English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 85 (5 milliseconds)
English Persian
inanimate objects چیزهای بیجان
Other Matches
inanimate بیجان
exanimate بیجان
insentient بیجان
life less بیجان
inert بیجان
nonliving system سازگان بیجان
nonliving system سیستم بیجان
abiotic substance ماده بیجان
abiotic element عنصر بیجان
aboitic system سیستم بیجان
aboitic system سازگان بیجان
neuter gender جنس بیجان
still life طبیعت بیجان
inanimately بطور بیجان
inanimate بیجان غیر ذیروح
ecotope مواد بیجان بوم
gaudery چیزهای کم بها
inflammables چیزهای اتشگیر
inflammable substances چیزهای اتشگیر
incidentals چیزهای کوچک
by gone چیزهای گذشته
cates چیزهای لذیذ
the sublime چیزهای بلندوعالی
the inevitable چیزهای عادی
scatterings چیزهای پراکنده
post matter چیزهای پستی
bygone چیزهای گذشته
valuables چیزهای بهادار
munch چیزهای جویدنی
munched چیزهای جویدنی
munches چیزهای جویدنی
munching چیزهای جویدنی
oddment چیزهای متفرقه
trivia چیزهای بی اهمیت
among other things میان چیزهای دیگر
among others میان چیزهای دیگر
Well what do you know!Well i never! بحق چیزهای نشنیده !
available amount مقدار [چیزهای] در دسترس
microtomy بریدن چیزهای ریز
to compare oppsites چیزهای ضد را با هم مقایسه کردن
paleology دانش چیزهای کهنه
inter alia میان چیزهای دیگر
impediments چیزهای دست و پاگیر
coconsciousness ادراک چیزهای یکسان
coconscious ادراک چیزهای یکسان
impediment چیزهای دست و پاگیر
impedimenta چیزهای دست و پا گیر
appurtenence اسباب چیزهای وابسته
to i. on particulars به چیزهای جزئی اهمیت دادن
to compare apples and oranges <idiom> چیزهای کاملا گوناگون را با هم برابرکردن
byes چیزهای کناری یاثانوی فرعی
bye چیزهای کناری یاثانوی فرعی
pretty pretties چیزهای قشنگ و نادان فریب
microphotography عکس برداری از چیزهای خرد
interposition چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
plexus چیزهای درهم پیچیده پیچیدگی
gimceackery چیزهای قشنگ وبی مصرف
scrape together <idiom> پول یا چیزهای دیگر جمع کردن
irrespectively بدون ملاحظه چیزهای دیگر مستقلا
She is fond of sweet things. از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
other things being equal اگر برای چیزهای دیگر نباشد
see things <idiom> چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
luff قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
supemundane بالاتراز چیزهای وابسته به این جهان
gutter man دوره گردیکه چیزهای ارزان وکهنه می فروشد
bathos تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
litters تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littering تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littered تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
intercurrent مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
litter تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
drainer خشک اندازنده فرفی که اب چیزهای دیگرراخشک میاندازد
forklift ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین
papier یکجور مقوای سخت که چسب و گل رس و چیزهای دیگربخمیران میزنند
penny-wise and pound-foolish <idiom> توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
object lessons درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object lesson درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object method of teaching شیوه امزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یاتصویرانها
nympholepsy جنون و علاقه شدید برای دسترسی به چیزهای غیرقابل حصول
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
matelote یکجور خوراک ماهی که باشراب و پیاز و چیزهای دیگر درست می کنند
presentationism عقیده باینکه چیزهای واقعی هنگام درک در مغز انسان نمایش داده میشوند
fryer سرخ کننده چیزهای سرخ کردنی
bit map ارایهای از بیت ها که وضعیت خاموش یا روشن بودن انها در ارتباط با ارایهای از چیزهای دیگر است نقشه بیت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com