Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
virgin wool
پشم تازه چیده شده
Search result with all words
wool in the grease
پشم نشسته پشم تازه چیده
Other Matches
fleeced
پشم چیده
placed rockfill
چیده سنگریز
shearling
چیده باشند
pinioned
بال چیده
sheared
چیده شده
clipping
تکه چیده شده
cut nails
ناخنهای گرفته یا چیده
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
The jewels were laid out beautifully.
جواهرات رابطرز زیبایی چیده بودند
to page up type
حروف چیده را صفخه بندی کردن
bangtail
دم اسب که پایین ان بطورافقی چیده شده باشد
brush revetment
سرشاخههای چیده شده کنارهم در کنار دیوار
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
crop end
بخشهای اضافی شمش که قبل از نوردکاری چیده میشود
cont line
فاصله میان رشتههای طناب یاچلیک هایی که تنگ هم چیده باشند
newlywed
تازه داماد تازه عروس
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
fall wool
پشم پاییزه
[پشمی که در پاییز چیده می شود و مرغوبیت کمتری از پشم بهاره دارد.]
scissored wool
پشم مقراضی
[پشمی که با قیچی دستی چیده شده نه با ماشین برقی لذا الیاف یک ناحیه دارای طول های متفاوت می باشند.]
wool sorting
دسته بندی الیاف
[بر اساس طول الیاف، ناحیه چیده شدن از بدن حیوان و رنگ پشم]
greenest
تازه
new fallen
تازه
new fashioned
تازه
newfashioned
تازه
renewed
تازه
newfangled
مد تازه
new born
تازه
post glacial
تازه
dewier
تازه
green
تازه
new-laid
تازه
up-to-date
تازه
recent
تازه
modern
تازه
new laid
تازه
up to date
تازه
dewy
تازه
younger
تازه
the new world
تازه
fresh
تازه
red hot
تازه
brand new
تر و تازه
fresh-
تازه
newest
تازه
newer
تازه
new-
تازه
freshest
تازه
young
تازه
inchoative
تازه
mint a mint condition
تازه تازه
new
تازه
scions
تازه
scion
تازه
dewiest
تازه
renewal
تازه سازی
freshens
تازه کردن
beginners
تازه کار
revised edition
چاپ تازه
refresher
تازه کننده
new-laid
تازه گذاشته
newish
نسبه تازه
regeneracy
تولد تازه
newmade
تازه ساخت
beginner
تازه کار
noviciate
تازه کار
refreshed
تازه کردن
refreshes
تازه کردن
recension
چاپ تازه
ordinee
شماش تازه
novitiate
تازه کار
refresh
تازه کردن
new laid
تازه گذاشته
refreshments
تازه سازی
refreshment
تازه سازی
recent development
بسط تازه
renewals
تازه سازی
green concrete
بتن تازه
nascency
تازه پیداشدگی
neo christianity
مسیحیت تازه
neocortex
قشر تازه مخ
neoteric
جدید تازه
grcen wine
شراب تازه
reprints
چاپ تازه
reprinting
چاپ تازه
reprinted
چاپ تازه
reprint
چاپ تازه
nascence
تازه پیداشدگی
reappraisal
ارزیابی تازه
green old wound
زخم تازه
carechumen
تازه وارد
jackleg
تازه کار
bran new
بکلی نو یا تازه
birdegroom
تازه داماد
juvenescent
تازه جوان
rebirth
تولد تازه
reappraisals
ارزیابی تازه
brand-new
بکلی نو یا تازه
neoteric
نویسنده تازه
new arrived
تازه رسیده
new comer
تازه وارد
regeneration
تولد تازه
late
تازه گذشته
new employees
کارمندان تازه
new fallen snow
برف تازه
new fledged
تازه پر در اورده
new jerusalem
اورشلیم تازه
new built
تازه ساخت
refreshingly
تازه کننده
new come
تازه رسیده
new come
تازه امده
new blown
تازه شگفته
new built
تازه ساز
novices
تازه کار
novice
تازه کار
new buit
تازه ساز
new buit
تازه ساخت
new clown
تازه شکفته
refreshing
تازه کننده
freshening
تازه کردن
bride
تازه عروس
converts
تازه کیش
converting
تازه کیش
converted
تازه کیش
junior
زودتر تازه تر
juniors
زودتر تازه تر
convert
تازه کیش
What is new? What is cooking ?
تازه چه خبر ؟
sucking
تازه کار
recuperation
نیروی تازه
recuperation
رمق تازه
far out
تازه و غیرسنتی
young ice
یخ تازه بسته
verdured
تازه سرسبز
turn over a new leaf
<idiom>
شروعی تازه
settlers
مهاجر تازه
settler
مهاجر تازه
brides
تازه عروس
breezy
خنک تازه
rookie
تازه کار
rookies
تازه کار
newcomers
تازه وارد
freshwater
تازه کار
greener
تازه کار
newcomer
تازه وارد
immigrant
تازه وارد
immigrants
تازه وارد
green crop
علف تازه
ultramodern
بسیار تازه
to innovate in
تازه اوردن
freshen
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
recruiting
تازه سرباز
recruiting
کارمند تازه
freshened
تازه کردن
recruits
کارمند تازه
tenderfoot
تازه کار
to bring in
تازه اوردن
sup.latest or last
تازه گذشته
span new
کاملا تازه
span new
خیلی تازه
fresh
تازه کردن
settlor
مهاجر تازه
scarc ely
جخت تازه
recruits
تازه سرباز
recruit
کارمند تازه
recruit
تازه سرباز
freshest
تازه کردن
recruited
تازه سرباز
recruited
کارمند تازه
new departure
اغاز رویه تازه
only at the second go
تازه در دومین تقلا
greenly
بطور تازه و سبز
new arrived
تازه وارد شده
reanimate
حیات تازه بخشیدن
lands man
ملوان تازه کار
neoteric
تازه بدنیا امده
countenance
[encourage]
حیات تازه بخشیدن
elate
حیات تازه بخشیدن
embolden
حیات تازه بخشیدن
encourage
حیات تازه بخشیدن
hearten
حیات تازه بخشیدن
to take breath
نفس تازه کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
reanimate
حیات تازه بخشیدن
tiro
نواموز تازه کار
tiro or tyro
تازه کار مبتدی
tenderfoot
ادم تازه وارد
to refresh oneself
نیروی تازه گرفتن
tyro
نواموز تازه کار
novitiate
مرحله تازه کاری
what news
چه خبر تازه دارید
noviciate
مرحله تازه کاری
the night is yet young
تازه سرشب است
redivivus
تولد تازه یافته
reinvigorate
نیروی تازه دادن به
reviviscent
رمق تازه دهنده
rejuvenesce
زندگی تازه دادن به
rejuvenesce
زندگی تازه یافتن
reformulation
فرمول بندی تازه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com