English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (22 milliseconds)
English Persian
on easy street <idiom> پول کافی برای زندگی راحت داشتن
Other Matches
end in itself <idiom> مکان کافی برای راحت بودن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
easy circumstances زندگی راحت
to have plenty of time وقت کافی داشتن
to lead a modest life زندگی متوسطی داشتن
To lead a loose life . زندگی و ولی داشتن
To lead a dissolute life . زندگی فاسدی داشتن
life of Riley <idiom> زندگی آسوده داشتن.
settle down <idiom> زندگی عادی داشتن
To lead an easy life . زندگی ساده ای داشتن
caught short <idiom> پول کافی برای پرداخت نداشتن
He has not enough experience for the position. برای اینکار تجربه کافی ندارد
in clover <idiom> زندگی خوشآیند وساده داشتن
To lead an idle life . زندگی عاطل وباطلی داشتن
To keep body and soul together. زندگی بخور ونمیری داشتن
well-to-do <idiom> پول کافی برای امرار معاش کردن
subliminally غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
subliminal غیر کافی برای ایجاد تحریک عصبی یا احساس
Is there enough time to change trains? آیا برای تعویض قطار وقت کافی دارم؟
pillow صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
pillows صخره بزرگ زیر اب در عمق کافی برای جریان ارام اب
lethal chamber اطاق ویژه برای راحت کشتن جانوران
long run مدت کافی برای تغییر دادن در مقدار تولید به وسیله کاهش یا افزایش فرفیت موسسه
vital to life واجب برای زندگی
struggle for existence مبارزه برای زندگی
intubation فرو کردن لوله در حنجرهای برای برای نگاه داشتن .....دیفتری و مانندان
demurrer ایراد میکند که ادله ابرازی برای اقامه دعوی کافی نیست و بالنتیجه خود را به پاسخگویی دادخواست ملزم نمیداند
managers نرم افزار انتهایی مط لوب برای کاربر که امکان دستیابی راحت به دستورات سیستم عامل میدهد
manager نرم افزار انتهایی مط لوب برای کاربر که امکان دستیابی راحت به دستورات سیستم عامل میدهد
light is necessary to life روشنایی برای زندگی لازم است
state tiger در رهگیری هوایی یعنی سوخت کافی برای اجرای ماموریت رهگیری دارم
decarburizing گرم کردن اهن یا فولاد کربن تا دمای کافی برای سوختن یا اکسید شدن کربن
euthenics مبجث رفاه و زندگی برای فعالیت صحیح
diesel ramjet موتور رم جت که سرعت ان به حدی است که گرمای حاصل از تراکم هوای داخل ان برای احتراق سوخت کافی است
micronutrient ترکیبات اصلی ومغذی که بمقدار خیلی کمی برای زندگی لازمست
MMI سخت افزار و نرم افزار طراحی شده برای اینکه کاربر راحت تر با ماشین ارتباط داشته باشد
Don't let making a living prevent you from making a life. اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
restoration احیا و مرمت فرش [برای بازگرداندن فرش به حالت اولیه آن باید علاوه بر استفاده از مواد اولیه، از تجربه کافی نیز برخوردار بود.]
committed اعزام داشتن برای
get to <idiom> توانایی داشتن برای
committing اعزام داشتن برای
commit اعزام داشتن برای
commits اعزام داشتن برای
prima facie evidence مدرک محمول بر صحت مدرکی که در صورت تکذیب یا توضیح طرف برای روشن کردن قضیه کافی باشد مدرکی که در نظر اول و پیش از بررسی بیشتر قاطع به نظر می اید
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
hold over برای اینده نگاه داشتن
spare برای یدکی نگاه داشتن
spared برای یدکی نگاه داشتن
to fear [for] ترس داشتن [بخاطر یا برای]
stand (someone) in good stead <idiom> سود زیاد برای شخص داشتن
up to one's ears in work <idiom> کارهای زیاد برای انجام داشتن
cellarage حق انبارداری برای نگاه داشتن چیزی
to have connections رابطه داشتن [با مردم برای هدفی]
hold down برای اثبات مالکیت در تصرف داشتن
hollerith code سیستم کدگذاری که از سوراخ هایی در کارت بری نمایش حروف و نشانه ها استفاده میکند. این سیستم از دو مجموعه ردیف 12 تایی برای تامین محل کافی هر کد استفاده میکند
to have the kindness to help s لطف داشتن برای یاری کردن کسی .o.
ineligibly بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب
ampullae niche [طاقچه ای در کلیسا برای نگه داشتن ظروف آب مقدس]
arresting gear قلابی برای نگه داشتن هواپیماهنگام فرود در فاصله کم
outrigger چوبهای دراز طرفین قایق برای نگاه داشتن تورماهیگیری
laniard طناب کوتاهی که برای نگاه داشتن چیزی بکار میرود
clipboards تخته کوچکی که گیرهای برای نگاه داشتن کاغذ دارد
clipboard تخته کوچکی که گیرهای برای نگاه داشتن کاغذ دارد
connect هزینه در واحد دقیقه برای ارتباط داشتن با کامپیوتر راه دور
planch صفحهای از گل نسوزکه برای نگاه داشتن چیزی که دراتش گذاشته اندبکارمیرود
connects هزینه در واحد دقیقه برای ارتباط داشتن با کامپیوتر راه دور
Briefcase utility در ویندوز امکان مخصوصی برای به روز نگه داشتن فایلهای کامپیوتر قابل حمل یا PC
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
clicks دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
caban طرز قرار گرفتن پایه هابصورت هرمی برای نگه داشتن بال بالای بدنه
c clamp گیره فلزی به شکل سی برای وارد کردن فشار و نگاه داشتن قطعات کنار یکدیگر
clicked دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
click دو عمل سریع نگه داشتن و آزاد کردن دکمه mouse برای شروع یک برنامه یا انتخاب
collimate تنظیم کردن هرنوع تجهیزات اپتیکی برای داشتن پرتو نوری موازی از یک منبع نقطهای نور یا برعکس
acceptable <adj.> کافی
adequate <adj.> کافی
enow کافی
sufficient کافی
enough کافی
sufficing <adj.> کافی
satisfactory <adj.> کافی
good [sufficient] <adj.> کافی
sufficient <adj.> کافی
adequate کافی
adequate کافی
subsistence theory of wages نظریه حداقل دستمزدها براساس این نظریه که دراواخر قرن 81 و اوایل قرن نوزدهم رایج بوده است دردراز مدت میزان دستمزد باحداقل نیاز برای زندگی برابرخواهد بود . این قانون
skimp غیر کافی
suffice کافی بودن
sufficed کافی بودن
necessary and sufficient لازم و کافی
sufficient مقدار کافی
suffices کافی بودن
sufficing کافی بودن
inextenso بطول کافی
scantier غیر کافی
scantiest غیر کافی
scanty غیر کافی
Nothing more, thanks. کافی است.
sufficient condition شرط کافی
sufficient conditions شرایط کافی
adequately بقدر کافی
plenty of rain باران کافی
last [be enough] کافی بودن
suffice کافی بودن
inadequate غیر کافی
leisure وقت کافی
reach کافی بودن
skimps غیر کافی
skimping غیر کافی
run short <idiom> کافی نبودن
due care مراقبت کافی
be sufficient کافی بودن
be enough کافی بودن
skimped غیر کافی
be adequate کافی بودن
adequately [sufficiently] <adv.> بقدر کافی
sufficiently <adv.> بقدر کافی
constant speed drive چرخدندهای با ضریبهای متغیر که برای ثابت نگه داشتن دور قسمت گردنده بین دو سیستم گرداننده و گردنده قرار میگیرد
cyphers مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
ciphers مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
cipher مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
enough باندازهء کافی نسبتا
All you have to do is to say the word. کافی است لب تر کنی
well paid دارای حقوق کافی
he is short of hands کارگر کافی ندارد
voteless بدون رای کافی
well educatd دارای تحصیلات کافی
sufficient condition شرط کافی [ریاضی]
not a leg to stand on <idiom> مدرک کافی نداشتن
inadequately بطور غیر کافی
insufficiently بطور غیر کافی
incompetent غیر کافی ناشایسته
sufficiency قابلیت مقدار کافی
straw boss [سرپرست فاقد اختیارات کافی]
So much for theory! <idiom> به اندازه کافی از تئوری صحبت شد.
It is not deep enough. باندازه کافی گود نیست
Nothing more, thanks. کافی است، خیلی متشکرم.
Enough has been said! به اندازه کافی گفته شده!
doze مقدار کافی از یک دارو خوراک
in short supply <idiom> نه خیلی کافی ،کنترل از مقدار
dozed مقدار کافی از یک دارو خوراک
dozes مقدار کافی از یک دارو خوراک
working ball گوی با سرعت و چرخش کافی
dozing مقدار کافی از یک دارو خوراک
longer میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longest میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
longed میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long- میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
long میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
money to burn <idiom> بیش ازاحتیاج ،داشتن،داشتن پول خیلی زیاد
longs میل داشتن ارزوی چیزی را داشتن طولانی کردن
adequately باندازه کافی چنانکه تکافو نماید
he had a good supply of coal زغال سنگ کافی ذخیره کرده
put the question مذاکرات را کافی دانستن ورای گرفتن
underdeveloped رشد کافی نیافته عقب افتاده
underfeed غذای غیر کافی خوردن یا دادن
convenient راحت
comforts راحت
easing راحت
comforting راحت
cozier راحت
cosier راحت
tranquillity راحت
cosy راحت
cosiest راحت
cuddly راحت
cosies راحت
cushy راحت
comforted راحت
comfort راحت
comfortable راحت
snug راحت
cosey راحت
eased راحت
placid راحت
coziest راحت
home like راحت
cosiness راحت
cozies راحت
cushiest راحت
cushier راحت
tranquility راحت
homelike راحت
beforehand راحت
cozy راحت
eases راحت
ease راحت
to keep down زیرفرمان خودنگاه داشتن دراطاعت خود داشتن
to keep up از افسرده شدن نگاه داشتن باذنگاه داشتن
attentions توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
attention توجه کافی کردن به اجرای بخشی از برنامه
My tea is not cool enough to drink. چائی ام بقدر کافی هنوز سرد نشده
Relax! راحت باش!
relieve راحت کردن
straight راحت مرتب
parade rest راحت باش
relieves راحت کردن
straighter راحت مرتب
relieving راحت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com