Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (17 milliseconds)
English
Persian
transfuse
چیزی را نقل وانتقال دادن
Other Matches
deliver
نقل وانتقال دادن
delivers
نقل وانتقال دادن
transporting
نقل وانتقال دادن
transported
نقل وانتقال دادن
transports
نقل وانتقال دادن
transport
نقل وانتقال دادن
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
continues
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue
ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
enclosing
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
pushed
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
pushes
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
push
فشردن چیزی یا حرکت دادن چیزی با اعمال فشار روی آن
to esteem somebody or something
[for something]
قدر دانستن از
[اعتبار دادن به]
[ارجمند شمردن]
کسی یا چیزی
[بخاطر چیزی ]
to put any one up to something
کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
defining
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defined
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines
1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
expands
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expanding
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
expand
توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
inserting
قرار دادن چیزی در چیزی
inserts
قرار دادن چیزی در چیزی
insert
قرار دادن چیزی در چیزی
to lean something against something
چیزی را به چیزی تکیه دادن
transfusion
نقل وانتقال
transfusions
نقل وانتقال
communication
نقل وانتقال
cession
نقل وانتقال
locomotion
تحرک نقل وانتقال
toter
نقل وانتقال دهنده
clearings
نقل وانتقال بانکی
clearing
نقل وانتقال بانکی
transmissivity
قابلیت نقل وانتقال
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
air delivery
نقل وانتقال از راه هوا
viruses
عامل نقل وانتقال امراض
virus
عامل نقل وانتقال امراض
bankable
قابل نقل وانتقال بانکی
airborne
بوسیله هوا نقل وانتقال یافته
alienability
قابلیت نقل وانتقال مالکیت بیگانه سازی
ecesis
نقل وانتقال جانور یا گیاه به محیط تازه
channeling
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channelled
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channels
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channel
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
channeled
هرگونه نقل وانتقال چیز یااندیشه ونظر و غیره
string out
<idiom>
کش دادن چیزی
To let something slip thru ones fingers .
چیزی را از کف دادن
down line processor
پردازندهای که در ترمینال یک شبکه ارتباطات قرار دارد وانتقال داده را اسان میکند
boost
افزایش دادن چیزی
preventing
توقف رخ دادن چیزی
to plug in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
to book something
چیزی را سفارش دادن
prevents
توقف رخ دادن چیزی
measure
توقف رخ دادن چیزی
integrate
درشکم چیزی جا دادن
to put in
گماشتن در
[در چیزی جا دادن]
integrates
درشکم چیزی جا دادن
integrating
درشکم چیزی جا دادن
to smell
[of]
بوی
[چیزی]
دادن
locus in quo
جای رخ دادن چیزی
give away
<idiom>
دادن چیزی به کسی
hand in
<idiom>
به کسی چیزی دادن
boosted
افزایش دادن چیزی
put in
قرار دادن چیزی در
reimbursing
خرج چیزی را دادن
pushes
چیزی را زور دادن
to let something
[British E]
[Real Estate]
کرایه دادن چیزی
to pass somebody something
به کسی چیزی دادن
to hand somebody something
به کسی چیزی دادن
to lean against something
پشت دادن به چیزی
prevent
توقف رخ دادن چیزی
push
چیزی را زور دادن
to cut down
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
to cut back
[on]
something
چیزی را کاهش دادن
pushed
چیزی را زور دادن
prevented
توقف رخ دادن چیزی
to let something on a lease
کرایه دادن چیزی
reimburse
خرج چیزی را دادن
reimbursed
خرج چیزی را دادن
to cut something
چیزی را کاهش دادن
reimburses
خرج چیزی را دادن
boosts
افزایش دادن چیزی
to buoy something
[up]
به کسی
[چیزی]
دل دادن
to hire out something
اجاره دادن چیزی
to rent out something
کرایه دادن چیزی
to hire out something
کرایه دادن چیزی
to let something
[British E]
[Real Estate]
اجاره دادن چیزی
to let something on a lease
اجاره دادن چیزی
to rent out something
اجاره دادن چیزی
boosting
افزایش دادن چیزی
redoing
انجام دادن مجدد چیزی
epitomizing
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomizes
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomize
صورت خارجی به چیزی دادن
representations
عمل نشان دادن چیزی
epitomising
صورت خارجی به چیزی دادن
representation
عمل نشان دادن چیزی
epitomises
صورت خارجی به چیزی دادن
epitomised
صورت خارجی به چیزی دادن
to weigh in
[on something]
تذکر دادن
[در مورد چیزی]
contains
قرار دادن چیزی در درون
to cause the downfall of somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
redoes
انجام دادن مجدد چیزی
redone
انجام دادن مجدد چیزی
catch up with (someone or something)
<idiom>
وقف دادن به کسی یا چیزی
prevention
مانع رخ دادن چیزی شدن
advance
حرکت دادن چیزی به جلو
to permit somebody something
به کسی اجازه چیزی را دادن
advances
حرکت دادن چیزی به جلو
advancing
حرکت دادن چیزی به جلو
to bring down somebody
[something]
کسی
[چیزی]
را شکست دادن
epitomized
صورت خارجی به چیزی دادن
contained
قرار دادن چیزی در درون
contain
قرار دادن چیزی در درون
to put something to the vote
درباره چیزی رای دادن
to drop something off
[at someone's]
چیزی را
[به کسی ]
تحویل دادن
moves
تغییر دادن محل چیزی
to give somebody
[something]
a helping hand
به کسی
[چیزی ]
یک دست دادن
moved
تغییر دادن محل چیزی
move
تغییر دادن محل چیزی
to get something to somebody
تحویل دادن چیزی به کسی
embowel
در شکم چیزی قرار دادن
to make out someone
[something]
تشخیص دادن کسی
[چیزی]
overglaze
روی چیزی را لعاب دادن
to discern someone
[something]
تشخیص دادن کسی
[چیزی]
finish
انجام دادن چیزی تا انتها
finishes
انجام دادن چیزی تا انتها
to p athing to a person
کسی را از چیزی بهره دادن
to equip something
چیزی را ساز و برگ دادن
movement
تغییر دادن محل چیزی
pitch in
<idiom>
به چیزی پول یا کمک دادن
redo
انجام دادن مجدد چیزی
redid
انجام دادن مجدد چیزی
to jump at something
[colloquial]
به چیزی واکنش نشان دادن
to atone for something
کفاره دادن برای چیزی
to make amends for something
کفاره دادن برای چیزی
setover
روی چیزی قرار دادن
to fire up something
با تحریک چیزی را افزایش دادن
hard on (someone/something)
<idiom>
آزار دادن کسی یا چیزی
settle a score with someone
<idiom>
عین چیزی را به کسی پس دادن
have eyes only for
<idiom>
همه حواس وتوجه را به چیزی دادن
engrain
درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
demonstrating
نشان دادن نحوه کار چیزی
intruder
قرار دادن چیزی در چیز دیگر
intruders
قرار دادن چیزی در چیز دیگر
implement
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
implemented
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
ends
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
implementing
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
I have nothing to declare.
چیزی برای گمرک دادن ندارم.
do a job on
<idiom>
بیفایده وزشت نشان دادن چیزی
to proffer
[somebody something ]
[something to somebody]
[formal]
اظهار نظر دادن در باره چیزی
ended
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
photosensitize
بوسیله نور به چیزی حساسیت دادن
end
خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
positioned
قرار دادن چیزی در محل خاص
exchanging
دادن چیزی به جای چیز دیگر
to forfeit something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
to tease a person for a thing
کسیرابرای دادن چیزی بستوه اوردن
exchanges
دادن چیزی به جای چیز دیگر
ascription
عمل نسبت دادن به چیزی اتصاف
demonstrated
نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrate
نشان دادن نحوه کار چیزی
To pin something on someone .
چیزی را به کسی بستن (نسبت دادن )
exchanged
دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchange
دادن چیزی به جای چیز دیگر
to give a long recital of something
دادن یک شرح مفصل و طولانی از چیزی
to lose something
چیزی را بعنوان جریمه از دست دادن
implements
انجام دادن یا اجرا کردن چیزی
impacts
اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
position
قرار دادن چیزی در محل خاص
superposition
قرار دادن چیزی روی چیزدیگر
demonstrates
نشان دادن نحوه کار چیزی
debunk
توخالی بودن چیزی را نشان دادن
to work it
<idiom>
چیزی را انجام دادن و به پایان رساندن
impact
اثر گذاشتن یا اهمیت دادن به چیزی
To submit something to someone.
چیزی را به کسی تسلیم کردن (ارائه دادن )
interrupts
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupting
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
interrupt
توقف رخ دادن چیزی که در حال اتفاق است
demonstrations
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
demo
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstration
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
superimpose
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
carrying
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carries
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
superimposing
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimposes
قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
to pick and choose
درسوا کردن چیزی سلیقه زیادبخرج دادن
carry
حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
to detail something
چیزی را مفصل
[با همه جزییات]
شرح دادن
substitute
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
To explain something in detail .
چیزی را بطور مفصل ومشروح توضیح دادن
substituted
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
substituting
قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com