Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 104 (6 milliseconds)
English
Persian
unease
پریشان حالی
Other Matches
adynamia
بی حالی
through thick and thin
درهمه حالی
demonstrator
حالی کننده
get across
حالی کردن
inaction
بی حالی تنبلی
to bring home
حالی کردن
demonstrators
حالی کننده
get across to
حالی کردن
passivism
رفتاراز روی بی حالی
to grind a person in a subject
مطلبی راخوب حالی کسی کردن
narcosis
حالت بی حسی وخواب الودگی بی حالی
time the essence of the contract
مدت در حالی که از اصول اساسی عقد باشد
titular charge daffaires
کاردارسفارتخانه در حالی که اختیارات خاص داشته باشد
inverted camel
نوعی چرخش در حالی که پای ازاد مستقیم است
packets
کامپیوتر مخصوص که داده سریال را از ترمینال آسنکرون به حالی که در امتداد بسته ها
packet
کامپیوتر مخصوص که داده سریال را از ترمینال آسنکرون به حالی که در امتداد بسته ها
at fault
پریشان
deuced
پریشان
hag ridden
پریشان
distressful
پریشان
heartsick
پریشان
dishevelled
پریشان
ramblingly
پریشان
disheveled
پریشان
depressed
پریشان
disconsolate
پریشان
apophasis
افهار مطلبی درعین حالی که گوینده بی میلی خود را نسبت به افهار ان بیان داشته
absentminded
پریشان خیال
tousy
پریشان مچاله
to groan inwardly
پریشان بودن
dishevel
پریشان کردن
disheveled hair
زلف پریشان
distractive
پریشان سازنده
towhead
پریشان گیسو
disturbed children
کودکان پریشان
scatter brained
پریشان خیال
labyrinthine speech
پریشان گویی
nonplus
پریشان کردن
put about
پریشان شدن
he is out of his senses
حواسش پریشان
polylogia
پریشان گویی
god-forsaken
پریشان حال
far away
پریشان خیال
elflock
زلف پریشان
divagation
پریشان گویی
polyphrasia
پریشان گویی
preoccupiedly
با حواس پریشان
ails
پریشان کردن
ailed
پریشان کردن
absent-mindedly
پریشان خیال
ail
پریشان کردن
faraway
پرت پریشان
uneasy
پریشان خیال
uneasily
پریشان خیال
absent-minded
پریشان خیال
absent minded
پریشان خیال
abstracted
پریشان خیال
oppressing
پریشان کردن
oppresses
پریشان کردن
oppress
پریشان کردن
preoccupied
پریشان حواس
confound
پریشان کردن
confounds
پریشان کردن
afflicts
پریشان کردن
distraught
پریشان حواس
afflicting
پریشان کردن
afflict
پریشان کردن
agitates
پریشان کردن
agitate
پریشان کردن
absent
پریشان خیال
swapping
فعالیتی که در آن داده برنامه از حافظه اصلی به دیسک می رود در حالی که برنامه دیگر آماده اجرا است
nitwit
ادم پریشان حواس
buffaloes
پریشان کردن ترساندن
scatters
پریشان کردن افشاندن
desolately
بطور ویران یا پریشان
abstraction
پریشان حواسی اختلاس
stressing
سختی پریشان کردن
stresses
سختی پریشان کردن
stress
سختی پریشان کردن
nitwits
ادم پریشان حواس
buffalo
پریشان کردن ترساندن
scatter
پریشان کردن افشاندن
to space out
پریشان خیال شدن
abstractions
پریشان حواسی اختلاس
featherhead
شخص پریشان حواس
scatterbrains
ادم پریشان فکر
scatterbrain
ادم پریشان فکر
tousle
برهم زدن پریشان کردن
dismal
پریشان کننده ملالت انگیز
faze
درهم ریختن پریشان کردن
fazes
درهم ریختن پریشان کردن
fazing
درهم ریختن پریشان کردن
fazed
درهم ریختن پریشان کردن
discompose
مضطرب ساختن پریشان کردن
divagate
پرت شدن پریشان گفتن
I was devastated.
<idiom>
من را واقعا پریشان کرد.
[اصطلاح روزمره]
featherbrain
ادم حواس پرت پریشان خیال
They were devastated by the news.
این خبر آنها را بسیار پریشان کرد.
pipelines
اجرای پردازش دستور دوم در حالی که هنوز پردازش اولی تمام نشده است برای سرعت اجرای برنامه
pipeline
اجرای پردازش دستور دوم در حالی که هنوز پردازش اولی تمام نشده است برای سرعت اجرای برنامه
A friend in need is a friend indeed..
<proverb>
دوست آن باشد که گیرد دست دوست,در پریشان یالى و درماندگى.
distracts
پریشان کردن دیوانه کردن
distract
پریشان کردن دیوانه کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com