Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
What a coincidence !
چه تصادف ( اتفاق )عجیبی
Other Matches
It was an absolut chaos .
خیلی خر توخر بود ( خر تو الاغ عجیبی بود )
encounters
تصادف
encountering
تصادف
encounter
تصادف
at random
به تصادف
accidentalness
تصادف
accidentalism
تصادف
concurrence
تصادف
fortuity
تصادف
accidents
تصادف
shunt
تصادف
accident
تصادف
occurence
تصادف
occurance
تصادف
gambling
تصادف
shunted
تصادف
shunts
تصادف
occurrences
تصادف
occurrence
تصادف
impingement
تصادف
collisions
تصادف
coincidences
تصادف
coincidence
تصادف
chance
تصادف
random
تصادف
chanced
تصادف
randomly
تصادف
chances
تصادف
chancing
تصادف
encountered
تصادف
collision
تصادف
crushed
تصادف کردن
collides
تصادف کردن
crush
تصادف کردن
run upon
تصادف کردن با
colliding
تصادف کردن
to blunder upon
به تصادف برخوردن به
run against
تصادف کردن با
collided
تصادف کردن
crushes
تصادف کردن
impinged
تصادف کردن
come into collision
تصادف کردن
accidentalism
تصادف گرایی
impinges
تصادف کردن
collide
تصادف کردن
impinge
تصادف کردن
jarred
تصادف کردن
jar
تصادف کردن
jars
تصادف کردن
haphazardly
برحسب تصادف
hits
ضربت تصادف
accidentally
<adv.>
بطور تصادف
hitting
ضربت تصادف
stochastical
<adj.>
برحسب تصادف
random
<adj.>
برحسب تصادف
incidental
<adj.>
برحسب تصادف
fortuitous
<adj.>
برحسب تصادف
contingent
[accidental]
<adj.>
برحسب تصادف
coincidental
<adj.>
برحسب تصادف
accidently
<adv.>
بطور تصادف
hit
ضربت تصادف
hit or miss
برحسب تصادف
incidentally
<adv.>
بطور تصادف
fortuitously
<adv.>
بطور تصادف
coincidentally
<adv.>
بطور تصادف
by hazard
<adv.>
بطور تصادف
by chance
<adv.>
بطور تصادف
by a coincidence
<adv.>
بطور تصادف
by accident
<adv.>
بطور تصادف
at random
<adv.>
بطور تصادف
as it happens
<adv.>
بطور تصادف
casual
[not planned]
<adj.>
برحسب تصادف
accidents
تصادف اتومبیل
to tun a
تصادف کردن با
by happenstance
<adv.>
بطور تصادف
occurrences
تصادف رویداد
occurrence
تصادف رویداد
accident
تصادف اتومبیل
incidence
تصادف وقوع
haphazard
<adj.>
برحسب تصادف
stochastic
<adj.>
برحسب تصادف
to come in to collision
تصادف کردن
accidental
<adj.>
برحسب تصادف
adventitious
<adj.>
برحسب تصادف
run into
برخوردن تصادف کردن با
to fall across anything
به چیزی تصادف کردن
nerf
تصادف با اتومبیل دیگر
log jam
تصادف موج سواران
By a happy coincidence.
دراثر حسن تصادف
There has been an accident.
تصادف شده است.
endo
تصادف منجر به واژگونی
smack into
<idiom>
بهم خوردن ،تصادف
happy go lucky
برحسب تصادف لاقید
To have an accident.
دچار تصادف شدن
Accidentally. By chance. By accident.
بر حسب تصادف
[تصادفا]
pile-ups
تصادف چند ماشین
pile-up
تصادف چند ماشین
accidence
پیش امد تصادف
occasions
تصادف باعث شدن
hurtling
با چیزی تصادف کردن
hurtles
با چیزی تصادف کردن
bopping
تصادف کردن برخوردکردن
hurtled
با چیزی تصادف کردن
bopped
تصادف کردن برخوردکردن
bops
تصادف کردن برخوردکردن
occasioning
تصادف باعث شدن
occasioned
تصادف باعث شدن
hurtle
با چیزی تصادف کردن
bop
تصادف کردن برخوردکردن
occasion
تصادف باعث شدن
casualism
اعتقاد به شانس و تصادف تصادفا"
hurtle
تصادف کردن مصادف شدن
He was involved in a road accident.
او
[مرد]
در یک تصادف جاده ای بود.
strike
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
hurtled
تصادف کردن مصادف شدن
posttraumatic
واقع شونده پس از تصادف یا ضربه
hurtles
تصادف کردن مصادف شدن
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
hurtling
تصادف کردن مصادف شدن
to i. on something
به چیزی خوردن یا تصادف کردن
strikes
تصادف و نصادم کردن اعتصاب
confederations
اتفاق
occurrence
اتفاق
accidence
اتفاق
accidentalness
اتفاق
confederation
اتفاق
accidentalism
اتفاق
occurrences
اتفاق
federal
اتفاق
lague
اتفاق
hap
اتفاق
cases
اتفاق
fortuity
اتفاق
case
اتفاق
flukes
اتفاق
occurence
اتفاق
accidents
اتفاق
happenings
اتفاق
togtherness
اتفاق
happening
اتفاق
unity
اتفاق
togetherness
اتفاق
fluke
اتفاق
accident
اتفاق
joinder
اتفاق
events
اتفاق
event
اتفاق
chancing
اتفاق
league
اتفاق
chances
اتفاق
leagues
اتفاق
chanced
اتفاق
chance
اتفاق
coincidence
اتفاق
coincidences
اتفاق
confederacy
اتفاق
confederacies
اتفاق
it happened
اتفاق افتاد
tide
اتفاق افتادن
occurred
<past-p.>
اتفاق افتاده
supervention
اتفاق ناگهانی
Accidentally . By chance.
بر حسب اتفاق
happened
<past-p.>
اتفاق افتاده
renewal of the convention
تجدید اتفاق
to play itself out
اتفاق افتادن
to be played out
[enacted]
اتفاق افتادن
unanimously
به اتفاق اراء
unanimity
اتفاق اراء
Accompanied by. Together with .
به اتفاق (همراه )
as it happens
<adv.>
برحسب اتفاق
by a unanimity vote
به اتفاق اراء
chances
اتفاق افتادن
casualist
معتقد به اتفاق
accidently
<adv.>
برحسب اتفاق
chanced
اتفاق افتادن
come about
اتفاق افتادن
occurring
اتفاق افتادن
come to pass
اتفاق افتادن
chancing
اتفاق افتادن
betide
اتفاق افتادن
act of God
اتفاق قهری
at random
<adv.>
برحسب اتفاق
occurs
اتفاق افتادن
by accident
<adv.>
برحسب اتفاق
by a coincidence
<adv.>
برحسب اتفاق
by chance
<adv.>
برحسب اتفاق
by happenstance
<adv.>
برحسب اتفاق
by hazard
<adv.>
برحسب اتفاق
consensus
اتفاق اراء
befell
اتفاق افتادن
acts of God
اتفاق قهری
confederative
اتفاق کننده
chance
اتفاق افتادن
fall out
اتفاق افتادن
fortuitism
عقیده به اتفاق
befalling
اتفاق افتادن
occurred
اتفاق افتادن
befallen
اتفاق افتادن
befall
اتفاق افتادن
hap
اتفاق افتادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com