیت مالیاتی
exemptions from age restriction
معافیت از شرط سن
freedoms
معافیت اسانی
exemption from taxation
معافیت از مالیات
immunity
بخشودگی معافیت
venia etatis
معافیت از شرط سن
exonerative
متضمن معافیت
freedom
معافیت اسانی
exemption from territorial jurisdiction
معافیت از سیستم حقوقی یک کشور
excusable
قابل بخشش و معافیت بخشیدنی
carded for record
معافیت از خدمت به خاطر ثبت درپرونده
legal aid
معافیت ازهزینه دادرسی معادل assistance judicial
subsidy
حقوق گمرکی اشیا وارداتی و صادراتی معافیت مالیاتی تولیدکنندگان به منظور پایین نگهداشتن قیمتها
tax deduction
تخفیف مالیاتی مخارجی که معافیت مالیاتی دارند
dungeons
زندان
slammer
زندان
imprisonment
زندان
tollbooth
زندان
tolbooth
زندان
dungeon
زندان
grate
زندان
grated
زندان
grates
زندان
presidio
زندان
calaboose
زندان
bridewell
زندان
qoud
زندان
quod
زندان
hothouses
زندان
hothouse
زندان
house of correction
زندان
hoosegow
زندان
pokey
زندان
gaol
زندان
jailing
زندان
jailed
زندان
jail
زندان
gaols
زندان
gaoling
زندان
prisons
زندان
prison
زندان
jails
زندان
gaoled
زندان
put in jail
در زندان افکندن
penology
اداره زندان
prison breaker
زندان گریز
house of d.
زندان موقتی
prison breaking
زندان گریزی
to cage up
در زندان افکندن
maximum security prison
زندان فوق امنیتی
life sentence
حکم زندان
solitary confinement
زندان مجرد
solitary confinement
زندان انفرادی
prison camps
زندان صحرایی
prison camp
زندان صحرایی
to break the prison
گریختن از زندان
sweatbox
زندان مجرد
state prison
زندان دولتی
state prison
زندان ایالتی
serve time
در زندان به سر بردن
to serve time
در زندان بسربردن
put in jail
به زندان انداختن
from out the prison
از توی زندان
lockup
زندان کردن
lockups
زندان کردن
incarcerate
در زندان نهادن
incarcerated
در زندان نهادن
incarcerates
در زندان نهادن
incarcerating
در زندان نهادن
warden
رئیس زندان
wardens
رئیس زندان
confinement
زندان بودن
can
زندان کردن
canning
زندان کردن
imprisons
زندان کردن
imprisoning
زندان کردن
imprison
زندان کردن
cells
زندان انفرادی
prison
وابسته به زندان
prison
زندان کردن
cell
زندان تکی
jailbreaks
فرار از زندان
jailbreak
فرار از زندان
prisons
وابسته به زندان
wards
سلول زندان
ward
سلول زندان
prisons
زندان کردن
cans
زندان کردن
disciplinary barracks
زندان دژبان
disciplinary barracks
زندان انضباطی
cell
زندان انفرادی
confinement facility
تاسیسات زندان
close confinement
زندان انفرادی
disprison
از زندان دراوردن
disciplinary segregation
زندان انضباطی
bagnio
زندان شرقی
black holes
زندان تاریک
cells
زندان تکی
black hole
زندان تاریک
dunggeon
زندان زیرزمین
lay by the heels
در بند یا زندان نهادن
ward
حیاط محوطه زندان
marshall
مارشال رئیس زندان
lay fast by the heels
در بند یا زندان نهادن
jug
زندان
[اصطلاح روزمره]
clink
زندان
[اصطلاح روزمره]
prisoner of war cage
زندان زندانیان جنگی
extra good time
معافی مشروط از زندان
wards
حیاط محوطه زندان
breach of prison
جرم فرار از زندان
dungeon
سیاه چال
[در زندان]
recommit
دوباره زندان کردن
wardress
نگهبان و محافظ زن در زندان
to bail out
با ضمانت از زندان دراوردن
prison psychosis
روان پریشی زندان
coop
اغل گوسفند زندان
He was sent to jail.
اورابه زندان انداختند
To beak jail .
از زندان فرار کردن
governor
حاکم رئیس زندان
dungeons
سیاه چال ها
[در زندان]
oubliettes
سیاه چال ها
[در زندان]
governors
حاکم رئیس زندان
oubliette
سیاه چال
[در زندان]
bastille
زندان عمومی سابق در
send up
<idiom>
حکم به زندان انداختن کسی
quad
زندانی کردن در زندان افکندن
to dungeon somebody
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
diversion
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
diversion law
استفاده ازجایگزین جزابه جای زندان
quads
زندانی کردن در زندان افکندن
to cast
[throw]
somebody into the dungeon
به زندان انداختن کسی
[تاریخ]
run (someone) in
<idiom>
به زندان بردن ،دستگیر کردن
jailŠetc
کسیکه زندان خانه اوشده است
penitentiary
دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
penitentiaries
دار التادیب بازداشتگاه یا زندان مجرمین
prison bird
کسیکه زندان خانه او شده است
turnkey
کلید دار زندان دستگاه انحراف سنج زاویه
negligent escape
فرار از زندان بدون اطلاع ورضایت مامور محافظش
oubiette
زندان پنهان که در بالای ان یک روزنه هست و بس سیاه چال
court of record
در CL فقط اینگونه محاکم حق صدور حکم جریمه و زندان را دارند
colony
موسسه ای دور از تمدن برای گروهی از مردم
[مانند زندان]
The law prescribes a prison sentence of at least five years for such an offence.
قانون کم کمش پنج سال حکم زندان برای چنین جرمی تجویزمی کند.
contempt
در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
Hard architecture
[ساختمان محکم، غیر شخصی و بدون پنجره که معمولا زندان ها و بیمارستان های روانی به این سبک ساخته می شده است.]
habeas corpus
دستور احضار زندانی دستوری که دادگاه به زندان محل توقیف زندانی یی که توقیفش را غیر قانونی می داند
to release
آزاد کردن
[رها کردن ]
[از زندان]
ransoms
وجهی که جهت ازادکردن اسیر یا خریداری مدت زندان قابل خرید پرداخت شودوجهی که جهت احتراز ازتنبیهات جزایی از طرف مجرم و به جای تقبل ان تنبیهات پرداخت شود
ransom
وجهی که جهت ازادکردن اسیر یا خریداری مدت زندان قابل خرید پرداخت شودوجهی که جهت احتراز ازتنبیهات جزایی از طرف مجرم و به جای تقبل ان تنبیهات پرداخت شود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com