English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
neurologist ویژه گر اعصاب
Other Matches
idiosyncrasies طبیعت ویژه طرز فکر ویژه شیوه ویژه هرنویسنده خصوصیات اخلاقی
idiosyncrasy طبیعت ویژه طرز فکر ویژه شیوه ویژه هرنویسنده خصوصیات اخلاقی
to watch for certain symptoms توجه کردن به نشانه های ویژه [علایم ویژه مرض ]
special interest groups گروههایی با علاقه ویژه گروه مشترک المنافع ویژه
specialty کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
speciality کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
specialities کالای ویژه داروی ویژه یا اختصاصی اسپسیالیته
idiocrasy طبیعت ویژه طرز فکر ویژه
nervation رگ و پی اعصاب
neurophysiology فیزیولوژی اعصاب
neurochemistry شیمی اعصاب
taste nerves اعصاب چشایی
neurosurgery جراحی اعصاب
neuralgia درد اعصاب
neuropathist پزشک اعصاب
neurosyphilis سیفلیس اعصاب
neurotomy تشریح اعصاب
somatic nerves اعصاب تنی
sensory nerves اعصاب حساسه
neurotoxic مخدر اعصاب
neuropharmacology داروشناسی اعصاب
peripheral nerves اعصاب پیرامونی
neurility وفیفه اعصاب
neuremia اختلال اعصاب
nerve gas گاز اعصاب
war of nerves جنگ اعصاب
nerve gases گاز اعصاب
neurologist متخصص اعصاب
nervous prostration ضعف اعصاب
neuroses اختلال اعصاب
neurosis اختلال اعصاب
nervous prostration کسالت اعصاب
neurasthenia ضعف اعصاب
praetorial متعلق به گارد ویژه سربازی که جز گارد ویژه است
nervous prostration سستی پی خستگی اعصاب
neuroanatomy کالبد شناسی اعصاب
neural وابسته به سلسله اعصاب
analeptics داروهای محرک اعصاب
neuropsychiatrist پزشک اعصاب و روان
neurodynamic substances مواد پویاساز اعصاب
nerve racking خسته کننده اعصاب
nerve-racking خسته کننده اعصاب
nerve wrack خسته کننده اعصاب
neuropathologist اسیب شناس اعصاب
neurovegetative system دستگاه اعصاب نباتی
let down one's hair <idiom> تمدد اعصاب کردن
reticulum بافت نگاهدارنده اعصاب
vasomotor nerves اعصاب محرک رگها
to stretch oneself تمد د اعصاب کردن
vasomotor اعصاب محرک رگها
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
pain in the neck آدم [چیز] اعصاب خورد کن
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
You're a pain in the neck! اعصاب آدم را خورد می کنی!
pull oneself together بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
This drug excites the nerves. این دارو اعصاب را تحریک می کند
neuration بخش پی یا اعصاب درتن عصب بندی
The nerves can only take so much . اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
end bulb انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان endcopuscle نیز می گویند
myelin sheath ماده سفید چربی که غلاف بعضی اعصاب رامیپوشاند
vasomotor اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
relaxing تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxes تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relax تمدد اعصاب کردن راحت کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
net ویژه
nets ویژه
nett ویژه
special ویژه
prerogative حق ویژه
priviege حق ویژه
special character ویژه
specific humidity نم ویژه
idiocrasy ویژه
extra special ویژه
adhoc ویژه
peculiar ویژه
extra <adj.> ویژه
special <adj.> ویژه
prerogatives حق ویژه
paticular ویژه
privilege حق ویژه
expresses ویژه
expressed ویژه
express ویژه
expert ویژه گر
specialists ویژه گر
particulars ویژه
specific ویژه
specially ویژه
experts ویژه گر
specialist ویژه گر
specifics ویژه
expressing ویژه
particular ویژه
specialists ویژه کار
specific weight سنگینی ویژه
specific volume حجم ویژه
specific weight وزن ویژه
specific yield ابدهی ویژه
indicium نشانه ویژه
monkish ویژه راهبان
specific lattice شبکه ویژه
specific resistance مقاومت ویژه
specialist ویژه کار
life guard هنگ ویژه
specific rotation چرخش ویژه
lacrimal ویژه اشک
lachrymal ویژه اشک
labeled cargo کالای ویژه
kink ویژه گی فرریز
speleologist ویژه گر غارشناسی
habiliments جامه ویژه
gastronomist ویژه گرخوراک
special effects جلوههای ویژه
characteristic number ویژه مقدار
characteristic function ویژه تابع
cariologist ویژه گر قلب
bylaw قانون ویژه
byelaw قانون ویژه
body guard هنگ ویژه
(not one's) cup of tea <idiom> علاقه ویژه
characteristic نشان ویژه
acoustician ویژه گر اواشنود
characteristic root ویژه مقدار
proper value ویژه مقدار
favourite or vor ویژه مخصوص
equity capital ارزش ویژه
endemical ویژه یک قوم
electrical resistivity مقاومت ویژه
eigenvalue ویژه مقدار
eigenfunction ویژه تابع
ecotype بوم ویژه
specific viscosity گرانروی ویژه
conizance نشان ویژه
extra equipment متعلقات ویژه
idioms تعبیر ویژه
self weight ویژه وزن
special character دخشه ویژه
prerogatived دارای حق ویژه
preceptorial ویژه اموزگاری
special deposits سپردههای ویژه
praetorian guard گارد ویژه
special drawing right حق برداشت ویژه
special drawing rights حق برداشت ویژه
special duty کار ویژه
special party گروه ویژه
special passport پاسپورت ویژه
special symbol نماد ویژه
proper function ویژه تابع
special case مورد ویژه
special bastard حرامزاده ویژه
singular matrix ماتریش ویژه
singular matrix ماتریس ویژه
resistivity مقاومت ویژه
relative density گرانی ویژه
regiospecific جهت ویژه
special agreement قرارداد ویژه
penologist ویژه گر کیفرشناسی
dead weight ویژه وزن
dead weights ویژه وزن
garb پوشاک ویژه
monograph ویژه نگاشت
monographs ویژه نگاشت
specific heat دمای ویژه
net profit سود ویژه
specific humidity رطوبت ویژه
quantum state ویژه حالت
experts ویژه کار
expert ویژه کار
particular lien حق حبس ویژه
special verdict تصمیم ویژه
species specific نوع- ویژه
specific cost هزینه ویژه
specific donor دهنده ویژه
specific drawdown افت ویژه
physiologist ویژه گر فیزیولوژی
physiologists ویژه گر فیزیولوژی
specific heat گرمای ویژه
monocular ویژه یک چشم
idioms زبان ویژه
specializing ویژه گری
specialities ویژه گری
prerogatives دارای حق ویژه
prerogatives حق یا امتیاز ویژه
prerogative دارای حق ویژه
prerogative حق یا امتیاز ویژه
lineaments نشان ویژه
specialty ویژه گری
speciality ویژه گری
standing order اوامر ویژه
zoologist ویژه گرجانورشناسی
versions شرح ویژه
version شرح ویژه
juveniles ویژه نو جوانان
juvenile ویژه نو جوانان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com