Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (14 milliseconds)
English
Persian
twitch
پیچاندن سرکوفت دادن
twitched
پیچاندن سرکوفت دادن
twitches
پیچاندن سرکوفت دادن
twitching
پیچاندن سرکوفت دادن
Other Matches
twitch grass
سرکوفت دادن
rail
سرکوفت طعنه
crinkling
پیچاندن
wind
:پیچاندن
winds
:پیچاندن
tweaks
پیچاندن
crinkles
پیچاندن
periphrase
پیچاندن
crinkled
پیچاندن
crimped
پیچاندن
tweaking
پیچاندن
crimp
پیچاندن
waggling
پیچاندن
waggles
پیچاندن
waggled
پیچاندن
tweak
پیچاندن
tweaked
پیچاندن
turns
پیچاندن
crinkle
پیچاندن
wrings
پیچاندن
wringing
پیچاندن
wrest
پیچاندن
winding
پیچاندن
reeve
پیچاندن
waggle
پیچاندن
twitch grass
پیچاندن
turn
پیچاندن
wimble
پیچاندن
crimps
پیچاندن
wrested
پیچاندن
wresting
پیچاندن
wrests
پیچاندن
wring
پیچاندن
backing off
پس پیچاندن
rotates
پیچاندن
rotated
پیچاندن
rotate
پیچاندن
screw
پیچاندن پیچیدن
screws
پیچاندن پیچیدن
to turn something as far as it will go
تا آخر پیچاندن
twists
پیچاندن چرخیدن
twist
پیچاندن چرخیدن
entwined
بهم پیچاندن
twisting
پیچاندن چرخیدن
entwining
بهم پیچاندن
entwines
بهم پیچاندن
entwine
بهم پیچاندن
thumbscrew
باشست پیچاندن
thumbscrews
باشست پیچاندن
contort
کج کردن پیچاندن
curls
پیچاندن حلقه
curled
پیچاندن حلقه
curl
پیچاندن حلقه
contorted
کج کردن پیچاندن
contorting
کج کردن پیچاندن
contorts
کج کردن پیچاندن
near leg pickup and turnover
گرفتن یک پا وپس گردن و پیچاندن
screw
پروانه ناو پیچ پیچاندن
break one's wrist
پیچاندن مچ برای زدن توپ
turn in
بداخل پیچاندن برگرداندن به انبار
screws
پروانه ناو پیچ پیچاندن
toggle
میله عرضی انتهای زنجیریابندبرای پیچاندن وکنترل ان
toggles
میله عرضی انتهای زنجیریابندبرای پیچاندن وکنترل ان
warping
پیچاندن بالها بصورت متقارن برای بدست اوردن پایداری عرضی و قابل کنترل
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
embellishes
ارایش دادن زینت دادن
embellishing
ارایش دادن زینت دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
promoting
ترفیع دادن درجه دادن
cure
شفا دادن بهبودی دادن
cured
شفا دادن بهبودی دادن
cures
شفا دادن بهبودی دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
promotes
ترفیع دادن ترویج دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
irritated
خراش دادن سوزش دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
promoting
ترفیع دادن ترویج دادن
irritates
خراش دادن سوزش دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
to set forth
شرح دادن بیرون دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
massages
ماساژ دادن تغییر دادن
massaging
ماساژ دادن تغییر دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
housed
منزل دادن پناه دادن
lend
عاریه دادن اجاره دادن
houses
منزل دادن پناه دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
develop
بسط دادن پرورش دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
develops
بسط دادن پرورش دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
house
منزل دادن پناه دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com