English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 154 (10 milliseconds)
English Persian
niggle وقت گذراندن
niggled وقت گذراندن
niggles وقت گذراندن
piddle وقت گذراندن
piddled وقت گذراندن
piddles وقت گذراندن
temporised وقت گذراندن
temporises وقت گذراندن
temporising وقت گذراندن
temporize وقت گذراندن
temporized وقت گذراندن
temporizes وقت گذراندن
temporizing وقت گذراندن
idle وقت گذراندن
idled وقت گذراندن
idles وقت گذراندن
idlest وقت گذراندن
temporalize وقت گذراندن
Search result with all words
lobbied برای گذراندن لایحهای
lobbies برای گذراندن لایحهای
lobby برای گذراندن لایحهای
filtering از صافی گذراندن
pass گذراندن تصویب شدن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass گذراندن
passed گذراندن تصویب شدن
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passed گذراندن
passes گذراندن تصویب شدن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
grip بریدگی برای گذراندن اب
gripped بریدگی برای گذراندن اب
gripping بریدگی برای گذراندن اب
grips بریدگی برای گذراندن اب
moon بیهوده وقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
avert گذراندن
averted گذراندن
averting گذراندن
averts گذراندن
survive گذراندن
survived گذراندن
survives گذراندن
surviving گذراندن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
temporised بدفع الوقت گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
temporising بدفع الوقت گذراندن
temporize بدفع الوقت گذراندن
temporized بدفع الوقت گذراندن
temporizes بدفع الوقت گذراندن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
while سپری کردن گذراندن
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
fare گذراندن گذران کردن
fared گذراندن گذران کردن
fares گذراندن گذران کردن
faring گذراندن گذران کردن
aestivate تابستان را گذراندن
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
belate ازموقع گذراندن
dillydally بیهوده وقت گذراندن
filtration از صافی گذراندن
filrate از صافی گذراندن
get on گذران کردن گذراندن
get through به پایان رساندن گذراندن
hang around وقت را به بطالت گذراندن
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
interlace ازهم گذراندن
jauk بیهوده وقت گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
leach از صافی گذراندن
outwear کهنه شدن گذراندن
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
play away به بازی گذراندن
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
Other Matches
to have a rough time بد گذراندن
to rime away one's time گذراندن
to be at ease به گذراندن
to make a shift گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
to rub through or along بسختی گذراندن
to rough it سخت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
token passing گذراندن نشانه
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com