Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 74 (5 milliseconds)
English
Persian
impediment
چیزهای دست و پاگیر
impediments
چیزهای دست و پاگیر
Other Matches
obstacle
پاگیر
obstaele
پاگیر
caltrop
پاگیر
red tape
مقررات دست و پاگیر
crossrial carriage
پاگیر تیر عرضی
oddment
چیزهای متفرقه
the inevitable
چیزهای عادی
by gone
چیزهای گذشته
the sublime
چیزهای بلندوعالی
cates
چیزهای لذیذ
incidentals
چیزهای کوچک
inflammable substances
چیزهای اتشگیر
gaudery
چیزهای کم بها
inflammables
چیزهای اتشگیر
trivia
چیزهای بی اهمیت
post matter
چیزهای پستی
munch
چیزهای جویدنی
scatterings
چیزهای پراکنده
valuables
چیزهای بهادار
inanimate objects
چیزهای بیجان
munched
چیزهای جویدنی
munches
چیزهای جویدنی
munching
چیزهای جویدنی
bygone
چیزهای گذشته
paleology
دانش چیزهای کهنه
to compare oppsites
چیزهای ضد را با هم مقایسه کردن
microtomy
بریدن چیزهای ریز
Well what do you know!Well i never!
بحق چیزهای نشنیده !
inter alia
میان چیزهای دیگر
among others
میان چیزهای دیگر
among other things
میان چیزهای دیگر
appurtenence
اسباب چیزهای وابسته
impedimenta
چیزهای دست و پا گیر
coconscious
ادراک چیزهای یکسان
coconsciousness
ادراک چیزهای یکسان
available amount
مقدار
[چیزهای]
در دسترس
to i. on particulars
به چیزهای جزئی اهمیت دادن
pretty pretties
چیزهای قشنگ و نادان فریب
to compare apples and oranges
<idiom>
چیزهای کاملا گوناگون را با هم برابرکردن
plexus
چیزهای درهم پیچیده پیچیدگی
bye
چیزهای کناری یاثانوی فرعی
interposition
چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
gimceackery
چیزهای قشنگ وبی مصرف
byes
چیزهای کناری یاثانوی فرعی
microphotography
عکس برداری از چیزهای خرد
scrape together
<idiom>
پول یا چیزهای دیگر جمع کردن
see things
<idiom>
چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
She is fond of sweet things.
از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
irrespectively
بدون ملاحظه چیزهای دیگر مستقلا
luff
قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
supemundane
بالاتراز چیزهای وابسته به این جهان
other things being equal
اگر برای چیزهای دیگر نباشد
litters
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
gutter man
دوره گردیکه چیزهای ارزان وکهنه می فروشد
littering
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littered
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
forklift
ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین
drainer
خشک اندازنده فرفی که اب چیزهای دیگرراخشک میاندازد
bathos
تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
litter
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
papier
یکجور مقوای سخت که چسب و گل رس و چیزهای دیگربخمیران میزنند
penny-wise and pound-foolish
<idiom>
توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
nympholepsy
جنون و علاقه شدید برای دسترسی به چیزهای غیرقابل حصول
object lesson
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object method of teaching
شیوه امزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یاتصویرانها
object lessons
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
matelote
یکجور خوراک ماهی که باشراب و پیاز و چیزهای دیگر درست می کنند
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
presentationism
عقیده باینکه چیزهای واقعی هنگام درک در مغز انسان نمایش داده میشوند
fryer
سرخ کننده چیزهای سرخ کردنی
bit map
ارایهای از بیت ها که وضعیت خاموش یا روشن بودن انها در ارتباط با ارایهای از چیزهای دیگر است نقشه بیت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com