English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
It is for your own ears. پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
Other Matches
It is for yours for keeps . پیش خودت بماند ( مال خودت )
date افزودن اطلاعات به چیزی یا همیشه به روز بماند
dates افزودن اطلاعات به چیزی یا همیشه به روز بماند
To spit at someone (something). بکسی (چیزی ) تف کردن
retaliating عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliated عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliate عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates عین چیزی را بکسی برگرداندن
incommunicability چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
incommunicableness چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
indian giver کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
leave it over عجاله بگذارید بماند
he is to stay بنا است بماند
he is to stay قرار است بماند
Leave it I'll tomorrow . Let it wait tI'll tomorrow . بگذار بماند تا فردا
If I dont forget . اگر یادم بماند ( نرود)
i do not u.his wanting to say نمیفهم چرامی خواهد بماند
some one must stay here یک کسی باید اینجا بماند
under pledge of secrecy با این قول که راز پوشیده بماند
him to stay نتوانستم او راوادار کنم بماندحریف اونشدم بماند
Between you , me and the gatepost. Between ourselves . میان خودمان باشد( محرمانه باقی بماند )
pivot foot پایی که درهنگام حرکت بایدروی زمین بماند
permanently انجام دادن به طریقی که برای همیشه باقی بماند
thyself خودت
flying dutchman ملوان هلندی که محکوم شد تا روز قیامت روی دریا بماند
Don't be ridiculous! خودت را مسخره نکن!
It's your own fault. تقصیر خودت است.
Dont be sI'lly . خودت را لوس نکن
Take care of yourself! مواظب خودت باش !
Why did you give away your business patern ? چرا شریک خودت را لو دادی ؟
mind your own business درفکر کار خودت باش
You yourself said so. تو خودت این حرف رازدی
Watch your health! مواظب سلامتی خودت باش!
Don't act like you were clueless! خودت را به کوچه علی چپ نزن!
I dare you tell her yourself . اگر مردی خودت به او بگو؟
Roll the blanket round yourself. پتو رابدور خودت بپیچ
regenerative memory رسانه ذخیره سازی که باید محتوای آن مرتباگ تنظیم شود تا محتوایش باقی بماند
So dont try to device yourself . سعی نکن خودت را گول بزنی
Get a move on! خودت را تکان بده! [اصطلاح روزمره]
It wI'll be a feather in your cap . هر گلی بزنی بسر خودت زدی
Dont let yourself get into bad habits. به چیز های بد خودت راعادت نده
I dare you to tell him yourself . اگر راست میگه خودت به اوبگه
Dont let on that you know. بروی خودت نیاور که موضوع رامیدانی
Please oblige us by your presence . با تشریف فرمایی خودت بر مامنت بگذارید
You asked for it. You had it coming. حقت بود ( خودت تقصیر داشتی )
Pick on someone your own size. برو با هم قدهای خودت طرف بشو
It is your concern and yours alone. It is entirely up to you. خودت می دانی وخودت ( خوددانی وخود )
dunnage کاه وپوشال ومواد سبکی که لای فروف ومال التجاره می گذارند تا از اسیب مصون بماند
You are going to gain weight. if you let yourself go. اگر جلوی خودت را نگیری چاق می شوی
Dont sidetrack the issue. خودت را به کوچه علی چپ نزن ( وانمود به ندانستن )
You are roasting yourself in front of the fire . خودت را جلوی آتش که داری کباب می کنی
Watch yourself up on the roof. مواظب خودت روی پشت بام باش.
You yourself suggested it , didt you ? مگر خودت نبودی که این پیشنهاد رادادی ؟
It is yours for keeps . این برای همیشه پیش خودت باشد
drop by بکسی سر زدن
snap a person's head off بکسی پریدن
to spat at تف بکسی انداختن
to run across or against بکسی تاخت
snap a person's nose off بکسی پریدن
to ride one down سواره بکسی
to give ones heart to a person دل بکسی دادن
to play a trick on any one بکسی حیله
to face any one down بکسی تشرزدن
to play one f. بکسی ناروزدن
Bye and take care of yourself! [leaving phrase] خداحافظ و مواظب خودت باش! [عبارت هنگام ترک ]
I'll cook your goose !I'll fix you good and proper ! آشی برایت بپزم که خودت حظ کنی ( درمقام تهدید )
rob the cradle <idiom> دوست شدن یا ازدواج با کسی که از خودت جوانتر است
to read one a lesson بکسی نصیحت کردن
bequeaths بکسی واگذار کردن
bequeathed بکسی واگذار کردن
to yearn to بکسی اشتیاق داشتن
bequeathing بکسی واگذار کردن
bequeath بکسی واگذار کردن
Dont you dare tell anyone . مبادا بکسی بگویی
to take pity on any one بکسی رحم کردن
to do make or pay obeisance to بکسی احترام گزاردن
to give heed to any one بکسی اعتنایاتوجه کردن
to paddle one's own canoe کار بکسی نداشتن
to believe in a person بکسی ایمان اوردن
to give one the knee بکسی تعظیم کردن
serve one a trick بکسی حیله زدن
to give one the knee بکسی تواضع کردن
to serve one a trick بکسی حیله زدن
to give one the straight tip محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
toincrease any one's salary اضافه حقوق بکسی دادن
toa the life of a person سوء قصدنسبت بکسی کردن
pull through در سختی بکسی کمک کردن
heteroplasty پیوندبافته کسی بکسی دیگر
derided بکسی خندیدن استهزاء کردن
to put a slur on any one لکه بدنامی بکسی چسباندن
deriding بکسی خندیدن استهزاء کردن
deride بکسی خندیدن استهزاء کردن
to pelt some one with stones سنگ بکسی پرت کردن
to run upon any one بکسی برخورد یا تصادف کردن
derides بکسی خندیدن استهزاء کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
to ply any one with drink باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to pelt some one with stones باسنگ بکسی حمله کردن
permanent آنچه برای مدت طولانی یا برای همیشه باقی بماند
prejudice agaiast a person غرض نسبت بکسی از روی تعصب
to serve a legal p on any one ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
To look fondly at someone . با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to snap one's nose or head off بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
to think highliy of any one نسبت بکسی خوش بین بودن
to have recourse to a person بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
favoritism استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to do make or pay obeisance to بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
to bechon to a person to come اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to swear tre sonagainstany one سوگند برای خیانت بکسی خوردن
hung bomb بمبی که پس از پرتاب خود به خود به هواپیما اویزان بماند
If you try to cheat the bank, you wil be digging your own grave. اگر سعی کنی بانک را گول بزنی، با دست خودت گورت را کنده ای.
patent امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to show one out راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
to run in to a person دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
patenting امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patents امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to palm off a thing on aperson چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
patented امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
p in favour of a person تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
to stand in one's light جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
pious fraud حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
luck penny پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
If so, you've only yourself to blame. اگر چنین است، پس فقط تقصیر خودت است.
Act your age [and not your shoe size] ! به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
regenerated 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerating 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerate 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
regenerates 1-رسم مجدد تصویر روی صفحه نمایش تا قابل دیدن بماند. 2-دریافت سیگنال ها پردازش و رفع خطای آنها و پس ارسال مجدد آنها
blue flag پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
to lay violent handsonany one اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
to follow any ones example سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
replacing برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
queried پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
replace برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
query پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
queries پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
pushes فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
push فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushed فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
querying پرسیدن درباره چیزی یا پیشنهاد اینکه چیزی غلط است
to esteem somebody or something [for something] قدر دانستن از [اعتبار دادن به] [ارجمند شمردن] کسی یا چیزی [بخاطر چیزی ]
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
controls مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
establishes 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establish 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
establishing 1-کثیف و اثبات چیزی . 2-بیان استفاده یا مقدار چیزی
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to hang over anything سوی چیزی پیشامدگی داشتن بالای چیزی سوارشدن
to pass by any thing از پهلوی چیزی رد شدن چیزی رادرنظرانداختن یاچشم پوشیدن
control مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
controlling مربوط به چیزی یا اطمینان یافتن از چیزی که بررسی میشود
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
rates ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
rate ارزیابی میزان خوبی چیزی یا بزرگی چیزی
to regard somebody [something] as something کسی [چیزی] را بعنوان چیزی بحساب آوردن
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
appreciate بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciates بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciating بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
appreciated بربهای چیزی افزودن قدر چیزی را دانستن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
fence [around / between something] نرده [دور چیزی] [بین چیزی]
fence [around / between something] حصار [دور چیزی] [بین چیزی]
screw up <idiom> زیروروکردن چیزی ،بهم زدن چیزی
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
to wish for something ارزوی چیزی راکردن چیزی را خواستن
change استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changed استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changes استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
changing استفاده از چیزی به جای چیزی دیگر
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
Please allow for at least two weeks' notice [to do something] [for something] [prior to something] . درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری [کار] اعطاء کنید [تا ما ] [برای چیزی] [قبل از چیزی] .
recognition 1-توانایی تشخیص چیزی . 2-فرایند تشخیص چیزی- مثل حرف روی متن چاپ شده یا میلههای کد میلهای ..
to blame somebody for something کسی را تقصیرکار دانستن بخاطر چیزی [اشتباه در چیزی را سر کسی انداختن] [جرم یا گناه]
to lean something against something چیزی را به چیزی تکیه دادن
requires نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
required نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
require نیازداشتن به چیزی یا تقاضای چیزی
to paint something [with something] چیزی را [با چیزی] رنگ زدن
resist مقابله با چیزی یا نپذیرفتن چیزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com