English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
verdant پوشیده از سبزه بی تجربه
Other Matches
of an unknown parentage پوشیده تبار پوشیده گهر
grasses سبزه
brunettes سبزه
brunette سبزه
tannish سبزه رو
swarth سبزه رو
greenless بی سبزه
melanoid سبزه
greenth سبزه
brunet سبزه
greenery سبزه
tawny سبزه
vegetable سبزه
grass سبزه
tawniest سبزه
tawnier سبزه
vert سبزه رستنی
swarthiness سبزه رویی
green سبزه چمن
greenest سبزه چمن
swarthy سبزه تند
greenfinch سبزه قبا
fulvous سبزه تیره
snow capped دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
swart سبزه مایل به سیاه
glade سبزه میان جنگل
glades سبزه میان جنگل
marabout ادم سبزه یا گندم گون
complected لغت >رو< مثل سیاه رو یا سبزه رو
black a vised سبزه دارای پوست تیره
complexioned لغت >رو<مثل سیاه رو یا سبزه رو
marabou ادم سبزه یا گندم گون
melanochroi سیه مویان نژاد سیاه موی سبزه روی
experiencing تجربه
background تجربه
beardless بی تجربه
half baked بی تجربه
experienced با تجربه
naive بی تجربه
unskillful بی تجربه
backgrounds تجربه
practice تجربه
immature بی تجربه
experiences تجربه
green بی تجربه
experience تجربه
naif بی تجربه
unskilled <adj.> کم تجربه
experiments تجربه
experimenting تجربه
the tule of thumb تجربه
unskilled بی تجربه
inexperienced بی تجربه
inexpert بی تجربه
raw بی تجربه
experimented تجربه
experiment تجربه
greenest بی تجربه
aha experience تجربه اهان
ah ah ecperience تجربه اهان
experimentalist اهل تجربه
traumatic experience تجربه اسیب زا
sour dough [مکتشف با تجربه]
aposteriori موخر بر تجربه
apriori مقدم بر تجربه
seat of the pants استفاده از تجربه
shorthorn ادم بی تجربه
as green as grass <idiom> کم تجربه و ناشی
to bring to the proof به تجربه رساندن
to put to proof به تجربه رساندن
without experience بی تجربه ناازموده
have been around <idiom> تجربه داشتن
reenactment بازافرینی تجربه
immediate experience تجربه بیواسطه
driving experience تجربه رانندگی
empircism تجربه گرایی
empiric مبنی بر تجربه
experientially ازروی تجربه
scientific experiment تجربه علمی
gremie بی تجربه و ناشی
gunshy ترسو بی تجربه
he knows a thing or two بی تجربه نیست
empiricism اصالت تجربه
empiricism تجربه گرائی
veterans بازیگر با تجربه
experiencing تجربه ازمایش
experiences تجربه ازمایش
veteran بازیگر با تجربه
experience تجربه ازمایش
reliving دوباره تجربه کردن
day residues ماندههای تجربه روز
relives دوباره تجربه کردن
relived دوباره تجربه کردن
relive دوباره تجربه کردن
experience تجربه کردن کشیدن
a posteriori مبنی بر تجربه و مشاهده
experiencing تجربه کردن کشیدن
experiences تجربه کردن کشیدن
school of hard knocks <idiom> تجربه عادی از زندگی
empirically از روی مشاهده و تجربه
through the mill <idiom> تجربه شرایط مشکل
I wasn't born yesterday. <idiom> من بی تجربه نیستم ! [اصطلاح]
callow شخص بی تجربه وناشی
His failure was a bitter experience. شکستن تجربه تلخی شد
She is experienced nurse. پرستار پر تجربه ای است
stumblebum مشت زن بی تجربه وناشی
To apply ones experience. تجربه خود رابکار گرفتن
Experience has shown (proved) that … تجربه نشان داده است که …
Hypnagogia تجربه حالت انتقالی از بیداری تا خواب
He has not enough experience for the position. برای اینکار تجربه کافی ندارد
Scientic experiments show that … تجربه های علمی نشان می دهد که
cup of coffeen شرکت کوتاه بازیگر کم تجربه در مسابقه
We all learn by experience. ما همه از روی تجربه ( کردن ) می آموزیم
tike ادم خام دست وبی تجربه
advanced برنامهای با الگوهای پیچیده برای کاربر با تجربه
recondite پوشیده
feathered پوشیده
dressed پوشیده
latent پوشیده
defilade پوشیده
crested پوشیده
furry خز پوشیده
impenetrable پوشیده
veiled پوشیده
occult پوشیده
larvated پوشیده
covert پوشیده
crypto پوشیده
florid پوشیده از گل
painted پوشیده
privates پوشیده
furriest خز پوشیده
inapparent پوشیده
shaded پوشیده
private پوشیده
overcast پوشیده
To experience great hardships. سختیها ومشقات بسیاری را تجربه کردن (متحمل شدن )
mystic sense معنی پوشیده
indoor swimming pool استخر سر پوشیده
robed in bleck سیاه پوشیده
rolling country زمین پوشیده
covert پوشیده پوشپر
plumbeous پوشیده از سرب
verrucous پوشیده از گندمه
scanned image تصویر پوشیده
icier پوشیده از یخ بسیارسرد
masked epilepsy صرع پوشیده
solvated حلال پوشیده
stubbly پوشیده از کاهبن
iciest پوشیده از یخ بسیارسرد
icy پوشیده از یخ بسیارسرد
surmounted with snow پوشیده از برف
secret اسرارامیز پوشیده
snowy پوشیده از برف
storehouse انبار سر پوشیده
sadly dressed جامه غم پوشیده
storehouses انبار سر پوشیده
feathery پوشیده ازپر
overgrown with plants پوشیده از گیاه
panoplied زره پوشیده از سر تا پا
masked depression افسردگی پوشیده
snow clad برف پوشیده
blotchy پوشیده از لکه
verrucose پوشیده از گندمه
latent defect نقض پوشیده
shrubby پوشیده از بوته
scurvy پوشیده از شوره
kerchiefed or chift بادستمال پوشیده
ivied پوشیده از پاپیتال
shod کفش پوشیده
habilitate لباس پوشیده
secrets اسرارامیز پوشیده
bosky پوشیده ازبیشه
efflorescent پوشیده ازگرداملاح
beetles پوشیده شدن
cryptonym نام پوشیده
defiladed area منطقه پوشیده
acloud پوشیده از ابر
armor basis پوشیده با زره
cryptonimous پوشیده نام
cryptogenous پوشیده سبب
cryptical پوشیده مرموز
covered space فضای پوشیده
covered space فضای سر پوشیده
covered position موضع پوشیده
covered approach مسیر پوشیده
bosky پوشیده از بوته
cloudy پوشیده از ابر
grassy پوشیده از چمن
uncovered غیر پوشیده
glace پوشیده ازشکر
concealed پوشیده شده
enclosed bridge پل فرماندهی سر پوشیده
beetle پوشیده شدن
stellular پوشیده ازستارگان کوچک
dressed inred جامه سرخ پوشیده
reconditely بطور پوشیده یا عمیق
woolfell پوست پوشیده ازپشم
bushed ازبوته پوشیده شده
squamose پوشیده از فلس یاپولک
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com