English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (11 milliseconds)
English Persian
cling چسبیدن پیوستن
clings چسبیدن پیوستن
adhere چسبیدن پیوستن
adhered چسبیدن پیوستن
adheres چسبیدن پیوستن
adhering چسبیدن پیوستن
adequateness چسبیدن پیوستن
Other Matches
adheres چسبیدن
cohering چسبیدن
grips چسبیدن به
adhered چسبیدن
gripping چسبیدن به
gripped چسبیدن به
handfast چسبیدن
adhere چسبیدن
grip چسبیدن به
stick چسبیدن
coheres چسبیدن
adhering چسبیدن
gluing چسبیدن
glueing چسبیدن
glue چسبیدن
cleaves چسبیدن
cohere چسبیدن
glues چسبیدن
cleave چسبیدن
cohered چسبیدن
cleaved چسبیدن
inhere چسبیدن
glueing چسباندن چسبیدن
holds چسبیدن نگاهداری
heat bond چسبیدن گرم
gluing چسباندن چسبیدن
hang together بهم چسبیدن
hold چسبیدن نگاهداری
glues چسباندن چسبیدن
shadows چسبیدن به حریف
hang on to something بچیزی چسبیدن
shadowing چسبیدن به حریف
shadowed چسبیدن به حریف
glue چسباندن چسبیدن
conglutination بهم چسبیدن
shadow چسبیدن به حریف
hold by به چیزی چسبیدن
To cling to someone. به کسی چسبیدن
to tackle to بکار چسبیدن
regelate بهم چسبیدن
To seize with both hands. دودستی چسبیدن
to hang on to anything بچیزی چسبیدن
inclip چسبیدن دراغوش گرفتن
To be most insistent. To hold tight. سفت وسخت چسبیدن
to cling to the old ways به رسوم قدیمی چسبیدن
hang مصلوب شدن چسبیدن به
snap چسبیدن به قاپ زدن
snapped چسبیدن به قاپ زدن
hangs مصلوب شدن چسبیدن به
snapping چسبیدن به قاپ زدن
on one's chest <idiom> عین کنه چسبیدن
to stick like a leech مانند کنه چسبیدن
snaps چسبیدن به قاپ زدن
rigid adherence to a thing سفت چسبیدن بچیزی
tasten سفت شدن چسبیدن
clog به گل نشستن گیر کردن چسبیدن
agglomerate توده کردن بهم چسبیدن
clogs به گل نشستن گیر کردن چسبیدن
to be wedded to an opinion بعقیدهای چسبیدن یاجداطرفداران بودن
aggregate interlocking بهم چسبیدن مصالح ریزدانه
gripe گیره چسبیدن قبضه کردن
clogged به گل نشستن گیر کردن چسبیدن
deterrence به زمین چسبیدن از ترس از عمل بازماندن
to harp on a subject زیادموضوعی راطول دادن به موضوعی چسبیدن
coanda effect گرایش سیال برای چسبیدن به سطح جامد
allying پیوستن
link-ups پیوستن
annex پیوستن
affixing پیوستن
link-up پیوستن
affiliate پیوستن
ally پیوستن
couples پیوستن
adjoin پیوستن
adjoined پیوستن
adjoins پیوستن
annexing پیوستن
annexes پیوستن
affix پیوستن
affixed پیوستن
affixes پیوستن
coupled پیوستن
couple پیوستن
join پیوستن
joins پیوستن
interlocked پیوستن
meet پیوستن
join up به هم پیوستن
to go in with پیوستن با
link به هم پیوستن
sorted پیوستن
to make contact پیوستن
interlock پیوستن
connects پیوستن
connect پیوستن
interlocks پیوستن
interlocking پیوستن
attach پیوستن
attaches پیوستن
coalescence پیوستن
link up پیوستن
meets پیوستن
anastomois به هم پیوستن
cement پیوستن
cemented پیوستن
cementing پیوستن
cements پیوستن
to bring into contact پیوستن
conjoin پیوستن
sorts پیوستن
attaching پیوستن
joined پیوستن
sort پیوستن
enlink پیوستن
anastomose بهم پیوستن
to jury-rig something چیزی را به هم پیوستن
affiliating پیوستن اشناکردن
to put together بهم پیوستن
admix بهم پیوستن
filiate اشناکردن پیوستن
glutinate بهم پیوستن
inone بهم پیوستن
inosculate بهم پیوستن
incorporating بهم پیوستن
incorporates بهم پیوستن
incorporate بهم پیوستن
concatenate بهم پیوستن
reconstitutes بهم پیوستن
reconstituted بهم پیوستن
reconstitute بهم پیوستن
to grow into one بهم پیوستن
to grow together باهم پیوستن
to piece together بهم پیوستن
anastomosis بهم پیوستن
affiliates پیوستن اشناکردن
interconnecting بهم پیوستن
knit بهم پیوستن
joint بهم پیوستن
interlink بهم پیوستن
interlinked بهم پیوستن
combining باهم پیوستن
combines باهم پیوستن
combine باهم پیوستن
knots بهم پیوستن
interlocking بهم پیوستن
seam بهم پیوستن
seams بهم پیوستن
interconnected بهم پیوستن
interconnect بهم پیوستن
welds بهم پیوستن
welded بهم پیوستن
weld بهم پیوستن
interconnects بهم پیوستن
patch بهم پیوستن
patches بهم پیوستن
interlinking بهم پیوستن
interlinks بهم پیوستن
rejoining دوباره پیوستن به
bind بهم پیوستن
rejoins دوباره پیوستن به
link بهم پیوستن
reconstituting بهم پیوستن
pan بهم پیوستن
pan- بهم پیوستن
pans بهم پیوستن
affiliated پیوستن اشناکردن
rejoined دوباره پیوستن به
interlocked بهم پیوستن
interlock بهم پیوستن
knits بهم پیوستن
binds بهم پیوستن
rejoin دوباره پیوستن به
interlocks بهم پیوستن
knot بهم پیوستن
in store <idiom> آماده بوقوع پیوستن
join شرکت کردن در پیوستن
joined شرکت کردن در پیوستن
welds جوش دادن پیوستن
assists پیوستن به حمایت کردن از
put to بگروه شکارچی پیوستن
welded جوش دادن پیوستن
repiece دوباره بهم پیوستن
joins شرکت کردن در پیوستن
assist پیوستن به حمایت کردن از
to go to glory برحمت ایزدی پیوستن
assisted پیوستن به حمایت کردن از
weld جوش دادن پیوستن
assisting پیوستن به حمایت کردن از
clobbered بهم پیوستن زدن
associates همدم شدن پیوستن
associated همدم شدن پیوستن
catenate پیوستن متصل کردن
clobbering بهم پیوستن زدن
associating همدم شدن پیوستن
clobbers بهم پیوستن زدن
associate همدم شدن پیوستن
reunites دوباره بهم پیوستن
reunited دوباره بهم پیوستن
reuniting دوباره بهم پیوستن
clobber بهم پیوستن زدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com