Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (18 milliseconds)
English
Persian
slit
چاک دادن شکافتن
slits
چاک دادن شکافتن
rift
چاک دادن شکافتن
rifts
چاک دادن شکافتن
Other Matches
dispart
شکافتن
pierces
شکافتن
pierce
شکافتن
to drive a wedding into
شکافتن
excision
شکافتن
chinked
شکافتن
penetract
شکافتن
breakthrough
شکافتن
breakthroughs
شکافتن
fission
شکافتن
chink
شکافتن
split
شکافتن
chinking
شکافتن
splinter
شکافتن
cleaved
شکافتن
cleaves
شکافتن
ripped
شکافتن
rip
شکافتن
scarify
از رو شکافتن
cleave
شکافتن
splintered
شکافتن
splintering
شکافتن
chinks
شکافتن
splinters
شکافتن
to undo woven fabric
شکافتن
rive
شکافتن
rips
شکافتن
unseamn
شکافتن
wedge
با گوه شکافتن
hackle
از هم بازکردن شکافتن
cleavages
شکافتن سنگ
cleavages
عمل شکافتن
cleavage
شکافتن سنگ
cleavage
عمل شکافتن
pierce the block
شکافتن دفاع
opening
شکافتن دفاع
fracture
شکستن شکافتن
wedged
با گوه شکافتن
wedges
با گوه شکافتن
splitting
شکافتن شکافتگی
cleave
شکافتن سلول
cleaved
شکافتن سلول
split
دوبخشی شکافتن
cleaves
شکافتن سلول
fracturing
شکستن شکافتن
iridotomy
شکافتن عنبه
fractures
شکستن شکافتن
fractured
شکستن شکافتن
wedging
با گوه شکافتن
openings
شکافتن دفاع
slat
پرتاب شدن شکافتن
slats
پرتاب شدن شکافتن
thoracotomy
عمل جراحی شکافتن جدارسینه
ruptures
شکافتن و سوراخ کردن به طور دایرهای
rupturing
شکافتن و سوراخ کردن به طور دایرهای
laparotomy
شکافتن شکم برای پی بردن به بیماری
rupture
شکافتن و سوراخ کردن به طور دایرهای
hydroplanes
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
hydroplaning
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
hydroplane
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
hydroplaned
نوعی قایق موتوری برای حرکت روی اب بجای شکافتن اب
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
consent
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents
اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries
گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to sue for damages
عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
conduct
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifts
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation
سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
shifted
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducted
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducts
هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
shift
انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudging
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged
با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdo
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
shifting
حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
development
گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
outdoes
بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
organization
سازمان دادن ارایش دادن موضع
organizations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances
جیره دادن فوق العاده دادن
indemnify
غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organisations
سازمان دادن ارایش دادن موضع
advances
ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
promulge
انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization of the ground
سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowance
جیره دادن فوق العاده دادن
square away
سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
drag
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drags
حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
dynamic
اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouses
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse
وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
triple option
بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualizing
تمیز دادن تشخیص دادن
empowers
اختیار دادن وکالت دادن
lends
عاریه دادن اجاره دادن
embellished
ارایش دادن زینت دادن
slashes
چاک دادن شکاف دادن
informs
اطلاع دادن گزارش دادن
empowering
اختیار دادن وکالت دادن
embellish
ارایش دادن زینت دادن
slashed
چاک دادن شکاف دادن
relates
گزارش دادن شرح دادن
to switch on
اتصال دادن جریان دادن
empowered
اختیار دادن وکالت دادن
to follow up
ادامه دادن قوت دادن
circulates
انتشار دادن رواج دادن
informing
اطلاع دادن گزارش دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
individualizes
تمیز دادن تشخیص دادن
individualized
تمیز دادن تشخیص دادن
individualize
تمیز دادن تشخیص دادن
individualising
تمیز دادن تشخیص دادن
individualises
تمیز دادن تشخیص دادن
give security for
تامین دادن ضامن دادن
direct
دستور دادن دستورالعمل دادن
individualised
تمیز دادن تشخیص دادن
directed
دستور دادن دستورالعمل دادن
directs
دستور دادن دستورالعمل دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
pronounce
حکم دادن فتوی دادن
pronounces
حکم دادن فتوی دادن
mitigate
تخفیف دادن تسکین دادن
mitigated
تخفیف دادن تسکین دادن
compensated
پاداش دادن عوض دادن
organizing
سازمان دادن ارایش دادن
insulted
فحش دادن دشنام دادن
organises
سازمان دادن ارایش دادن
compensates
پاداش دادن عوض دادن
plating
اب دادن روکش فلز دادن
organising
سازمان دادن ارایش دادن
purging
غرامت دادن جریمه دادن
organize
سازمان دادن ارایش دادن
insult
فحش دادن دشنام دادن
loan
قرض دادن عاریه دادن
organizes
سازمان دادن ارایش دادن
loaning
قرض دادن عاریه دادن
slash
چاک دادن شکاف دادن
compensate
پاداش دادن عوض دادن
effectuate
انجام دادن صورت دادن
prefer
ترجیح دادن برتری دادن
decern
تشخیص دادن تمیز دادن
mitigates
تخفیف دادن تسکین دادن
preferring
ترجیح دادن برتری دادن
garnishing
زینت دادن لعاب دادن
prefers
ترجیح دادن برتری دادن
circulated
انتشار دادن رواج دادن
circulate
انتشار دادن رواج دادن
assign
نسبت دادن تخصیص دادن
assigned
نسبت دادن تخصیص دادن
assigning
نسبت دادن تخصیص دادن
assigns
نسبت دادن تخصیص دادن
empower
اختیار دادن وکالت دادن
loans
قرض دادن عاریه دادن
pottion
بهره دادن از جهاز دادن به
housed
منزل دادن پناه دادن
promote
ترفیع دادن ترویج دادن
instruct
دستور دادن اموزش دادن
inform
اطلاع دادن گزارش دادن
instructed
دستور دادن اموزش دادن
instructing
دستور دادن اموزش دادن
promoted
ترفیع دادن درجه دادن
expands
توسعه دادن بسط دادن
instructs
دستور دادن اموزش دادن
promoted
ترفیع دادن ترویج دادن
expanding
توسعه دادن بسط دادن
promotes
ترفیع دادن درجه دادن
expand
توسعه دادن بسط دادن
promote
ترفیع دادن درجه دادن
irritate
خراش دادن سوزش دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com