English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (33 milliseconds)
English Persian
to declare something well-founded چیزی را مستدل اعلان کردن
Other Matches
to declare something solemnly [publicly] چیزی را رسما [علنا ] اعلان کردن
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
arguably مستدل
arguable مستدل
proved or convinced by reasoning مستدل
adductive مستدل
reasonable مستدل
documentaries مستدل
rational مستدل
proved by reasoning مستدل
documentary مستدل
proclaims اعلان کردن
proclaiming اعلان کردن
declaring اعلان کردن
declares اعلان کردن
give out اعلان کردن
declare اعلان کردن
advertize اعلان کردن
proclaim اعلان کردن
advertise اعلان کردن
proclaimed اعلان کردن
posters اعلان نصب کردن
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
poster اعلان نصب کردن
sounding in damages دعوی خسارت مستدل
to declare oneself bankrupt خود را ورشکست اعلان کردن
to declare a divident سود سهام را اعلان کردن
advertises اعلان کردن انتشار دادن
advertised اعلان کردن انتشار دادن
to declare a state of emergency اعلان کردن حالت اضطراری
reasonableness check بررسی و کنترل معقولانه و مستدل
signboard تخته اعلان اعلان
advertisers اعلان کننده اعلان
advertiser اعلان کننده اعلان
signboards تخته اعلان اعلان
to off negotiations اعلان قطع گفتگو یا روابط کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
posts اگهی کردن اعلان کردن
announced اعلان کردن اخطار کردن
announces اعلان کردن اخطار کردن
announce اعلان کردن اخطار کردن
announcing اعلان کردن اخطار کردن
posted اگهی کردن اعلان کردن
post- اگهی کردن اعلان کردن
post اگهی کردن اعلان کردن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
placard حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
placards حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
assertion اعلان
poster اعلان
declarations اعلان
declaration اعلان
announcements اعلان
denunciation of treaty اعلان
announcement اعلان
posters اعلان
noticing اعلان
proclamations اعلان
notices اعلان
notice اعلان
noticed اعلان
advertising اعلان
advertisements اعلان
proclamation اعلان
advertisement اعلان
declaration of war اعلان جنگ
announcers اعلان کننده
Over and out! پایان اعلان !
affiche اعلان دیواری
announcer اعلان کننده
indigitation اعلان شمارش
they proclaimed him sovereign اعلان کردند
system prompt اعلان سیستم
playbills اعلان نمایش
array declaration اعلان ارایه
playbill اعلان نمایش
gazette اعلان و اگهی
dot prompt نقطه اعلان
billsticker اعلان چسبان
macro declaration درشت اعلان
dos prompt اعلان DOS
To stick (put,fix)up a notice (poster). اعلان زدن
notice to mariner اعلان دریایی
declaration of neutrality اعلان بیطرفی
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
declared اعلان شده
signpost تابلو اعلان
play bill اعلان نمایش
throwaway ورقهی اعلان
fly bill اعلان دستی
procedure declaration اعلان رویه
publishment اشاعه اعلان
proclamation of independence اعلان استقلال
proclamation of the republic اعلان جمهوری
vendition اعلان فروش
proclamation of the republic اعلان جمهوریت
signposts تابلو اعلان
to proclaim war اعلان جنگ دادن
proclamation of martial law اعلان حکومت نظامی
alarmingly اعلان خطر اخطار
banning اعلان ازدواج در کلیسا
dimension statement حکم اعلان بعد
declaration of war اعلان جنگ دادن
audible alarm اعلان خطر سمعی
denunciation اعلان الغاء یا خاتمه
declarations افهار افهارنامه اعلان
declaration افهار افهارنامه اعلان
bans اعلان ازدواج در کلیسا
denunciations اعلان الغاء یا خاتمه
alarms اعلان خطر اخطار
ban اعلان ازدواج در کلیسا
denouncement اعلان قطع رابطه
show bill تابلو اعلان نمایش
placards اعلامیه رسمی اعلان
alarmed اعلان خطر اخطار
declare martial اعلان حکومت نظامی
To stick a poster on the wall. اعلان به دیوار چسباندن
alarm اعلان خطر اخطار
placard اعلامیه رسمی اعلان
proclamation of martial law اعلان حالت زمان جنگ
leaflet اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
to declare war upon a nation اعلان جنگ به ملتی دادن
Hereby I declare ... بدین وسیله اعلان می کنم که...
declare martial اعلان حالت زمان جنگ
leafleting اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
leafleted اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
leaflets اعلامیه اوراق تبلیغاتی اعلان
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
signpost تیر حامل اعلان تابلو راهنما
signposts تیر حامل اعلان تابلو راهنما
top billing بالاترین قسمت اگهی سینما صدر اعلان
to put a notice on a door اگهی روی در چسباندن اعلان بدر زدن
lyophilization خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavourings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
prejudges تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to prescribe something [legal provision] چیزی را تعیین کردن [تجویز کردن] [ماده قانونی] [حقوق]
to tarnish something [image, status, reputation, ...] چیزی را بد نام کردن [آسیب زدن] [خسارت وارد کردن] [خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
billboard هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
billboards هرقسمت از نرده ودیوار که روی ان اعلان نصب شود
to pull off something [contract, job etc.] چیزی را تهیه کردن [تامین کردن] [شغلی یا قراردادی]
fraise نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
to pirate something چیزی را غیر قانونی چاپ کردن [دو نسخه ای کردن]
premeditate قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
set loose <idiom> رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
refers توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
refer توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
referred توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
quantifying محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
cession صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
valuate ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
to instigate something چیزی را برانگیختن [اغوا کردن ] [وادار کردن ]
quantifies محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantify محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to throw light upon روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
quantified محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
obituarian کسیکه در گذشتهای تازه راباشرح حال درگذشتگان درروزنامه اعلان می کنند
denounce علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denouncing علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
minding فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
mind فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
to beg for a thing چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
references توجه کردن یا کار کردن با چیزی
brief خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference توجه کردن یا کار کردن با چیزی
beck باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
briefed خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefer خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com