English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 142 (10 milliseconds)
English Persian
hanging step پله معلق
Search result with all words
suspender معلق
float شناور ساختن در هوا معلق بودن
floated شناور ساختن در هوا معلق بودن
floats شناور ساختن در هوا معلق بودن
handstand معلق
handstands معلق
policies سند معلق به انجام شرطی
policy سند معلق به انجام شرطی
hanger اویزان کننده معلق کننده
hangers اویزان کننده معلق کننده
turntable معلق
turntables معلق
tumbler معلق زن
tumblers معلق زن
breakdown ته نشینی مواد معلق دردوغاب
breakdowns ته نشینی مواد معلق دردوغاب
somersault معلق پشتک
somersault معلق زدن
somersaulted معلق پشتک
somersaulted معلق زدن
somersaulting معلق پشتک
somersaulting معلق زدن
somersaults معلق پشتک
somersaults معلق زدن
pendant معلق
pendants معلق
headlong معلق
pending تازمانی که امر معلق
tumble غلت خوردن معلق خوردن
tumble معلق شدن
tumble معلق زدن
tumbled غلت خوردن معلق خوردن
tumbled معلق شدن
tumbled معلق زدن
tumbles غلت خوردن معلق خوردن
tumbles معلق شدن
tumbles معلق زدن
hanging معلق
hanging معلق شدن
conditional معلق
suspend معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspend معلق کردن تعلیق دادن
suspend معلق کردن
suspend معلق
suspend موقوف الاجرا کردن معلق
suspending معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspending معلق کردن تعلیق دادن
suspending معلق کردن
suspending معلق
suspending موقوف الاجرا کردن معلق
suspends معلق کردن موقتا بیکار کردن
suspends معلق کردن تعلیق دادن
suspends معلق کردن
suspends معلق
suspends موقوف الاجرا کردن معلق
overturn معلق شدن برگشتن وسیله
overturned معلق شدن برگشتن وسیله
overturns معلق شدن برگشتن وسیله
suspension معلق کردن
suspensions معلق کردن
hang up درحال معلق ماندن
hang-up درحال معلق ماندن
hang-ups درحال معلق ماندن
suspension bridge پل معلق
suspension bridges پل معلق
suspended معلق
suspense معلق
dependent معلق
abeyant معلق
aluminum pigmented dope لعاب یا پرداخت که داخل ان تکههای کوچک الومینیوم بصورت معلق پراکنده شده است
black wash نوع دیگری ازگرافیت و کک و ذغال سخت یامواد الی است که با مایعی بطور معلق و برای پوشش ماهیچههای تر و قالبهای ماسهای به کار برده میشود
cable suspension bridge پل معلق با سیم تابیده
cantilever bridge پل معلق
chain bridge پل معلق
conditional contract عقد معلق
due in suspense file پرونده درخواستهای منتظردریافت معلق
electrophoresis حرکت ذرات معلق مایع بوسیله نیروی برق
estate in remainder تملک معلق
estate in remainder ملک معلق عبارت از ان است که شناسایی قانونی یک ملک منوط و موکول به تعیین تکلیف ملک دیگر باشد
flip flap معلق
floccule تودههای معلق درمایع
handspring معلق زدن بر روی دستها
hanging indent تورفتگی معلق
heels over head معلق
hypostasis معلق
in suspense درحال تعطیل یابی تکلیفی معلق
jusad rem حق معلق
levitative معلق در هوا
lis pendens دعوای معلق
moored mine مینی که باسیم یا طناب به محل اتصال خود وصل شده باشد یا در اب معلق باشد
nonduty status حالت یا وضعیت بدون کاری عدم حضور در سر خدمت معلق
northern lights شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
pendent معلق
pendent lite حکم معلق امین ترکه
pensile معلق
plea in abatement دفاعی که باعث معلق ماندن یابه تعویق افتادن دعوی خواهان شود
set down معلق ساختن سوارکار یا راننده ارابه بخاطر خطا
settleable suspended solids مواد معلق تهنشین پذیر
somerset شیرجه معلق
somerset معلق زدن
Other Matches
suspensory معلق
suspensor معلق
up in the air <idiom> معلق
summersault معلق
suspended load بار معلق
suspense file پرونده معلق
suspension reinforcement ارماتور معلق
suspensive تعلیق معلق
suspensed sediment رسوبات معلق در اب
suspended solids جامدات معلق
suspension cable کابل معلق
unconditionality معلق نبودن
to be up in the air معلق بودن
full-suspension <adj.> کاملا معلق
a bolt from the blue مثل عجل معلق
arch-buttant پشت بند معلق
suspend from service معلق کردن از کار
suspension of vouchers معلق کردن اسناد
full-suspension bike دوچرخه کاملا معلق
To teach grandma to suck eggs. جلوی لوطی معلق زدن
to stay something موقتا معلق کردن [قانون]
to remain suspended معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to stay floating معلق ماندن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to go down to the wire <idiom> تا آخرین لحظه با تهیج معلق ماندن
That way, it stays in suspension. به این صورت معلق باقی می ماند.
tenterhooks <idiom> درحالت معلق یا کش دادن به دلیل نا معلومی
to be on tenters میان زمین واسمان معلق بودن
suspensoid محلول سریشمی دارای ذرات معلق
to be on tenter hooks میان زمین واسمان معلق بودن
to hold a wolf by the ear میان زمین واسمان معلق بودن
to suspend معلق نگه داشتن [در محیطی] [فیزیک] [شیمی]
to keep somebody on tenterhooks <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to have somebody on the hook <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to keep somebody in suspense <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
to let somebody dangle <idiom> کسی را بلا تکلیف [معلق] نگه داشتن [اصطلاح روزمره]
vertical take off and landing هواپیمایی که بدون داشتن سرعت نسبی قادر به برخاستن از سطح زمین معلق ماندن در هوا و فرودمجدد باشد
merry dancers شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
Aurora Polaris شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
merry dance شفق شمالی [که به علت برخورد ذرات گاز معلق در اتمسفر زمین با ذرات بارداری که از سمت خورشید ساطع میشوند در آسمان مناطق نزدیک به قطب شمال رخ میدهد]
to turn a somersault پشتک زدن معلق زدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com