English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English Persian
To meciate . To intervene . پا درمیانی کردن ( واسطه یا میانجی شدن )
Other Matches
mediums میانجی واسطه
medium میانجی واسطه
to join in [on] a conversation واسطه شدن [میانجی شدن] در مذاکره ای
alternation یک درمیانی
mediating میانجی گری کردن
mediates میانجی گری کردن
mediated میانجی گری کردن
mediate میانجی گری کردن
intercede میانجی گری کردن
interceded میانجی گری کردن
interceding میانجی گری کردن
intercedes میانجی گری کردن
interceding میانجی شدن میانه گیری کردن
intercede میانجی شدن میانه گیری کردن
intercedes میانجی شدن میانه گیری کردن
interceded میانجی شدن میانه گیری کردن
go-between میانجی
conciliator میانجی
conciliation officer میانجی
intermediary میانجی
interfaces میانجی
arbitrator میانجی
arbitrators میانجی
paraclete میانجی
interface میانجی
go-betweens میانجی
placater میانجی
moderators میانجی
intermediaries میانجی
go between میانجی
interagent میانجی
moderator میانجی
intermediator میانجی
intermedium میانجی
intercessor میانجی
referee میانجی
mediators میانجی
referees میانجی
refereeing میانجی
refereed میانجی
catalyzer میانجی
mediator میانجی
intermediate میانجی
arbitress میانجی
detonator خرج میانجی
user interface میانجی کمکی
detonators خرج میانجی
interagency میانجی گری
buffer حافظه میانجی
intermediation میانجی گری
lingua franca زبان میانجی
intercessions میانجی گری
to stand between میانجی شدن
to stand or go between میانجی شدن
booster خرج میانجی
boosters خرج میانجی
intermediary bank بانک میانجی
communication interface میانجی ارتباطی
intercession میانجی گری
buster خرج میانجی
midway متوسط میانجی
intermedial میانجی گری کننده
intermediacy میانجی گری مداخله
graphical user interface میانجی نگارهای کاربر
detonators خرج میانجی جنگی
mediatory وابسته به میانجی گری
mediative وابسته به میانجی گری
detonator خرج میانجی جنگی
mediacy شفاعت میانجی گری
network interface card کارت میانجی شبکه
scsi میانجی سیستم کامپیوترکوچک
system v interface definition تعریف میانجی سیستم 5
small computer system interface میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
enhanced system device interface میانجی دستگاه سیستم پیشرفته
interpose در میان امدن میانجی شدن
midi میانجی رقمی الات موسیقی
interposing در میان امدن میانجی شدن
musical instrument digital interface میانجی رقمی الات موسیقی
application program interface میانجی یا رابط برنامه کاربردی
interposes در میان امدن میانجی شدن
interposed در میان امدن میانجی شدن
agents واسطه
intermediate واسطه
mediators واسطه
agencies واسطه
agency واسطه
agent واسطه
instrumentality واسطه
intermediator واسطه
intermedium واسطه
jobber واسطه
intermediate exchange واسطه
immediate بی واسطه
interagent واسطه
inductor واسطه
mediator واسطه
go between واسطه
intermediaries واسطه
intermediary واسطه
by reason of واسطه
middleman واسطه
mediums واسطه
broker واسطه
brokered واسطه
medium واسطه
middlemen واسطه
brokering واسطه
commissioners واسطه
brokers واسطه
commissioner واسطه
intermediate compound ترکیب واسطه
intermediate contact کنتاکت واسطه
tumble gear چرخ واسطه
intermediate complex کمپلکس واسطه
tumbler lever اهرم واسطه
relay station ایستگاه واسطه
rug dealer واسطه فرش
transition element عنصر واسطه
mediation واسطه گری
shipbroker واسطه حمل
mean proportional واسطه هندسی
jobber بازرگان واسطه
intermediate transmitter فرستنده واسطه
real estate broker واسطه املاک
intermediate reaction واکنش واسطه
intermediate grid شبکه واسطه
intermediate layer قشر واسطه
owing to the fact that به واسطه اینکه
intermediate objective هدف واسطه
commodity broker واسطه کالا
panderer واسطه کار بد
intermediate goods کالاهای واسطه
intermediate field میدان واسطه
post transition metals فلزات پس واسطه
intermediate product محصول واسطه
immediately بدون واسطه
onthat account بان واسطه
chapman واسطه سیار
intermediate product فراورده واسطه
intermediate coupling پیوست واسطه
customs agent واسطه گمرک
insurance broker واسطه بیمه
shells برنامه واسطه
direct <adj.> بدون واسطه
pander واسطه کار بد
immediateness عدم واسطه
medium واسطه دلال
shelling برنامه واسطه
authorised clerk واسطه مجاز
agent واسطه عامل
shell برنامه واسطه
financial intermediary واسطه مالی
media واسطه ها وسیله ها
mediums واسطه دلال
agents واسطه عامل
jobbing واسطه بازرگانی
standard interface واسطه استاندارد
inermediate frequency بسامد واسطه
pandering واسطه کار بد
pandered واسطه کار بد
panders واسطه کار بد
inductor واسطه القاء
bill broker واسطه تنزیل
media رسانه ها واسطه ها
customs agent واسطه کارهای گمرکی
brokering واسطه معاملات بازرگانی
brokers واسطه معاملات بازرگانی
financial intermediary موسسه مالی واسطه
mediately یا واسطه بطور ناراسته
forwarding agent واسطه حمل و نقل
tumble gear چرخ دنده واسطه
customs broker واسطه امور گمرکی
direct support تکیه گاه بی واسطه
brokered واسطه معاملات بازرگانی
virgin medium واسطه دست نخورده
jobbing عمل واسطه گری
indirect support تکیه گاه بی واسطه
transition series گروه عناصر واسطه
psychic واسطه پدیده روحی
immediacy مستقیم و بی واسطه بودن
intermediate contour میزان منحنی واسطه
inner transition elements عناصر واسطه داخلی
intermediate frequency amplifier فزونساز بسامد واسطه
broker واسطه معاملات بازرگانی
interceder شفاعت کننده واسطه
intermediate frequency transformer مبدل بسامد واسطه
lead سیم واسطه زاویه پیشگیری
relayed ایستگاه واسطه مخابراتی رله
relay ایستگاه واسطه مخابراتی رله
leads سیم واسطه زاویه پیشگیری
freight forwarder واسطه حمل و نقل کالا
relays ایستگاه واسطه مخابراتی رله
elapsation ازدست رفتن حق به واسطه مرور زمان
fix someone up with someone <idiom> واسطه برای قرار ملاقات دونفر
diastase دیاستاز واسطه پدیده های حیاتی
presentation manager تهیه شده است IB , icrosoftیک میانجی رابط نگارهای ورابط برنامه نویسی کاربردی
mediatrix زنی که واسطه بین خدا وخلق باشد
way station ایستگاه واسطه مخابراتی تله تایپ و تلگرافی
confirming house موسسه تجارتی واسطه میان خریدار و صادر کننده
leachate مایعی که بوسله شستشو ازخاک یا واسطه دیگری بگذرد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com