Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
fast buck
<idiom>
پول درآوردن ساده وآسان است
Other Matches
simple design
طرف کف ساده
[هرگاه قسمتی و تمام فرش را بصورت ساده و بدون هیچگونه طرحی می بافند. نمونه آن فرش قائنات یا آستان قدس است که فضای بین لچک و ترنج کف ساده و قرمز می باشد.]
basics
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
basic
یک زبان برنامه نویسی ساده از نظراموزش و بکارگیری و دارای فهرست کوچکی از دستورات وقالبهای ساده
mirror carpet
طرح آینه
[در این طرح زمینه اصلی فرش بصورت کاملا ساده و بدون هیچ نقش و نگاری بافته شده و تنها از یک یا دو حاشیه ساده استفاده می شود.]
structuring
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structures
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
structure
با استفاده از کابل UTP که وارد co hub میشود و طوری طراحی شده است که ترمیم آن ساده است و نیز افزودن ایستگاههای جدید یا کابلهای بیشتر هم ساده است
to dig out
کندن و درآوردن
to unravel woven
[knitted]
fabric
از گیر درآوردن
toilet-training
از قنداق درآوردن
To fool ( mess) around .
کلک درآوردن
To play fast and loose . To go up and down like a yoyo. To shI'lly –shally .
سفت کن شل کن درآوردن
to grow wings
بال درآوردن
high-handed
<idiom>
رئیس بازی درآوردن
skimp
خسیس بازی درآوردن
To make money. To make ones pile.
پول درآوردن ( ساختن )
To behave ( act ) like a ruffian. To beard the lion in his den .
لوطی بازی درآوردن
To fool arounk .
مسخره بازی درآوردن
rake someone over the coals
<idiom>
پول زیاد درآوردن
shake down
<idiom>
باحیله پول درآوردن
To get to the root of something.
ته وتوی چیزی را درآوردن
make a bundle
<idiom>
پول زیادی درآوردن
to strip something off
درآوردن
[ملافه از لحاف]
get someone's blood up
<idiom>
کفر کسی را درآوردن
to unionize
[American E]
بشکل اتحادیه درآوردن
to redeem
از گرو
[رهن]
درآوردن
mutton dressed as lamb
ادای جوانترها را درآوردن
to unionise
[British E]
بشکل اتحادیه درآوردن
To give someone hell.
پدر کسی را درآوردن
make a killing
<idiom>
پول زیادی درآوردن
to curb somebody
کسی را تحت کنترل درآوردن
pooped out
<idiom>
خسته کننده،از پای درآوردن
To reduce something to the absurd . To make a travesty of something .
چیزی را بصورت مسخره درآوردن
to beat the living daylights out of someone
<idiom>
دمار از روزگار کسی درآوردن
bite the dust
<idiom>
از پا درآوردن -کشتن ،شکست دادن
To rub shoulders with people of high society. Tobecome prominent.
سری توی سرها درآوردن
to mandate a territory to a country
منطقه ای را تحت قیمومت کشوری درآوردن
To stint . To be cheese - paring .
گدا بازی درآوردن ( صر فه جویی زیادی )
To swindle money out of somebody.
با تقلب پول از کسی گرفتن ( درآوردن )
To go too far .
شور کاری را درآوردن ( زیاده روی )
lord it over
<idiom>
رئیس بازی درآوردن ،به صورت رئیسبودن ، رفتارکردن
fraud
پور درآوردن با کلک زدن به مردم یا دروغ گفتن به آنها
frauds
پور درآوردن با کلک زدن به مردم یا دروغ گفتن به آنها
Don't let making a living prevent you from making a life.
اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
Never spend money before you have earned it.
هرگز قبل از پول درآوردن، پول خرج نکنید.
sheepish
ساده دل
untutored
ساده
sheepishly
ساده دل
bald
ساده
balder
ساده
unaadorned
ساده
taffetized
ساده
incomposite
ساده
charmless
ساده
simple minded
ساده دل
daff
ساده دل
fanciless
ساده
fraudless
ساده
fructose
ساده
incomplex
ساده
simplex
ساده
simpleminded
ساده دل
naif
ساده
plain hearted
ساده دل
simple hearted
ساده دل
idiots
ساده
idiot
ساده
unsophisticated
ساده
baldest
ساده
baldly
ساده
clodhopper
ساده
clodhoppers
ساده
free spoken
ساده گو
freestanding
ساده
artless
ساده
positive
ساده
inexpensive
ساده
downright
ساده
simplistic
ساده
frugal
ساده
unassuming
ساده
homespun
ساده
unmeaning
ساده
semplice
ساده
innocent
<adj.>
ساده دل
good-humored
ساده دل
expansive
<adj.>
ساده دل
simpler
ساده
unceremoniously
ساده
unaffected
ساده
slickest
ساده
slick
ساده
naive
ساده
plains
ساده
seemly
<adj.>
ساده دل
plain
ساده
simple
ساده دل
plainer
ساده
unceremonious
ساده
simple
ساده
plainest
ساده
simpler
ساده دل
conversable
<adj.>
ساده دل
simplest
ساده
clean
ساده
cleaned
ساده
cleanest
ساده
cleans
ساده
simple-hearted
<adj.>
ساده دل
simplest
ساده دل
explicit
ساده
gaby
ساده لوح
flat rate
نرخ ساده
simple interest
سود ساده
frugal food
خوراک ساده
two time
دو حرکت ساده
simple fraction
کسر ساده
simple eye
چشم ساده
underhand service
سرویس ساده
sot
ساده لوح
free spokenness
ساده گویی
clean bill
برات ساده
empirical formula
فرمول ساده
soft eye
چشمی ساده
book keeping by single e.
دفترداری ساده
booby
ساده لوح
simplifcation
ساده سازی
clean bill of lading
بارنامه ساده
reducing
ساده کردن
clean collection
وصولی ساده
simplex transmission
مخابره ساده
simple minded
ساده لوح
single bond
پیوند ساده
simple mean
میانگین ساده
basic circuit
مدار ساده
cats paw
ساده لوح
single entry
حسابداری ساده
smpleton
ساده لوح
simple magnet
مغناطیس ساده
dupable
ساده لوح
simplifier
ساده کننده
reducible
ساده شدنی
pick wickian
ساده بی تکلف
phonemes
صداهای ساده
phoneme
صدای ساده
simple shear
برش ساده
perfect gazes
گازهای ساده
overhand knot
گره ساده
simple stress
تنش ساده
simple structure
ساخت ساده
natively
بطور ساده
plain flap
فلپ ساده
reduces
ساده کردن
sementem
معنی ساده
reduce
ساده کردن
simple oscillator
نوسانگر ساده
primary cell
پیل ساده
simple parry
دفاع ساده
simple schizophrenia
اسکیزوفرنی ساده
plain weave
بافت ساده
plain rib
تیغه ساده
plain paper
کاغذ ساده
naivete
ساده لوحی
simple truss
خرپای ساده
simpleminded
ساده لوح
single bevel but weld
جوش لب به لب "وی " ساده
in plain english
به انگلیسی ساده
simple bending
خمش ساده
simple compression
فشار ساده
gullibility
ساده لوحی
simple correlation
همبستگی ساده
gowk
ساده لوح
gobemouche
ساده لوح
simple distillation
تقطیر ساده
infrugal
غیر ساده
ingenue
دختر ساده
simplex channel
مجرای ساده
martin
ساده لوح
simple attack
حمله ساده
simple average
میانگین ساده
simple beam
تیره ساده
lamblkin
ساده لوح
lamblike
ساده لوح
king post truss
خرپای ساده
simple beam
تیر ساده
galah
ساده لوح
sketched
نقشه ساده
primitive
شکل ساده
simplifications
ساده سازی
noddy
ساده لوح
simple-minded
ساده لوح
(a) snap
<idiom>
خیلی ساده
take it easy
<idiom>
ساده بگیر
soft headed
ساده لوح
oaf
ساده لوح
oafs
ساده لوح
simplifies
ساده کردن
simplifies
ساده سازی
sketched
طرح ساده
sketch
نقشه ساده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com