English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
You must stick to your guns . You must take a firm stand in this matter. پای این کار باید محکم بایستی
Other Matches
It must have a solid foundation. اساس کار باید محکم باشد
should بایستی
ought بایستی
shall بایستی
braced بابست محکم کردن محکم بستن
brace بابست محکم کردن محکم بستن
you might have come بایستی می امدید
mauvaise honte رودر بایستی
he had need remember بایستی بخاطر داشته باشید
quintets بایستی که از پنج بیت تشکیل شده است
The applicants must be above [over] the age of 18. متقاضیان بایستی از هجده سال به بالا باشند
quintet بایستی که از پنج بیت تشکیل شده است
r method روش ارسال پیامی که در ان ایستگاه گیرنده بایستی رسیدبدهد
asset جمع دارایی شخص که بایستی بابت دیون او پرداخت گردد
chalk troops سری افراد یا یکانهایی که بایستی با یک سریال هوایی حرکت کنند
reentry vehicle مدول یا قسمتی از سفینه فضایی که مجددا بایستی ازجو عبور کند تا به زمین برسد
functionalism عقیده بر اینکه شکل وساختمان بایستی منطبق با احتیاج باشد اعتقادباستفاده عملی از شغل وپیشه
breach of trust کوتاهی درانجام دادن انچه که به موجب سند تنظیمی در تاسیس حقوقی می بایستی انجام دهد
state chicken در رهگیری هوایی یعنی سوخت من در حال تمام شدن است بایستی برای تجدیدسوخت برگردم
member banks در ایالات متحده کلیه بانکها براساس اساسنامه خود بایستی عضونظام فدرال رزرو در ایند
double coincidence of wants زیرا هرطرف مبادله باید کالائی را به بازار عرضه کند که طرف دیگر مبادله به ان نیاز دارد ونیز شرایط مبادله باید موردتوافق طرفین مبادله باشد
purgation روش باستانی دادرسی در CL که به موجب ان متهم بایستی دوازده تن ازهمسایگان را به بیگناهی خود به شهادت می گرفت ویااز طریق رفتن در اب جوش یا اب یخ یا اتش بیگناهی خودرا ثابت می کرد
pilot tunnel تونل کوچکی که جلو تونل اصلی حفر میشود تا شیب وسمت واقعی تونل اصلی که بایستی حفر گردد تعیین شودو به تونل راهنما معروف است
to hold fast محکم
sturdy محکم
four-square محکم
i have a secure grasp of it محکم
deep-set محکم
buff محکم
buffs محکم
stable محکم
well set محکم
tightly محکم
stables محکم
secure محکم
pukka محکم
decisive محکم
consolidated محکم
frozen محکم
tightly- محکم
solids محکم
kills محکم
kill محکم
pucka محکم
solid محکم
secures محکم
definite محکم
tight coupling محکم
sturdier محکم
sturdiest محکم
taut محکم
rigid محکم
tighter محکم
foursquare محکم
unswerving <adj.> محکم
tightest محکم
definite <adj.> محکم
tenacious محکم
toughest محکم
tight محکم
steady محکم
tough محکم
tougher محکم
steadiest محکم
steadies محکم
undeviating <adj.> محکم
adamantine محکم
chock محکم
steadied محکم
steadying محکم
pommel محکم زدن
gripped محکم گرفتن
stricter نص صریح محکم
gripping محکم گرفتن
strict نص صریح محکم
grips محکم گرفتن
set taut محکم کردن
semihard نیمه محکم
seal up محکم بستن
rigidify محکم کردن
pommels محکم زدن
clippings محکم گرفتن
grip محکم گرفتن
the ice is treach erous یخ محکم نیست
clamps محکم کردن
to catch hold of محکم گرفتن
to make fast محکم کردن
to make good محکم کردن
to seal up محکم بستن
to stand fast محکم ایستادن
chock محکم کردن
two handed محکم استوار
catch hold of محکم نگاهداشتن
yerk محکم بستن
clamping محکم کردن
clamped محکم کردن
slam dunk گل ابشاری محکم
substantial مهم محکم
sealed محکم چسبیده
gripe محکم گرفتن
griped محکم گرفتن
clamp محکم کردن
tasten محکم شدن
anchors محکم شدن
anchoring محکم شدن
anchor محکم شدن
tee off ضربه محکم
steels محکم استوار
strictest نص صریح محکم
hard soil رویه محکم
lift van صندوقچه محکم
strengthens محکم کردن
strengthened محکم کردن
strengthen محکم کردن
latches محکم نگاهداشتن
fudo dachi محکم ایستادن
fixable محکم کردنی
clutch محکم گرفتن
lockfast محکم بسته
make tight محکم کردن
stake محکم کردن
whack محکم زدن
it is secure محکم است
stability محکم بودن
staked محکم کردن
tenaciously بطور محکم
wharves محکم مهارکردن
wharfs محکم مهارکردن
wharf محکم مهارکردن
belts ضربه محکم
belted ضربه محکم
belt ضربه محکم
bedding محکم سازی
stakes محکم کردن
i have a secure grasp of it محکم دارمش
latch محکم نگاهداشتن
tightening محکم کردن
tightened محکم کردن
tighten محکم کردن
tiers محکم کننده
tightens محکم کردن
hammered شوت محکم
crashing shot شوت محکم
hammer شوت محکم
lammed محکم زدن
cinch محکم بستن
clips محکم گرفتن
kill shot ضربه محکم
clipped محکم گرفتن
clip محکم گرفتن
consolidant محکم کننده
tier محکم کننده
hammers شوت محکم
crimping محکم کردن
reinforces محکم کردن
reinforce محکم کردن
clutched محکم گرفتن
clutches محکم گرفتن
fastens محکم کردن
clutching محکم گرفتن
fastened محکم کردن
fasten محکم کردن
firmly بطور محکم
rivets محکم کردن
spokes محکم کردن
rigid سفت و محکم
rivet محکم کردن
convictions عقیده محکم
conviction عقیده محکم
tower of strength <idiom> پشتیبانی محکم
consolidate محکم کردن
brace محکم کردن
lock محکم نگهداشتن
clinch محکم کردن
spoke محکم کردن
whacks محکم زدن
houses محکم کردن
hang on to <idiom> محکم گرفتن
riveting محکم کردن
housed محکم کردن
take up <idiom> محکم کردن
consolidating محکم کردن
consolidates محکم کردن
house محکم کردن
riveted محکم کردن
mount محکم کردن
mounts محکم کردن
clinched محکم کردن
clinching محکم کردن
firmest استوار محکم
steeled محکم استوار
firmer استوار محکم
firm استوار محکم
stronger محکم سخت
strongest محکم سخت
A firm voice . صدای محکم
steeling محکم استوار
steel محکم استوار
strong محکم سخت
firms استوار محکم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com