English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (21 milliseconds)
English Persian
tidied پاکیزه منظم کردن
tidier پاکیزه منظم کردن
tidies پاکیزه منظم کردن
tidiest پاکیزه منظم کردن
tidy پاکیزه منظم کردن
tidying پاکیزه منظم کردن
Other Matches
eurhythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
eurythmy ضربان منظم نبض حرکات منظم بدن
smooth plaster surface پاکیزه کردن
elute پاکیزه کردن
do the cleaning پاکیزه کردن
clean پاکیزه کردن
clean house پاکیزه کردن
regularized منظم کردن
regularize منظم کردن
regularising منظم کردن
regulater منظم کردن
regularised منظم کردن
arrays منظم کردن
to set in order منظم کردن
to set to rights منظم کردن
regularizes منظم کردن
order منظم کردن
shipshape منظم کردن
array منظم کردن
regularizing منظم کردن
regularises منظم کردن
ranks اراستن منظم کردن
systemmatize منظم یامرتب کردن
ranked اراستن منظم کردن
pick up کندن منظم کردن
rank اراستن منظم کردن
shipshape مرتب کردن منظم
grades شیب منظم دادن تسطیح کردن
stacks جمع اوری و منظم کردن وسایل
to kern a letter فاصله دخشه ای را با کاهش منظم کردن
stacked جمع اوری و منظم کردن وسایل
stack جمع اوری و منظم کردن وسایل
grade شیب منظم دادن تسطیح کردن
make the grade <idiom> منظم کردن، موفق بودن ،حاضر شدن
fcc CommunicationCommision Federalسازمان امریکایی مسئول منظم کردن ارتباطات
to marshal one's creditors صورت بستانکاران خود را ازلحاظ تقدم و تاخر منظم کردن
qualifies منظم کردن کنترل کردن
qualify منظم کردن کنترل کردن
brisk پاکیزه
briskest پاکیزه
spruce پاکیزه
neatly پاکیزه
spruces پاکیزه
brisker پاکیزه
neatest پاکیزه
neater پاکیزه
sprucy پاکیزه
clean limbed پاکیزه
neat پاکیزه
clean پاکیزه
cleaned پاکیزه
cleanest پاکیزه
cleans پاکیزه
grader ماشینی که برای درجه بندی کردن مواد و محصول بکارمیرودو بانها شیب منظم میدهد
well got up پاکیزه حسابی
trimmest مرتب پاکیزه
nattier پاکیزه ماهر
nattiest پاکیزه ماهر
natty پاکیزه ماهر
trim مرتب پاکیزه
trims مرتب پاکیزه
elution پاکیزه سازی
antiseptic تمیز و پاکیزه مشخص
antiseptics تمیز و پاکیزه مشخص
decorously بطور مناسب و پاکیزه
she is neatly dressed جامه اش اراسته و پاکیزه است
pure پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
purer پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
i wrote as neatly as he did من همان اندازه پاکیزه هستم که او نوشت
purest پاکیزه یا ترکیب نشده با سایر چیزها
she kept her room neat اطاق خود را اراسته و پاکیزه نگاه میداشت
privacy act of قانونی که در کنگره آمریکا برای منظم کردن ذخیره داده در پایگاه های داده آژانس فدرالی به تصویب رسید
orderlies منظم
orderly منظم
proper <adj.> منظم
regular <adj.> منظم
fair <adj.> منظم
neat <adj.> منظم
decent <adj.> منظم
steady <adj.> منظم
tidy <adj.> منظم
trim <adj.> منظم
uncluttered <adj.> منظم
well-ordered <adj.> منظم
businesslike منظم
symmetric منظم
methodical منظم
regulars منظم
systematic منظم
straight <adj.> منظم
presentable <adj.> منظم
pitched منظم
business like منظم
in good order <adj.> منظم
kelter منظم
ordered منظم
in kelter منظم
first string منظم
lattice توری منظم
regular set مجموعه منظم
systematic irrigation ابیاری منظم
square منظم حسابی
lattices توری منظم
well ordered مرتب و منظم
regular polymer بسپار منظم
systematic error خطای منظم
regular expression مبین منظم
well conditioned مرتب و منظم
regular army ارتش منظم
duly <adv.> بطور منظم
orderly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بصورت منظم
neatly <adv.> بصورت منظم
squaring منظم حسابی
standing army ارتش منظم
duly <adv.> بصورت منظم
tidily <adv.> بطور منظم
squares منظم حسابی
squared منظم حسابی
orderly <adv.> بطور منظم
neatly <adv.> بطور منظم
lattice network شبکه توری منظم
unconventional جنگ غیر منظم
regular پرسنل کادر منظم
systematic desensitization حساسیت زدایی منظم
processions درصفوف منظم پیشرفتن
regulars پرسنل کادر منظم
taut loom چله سفت و منظم
procession درصفوف منظم پیشرفتن
procession بصورت صفوف منظم
systematic منظم نظم پذیر
irregular نا منظم غیر رسمی
liner trade کشتیرانی منظم تجاری
irregulars عده غیر منظم
regular grammar دستور زبان منظم
unconventional warfare جنگ غیر منظم
tidily بطور اراسته و منظم
put on <idiom> منظم یا تولید یک بازی و...
processions بصورت صفوف منظم
day in and day out <idiom> بطور منظم ،تمام مدت
pogrom قتل عام منظم روسی
regular solid کثیرالاضلاع پنج ضلعی منظم
blended fund سرمایههای بهم منظم شده
My heartbeat is even . ضربان قلبم منظم است
systematic random sampling نمونه گیری تصادفی منظم
pogroms قتل عام منظم روسی
clockwork چرخهای ساعت منظم وخودکار
argument علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
keep regular hours ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
arguments علامتی که آرگومانهای یک خط را منظم جدا میکند
isochronous واقع شونده در فواصل منظم ومساوی
spider wire entanglement نردههای زیگزاگی غیر منظم سیم خاردار
isochronal همزمان واقع شونده در فواصل منظم و مساوی
Regular training strengthens the heart and lungs. ورزش به طور منظم قلب و ریه ها را تقویت میکند.
laceria [نقش های منظم در کنار یکدیگر] [معماری اسلامی]
You cannot make a crab walk straight . <proverb> نمى توان خرچنگ را واداشت منظم و صاف راه برود .
Floret [rosette] [طرح گل رزی با حالتی منظم و هندسی که جلوه ای از یک شکوفه را مجسم می سازد.]
guerrilla جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerrillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
guerillas جنگجوی غیر منظم تیزیل عناصر خرابکار پشت جبهه دشمن
underground مخفی شبکه مخفی جنگ غیر منظم
trapezium چهار پهلو چهار ضلعی غیر منظم
unformed بدون شکل منظم هندسی بدون سازمان
beats گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beat گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
simplex method روش سیمپلکس در برنامه ریزی خطی روش سیستماتیک و منظم برای حل مسائل برنامه ریزی خطی
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com