English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (31 milliseconds)
English Persian
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
Search result with all words
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
Other Matches
To turn down (reject) an offer. پیشنهادی را رد کردن
to make a suggestion پیشنهادی کردن
proposals طرح پیشنهادی
proposal طرح پیشنهادی
to kick against a proposal با پیشنهادی مخالفت
conference circuit اتصال پیشنهادی
make shift construction طرح پیشنهادی
recommend units واحدهای پیشنهادی
withdraw an offer پیشنهادی را پس گرفتن
offering price قیمت پیشنهادی
tax haven نرخ پائین مالیات پیشنهادی
tax havens نرخ پائین مالیات پیشنهادی
Hobson's choice پیشنهادی که چارهای جز قبول ان نیست
Vote (write) against a proposallll. بر ضد پیشنهادی رأی دادن ( مطلبی نوشتن )
enhance تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhanced تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhances تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
enhancing تسهیل کردن فراهم کردن وسایل اجرا
standard تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standards تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simplest وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simple وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
exercised اجرا کردن
exercise اجرا کردن
executing اجرا کردن
exercises اجرا کردن
to put in practice اجرا کردن
put in practice اجرا کردن
execute اجرا کردن
executed اجرا کردن
executes اجرا کردن
practises اجرا کردن
performed اجرا کردن
performs اجرا کردن
actualise [British] اجرا کردن
actualize اجرا کردن
carry ineffect اجرا کردن
implement اجرا کردن
practise اجرا کردن
put ineffect اجرا کردن
put inpractice اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
make something happen اجرا کردن
perform اجرا کردن
bring into being اجرا کردن
put into effect اجرا کردن
deliver اجرا کردن
delivers اجرا کردن
fulfit اجرا کردن
fulfill [American] اجرا کردن
practising اجرا کردن
accomplish اجرا کردن
bring inbeing اجرا کردن
carry out اجرا کردن
execute اجرا کردن
make a reality اجرا کردن
put into practice اجرا کردن
practicing اجرا کردن
implemented اجرا کردن
implements اجرا کردن
enforce اجرا کردن
conducting اجرا کردن
conducts اجرا کردن
implementing اجرا کردن
enforced اجرا کردن
enforces اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
carry into execution اجرا کردن
enforcing اجرا کردن
carry out اجرا کردن
implement اجرا کردن
administration اجرا کردن
conducted اجرا کردن
effecting اجرا کردن
conduct اجرا کردن
effect اجرا کردن
administrations اجرا کردن
effected اجرا کردن
fulfill a contract قرارداد را اجرا کردن
perform a contract قرارداد را اجرا کردن
to perform a command فرمانی را اجرا کردن
obey اجرا کردن دستور
obeys اجرا کردن دستور
obeyed اجرا کردن دستور
obeying اجرا کردن دستور
to conduct [run] a campaign مبارزه ای [مسابقه ای] را اجرا کردن
performs بجا اوردن اجرا کردن
fill اجرا کردن بزرگ شدن
sight-reading فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight-reads فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
perform بجا اوردن اجرا کردن
fills اجرا کردن بزرگ شدن
performed بجا اوردن اجرا کردن
sight-read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
sight read فی البداهه خواندن یا اجرا کردن
feedback اطلاعاتی از یک منبع که برای تغییر دادن چیزی یا تامین پیشنهادی برای آن میباشد
execution بدار زدن اعدام اجرا کردن
to spotlessly perform something اجرا کردن چیزی بطور بی ایراد
implement انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implemented انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implementing انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implements انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
runs دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
run دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
conducted اجرا کردن هدایت کردن
conduct اجرا کردن هدایت کردن
conducting اجرا کردن هدایت کردن
conducts اجرا کردن هدایت کردن
kill پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
pass یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passes یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
passed یک اجرا از لیست موضوعات برا ی مرتب کردن آنها
kills پاک کردن فایل با توقف برنامه در حین اجرا
operation ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
passes صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
pass صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
passed صادر شدن فتوی دادن تصویب و قابل اجرا کردن
doctrines اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
doctrine اصولی که نحوه اجرا و پیاده کردن یک ایده ئولوژی را تعیین میکند
overlaying نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlays نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
overlay نرم افزار سیستم که در حین اجرا بار کردن و اجرای بخشهای برنامه را در صورت نیاز مدیریت میکند
processor وارد کردن داده توسط اپراتور که توسط کامپیوتر اجرا میشود
concurrent اجرای چنیدین برنامه همزمان با اجرا کردن هر بخش کوچک از برنامه به نوبت
reserve price قیمت پنهانی [در حراجی های فرش و در بازارهای خارج استفاده می شود یعنی صاحب فرش، یک قیمت حداقل در نظر می گیرد و اگر در مزایده قیمت پیشنهادی از آن پایین تر باشد، از فروش امتناع می کند.]
client side داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
support کمک کردن یا کمک به اجرا
completion اجرا
implementation اجرا
operation به اجرا
feasance اجرا
administrations اجرا
exercize اجرا
execution اجرا
ministration اجرا
performance اجرا
performances اجرا
effect اجرا
effected اجرا
executed اجرا
run اجرا
implementation اجرا
executing اجرا
accomplishment اجرا
execute اجرا
administration اجرا
fulfilment اجرا
application اجرا
runs اجرا
effecting اجرا
executes اجرا
applications اجرا
languages در زمان اجرا
run book دفتر اجرا
sergeant at arms مامور اجرا
run time زمان اجرا
run manual راهنمای اجرا
sergeants مامور اجرا
non performance عدم اجرا
effective قابل اجرا
carry ineffect به اجرا در آوردن
put ineffect به اجرا در آوردن
sergeant مامور اجرا
enforceable قابل اجرا
inapplicable اجرا نشدنی
sanction ضمانت اجرا
manageable <adj.> اجرا پذیر
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا پذیر
contrivable <adj.> اجرا پذیر
makeable <adj.> اجرا پذیر
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا پذیر
workable <adj.> اجرا پذیر
practicable <adj.> اجرا پذیر
feasible <adj.> اجرا پذیر
executable <adj.> اجرا پذیر
achievable <adj.> اجرا شدنی
contrivable <adj.> اجرا شدنی
makable <adj.> اجرا پذیر
makable <adj.> قابل اجرا
sanctions ضمانت اجرا
possible [doable, feasible] <adj.> اجرا شدنی
sanctioning ضمانت اجرا
manageable <adj.> اجرا شدنی
sanctioned ضمانت اجرا
makeable <adj.> اجرا شدنی
makable [spv. makeable] <adj.> اجرا شدنی
feasible <adj.> اجرا شدنی
doable <adj.> اجرا شدنی
doable <adj.> اجرا پذیر
achievable <adj.> اجرا پذیر
practicable <adj.> اجرا شدنی
put inpractice به اجرا در آوردن
implement به اجرا در آوردن
carry out به اجرا در آوردن
actualize به اجرا در آوردن
actualise [British] به اجرا در آوردن
applicable <adj.> قابل اجرا
suitable <adj.> قابل اجرا
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com