English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (18 milliseconds)
English Persian
bat چشمک زدن مژگان راتکان دادن
bats چشمک زدن مژگان راتکان دادن
batted چشمک زدن مژگان راتکان دادن
Other Matches
blind چشمک زدن علامت دادن
blinded چشمک زدن علامت دادن
blinds چشمک زدن علامت دادن
He nodded. سرش راتکان داد ( بعلامت موافقت )
The demonstrators were waving the flags. تظاهر کنندگان پرچمها راتکان می دادند
He shook his head. سرش راتکان داد (بعلامت مخالفتی ونفی )
eyelash مژگان
cilia مژگان
lashless بی مژگان
lashed ضربه مژگان
distichiasis مژگان زیادی
deplumation ریزش مژگان
lashes ضربه مژگان
lash ضربه مژگان
eyewinker مژگان یاپلک چشم
to interlock levers اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
blink چشمک
blinked چشمک
twinkle چشمک
eyewink چشمک
palpebrate چشمک زن
blinker چشمک زن
sign flasher چشمک زن
winker چشمک زن
twinkled چشمک
blinks چشمک
ocellus چشمک
flicker چشمک زن
flickered چشمک زن
flickers چشمک زن
simperer چشمک زن
flasher چشمک زن
flashers چشمک زن
twinkling چشمک
twinkler چشمک زن
twinkles چشمک
twinkled چشمک زدن
winkles چشمک زدن
twinkles چشمک زدن
blinker علامت چشمک زن
blinker چراغ چشمک زن
nictitate چشمک زدن
winkle چشمک زدن
nict چشمک زدن
blinded چراغ چشمک زن
blinking چشمک زنی
blink microscope میکروسکوپ چشمک زن
blinds چراغ چشمک زن
winked چشمک زدن
blind چراغ چشمک زن
winks چشمک زدن
group flashing light چشمک زن دستهای
flashing light نور چشمک زن
flashing light چراغ چشمک زن
the stars twinkle چشمک میزنند
strobotron لامپ چشمک زن
stroboscopic tube لامپ چشمک زن
blinks چشمک زدن
blinked چشمک زدن
blink چشمک زدن
twinkle چشمک زدن
quick flashing light چشمک زن تند
wink چشمک زدن
winking چشمک زدن
winks چشمک اغماض کردن
winked چشمک اغماض کردن
scintillation چشمک زدن ستارگان
interrupted flashing light چراغ چشمک زن منقطع
interrupted quick flashing light چشمک زن تند مقطع
wink چشمک اغماض کردن
alternating light چراغ چشمک زن متغیر
winking چشمک اغماض کردن
twinkling چشمک زدن ستاره
ciliate مژگان دار مژه دار
ciliolated مژگان دار مژه دار
blinker چراغ چشمک زن علایم خط و نقطه مرس و ارسال پیام
The lights of the aircraft were blinking. چراغهای هواپیما خاموش ؟ روشن می شدند ( چشمک می زدند )
aldis lmap چراغ چشمک زن مخصوص اعلام خطرناک بودن باند فرود
refresh rate تعداد دفعات در ثانیه که یک تصویر بر روی CRT بایدمجددا" ترسیم شود تا چشمک نزند میزان دوباره سازی
anti collision light چراغ یا لامپ چشمک زنی که در بالای سکان عمودی یا زیرهواپیما به منظور افزایش قابلیت دیده شدن نصب میگردد
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
starlight نور ضعیف نور چشمک زن
sparkle جرقه زدن چشمک زدن
sparkles جرقه زدن چشمک زدن
sparkled جرقه زدن چشمک زدن
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
individualized تمیز دادن تشخیص دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
individualizes تمیز دادن تشخیص دادن
individualizing تمیز دادن تشخیص دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
individualised تمیز دادن تشخیص دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
house منزل دادن پناه دادن
mitigated تخفیف دادن تسکین دادن
loans قرض دادن عاریه دادن
individualises تمیز دادن تشخیص دادن
develops بسط دادن پرورش دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
judging حکم دادن تشخیص دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
give security for تامین دادن ضامن دادن
develop بسط دادن پرورش دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
loan قرض دادن عاریه دادن
individualising تمیز دادن تشخیص دادن
loaning قرض دادن عاریه دادن
housed منزل دادن پناه دادن
garnishing زینت دادن لعاب دادن
instruct دستور دادن اموزش دادن
instructed دستور دادن اموزش دادن
instructs دستور دادن اموزش دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
expands توسعه دادن بسط دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
expanding توسعه دادن بسط دادن
expand توسعه دادن بسط دادن
order سفارش دادن دستور دادن
to set forth شرح دادن بیرون دادن
empower اختیار دادن وکالت دادن
circulate انتشار دادن رواج دادن
circulated انتشار دادن رواج دادن
circulates انتشار دادن رواج دادن
pronounces حکم دادن فتوی دادن
empowers اختیار دادن وکالت دادن
empowering اختیار دادن وکالت دادن
empowered اختیار دادن وکالت دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com