Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
red reg
چیزی که موجب خشم وبرانگیختگی گرد د یکجورزنگ در گندم
Other Matches
belly laughs
هر چیزی که موجب خنده شود
belly laugh
هر چیزی که موجب خنده شود
gaping stock
چیزی که موجب خیره نگریستن گرد د
blighters
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
blighter
شخص یا چیزی که موجب مصیبت و بلا شود
breeding ground
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
breeding grounds
محل یا شرایط موجب تولید و گسترش چیزی
corn flower
گل گندم
cornflower
گل گندم
centaurea
گل گندم
cornflowers
گل گندم
cash crops
گندم جو
wheat
گندم
grain
یک گندم
cornmeal
ارد گندم
crap
گندم سیاه
sheaf
دسته گندم
musteline
گندم گون
pugs
خاشاک گندم
crapping
گندم سیاه
parched corn
گندم برشته
pug
خاشاک گندم
crapped
گندم سیاه
moory
گندم گون
corn weevil
شپشه گندم
wheat chaff
کاه گندم
buck wheat
گندم سیاه
wheat rust
زنگ گندم
to winnow the grain
گندم راباددادن
french wheat
گندم سیاه
saracen corn
گندم سیاه
jointworm
کرم گندم
wheatear
سنبله گندم
wheaten
وابسته به گندم
wheaten
برنگ گندم
wheaten bread
نان گندم
corn chandler
گندم فروش
corn field
گندم زار
wheat bread
نان گندم
wholewheat
گندم ناب
grain field
گندم زار
tawniness
گندم گونی
husker
گندم پاک کن
flails
گندم کوب
parched corn
گندم بریان
frit fly
مگس گندم
flailing
گندم کوب
buckwheat
گندم سیاه
flailed
گندم کوب
tawny
گندم گون
flail
گندم کوب
wheatgerm
گیاهک گندم
grain rust
زنگ گندم
tawniest
گندم گون
tawnier
گندم گون
bran
پوست گندم
wheatgerm
جنین گندم
wholewheat
گندم خالص
wheat stack
خرمن کومه گندم
sheaf
دسته یابافه گندم
wheatgerm
آرد مغز گندم
groats
گندم یاجوپوست کنده
ptisan
گندم پوست کنده
gluten
ماده چسبنده گندم
hessian fly
حشره گندم خوار
bunt
ناخوشی قارچی گندم
loose smut
بیماری زنگ گندم
weevil
سوسه شپشه گندم
the wheat was scanted
گندم را کم کم بیرون دادند
weevils
سوسه شپشه گندم
polygonaceous
وابسته به تیره گندم سیاه
marabou
ادم سبزه یا گندم گون
whole wheat
ساخته شده از گندم ساییده
marabout
ادم سبزه یا گندم گون
rye
گندم سیاه مرد کولی
wheat eel
کرم کوچک انگل گندم و علوفه
harvest mouse
یکجورموش که درساقههای گندم لانه میکند
groat
بلغور جو یا گندم یاجو پوست کنده
basic crops
محصولات کشاورزی اساسی مانند گندم
wheatworm
کرم کوچک انگل گندم و علوفه
hard wheat
گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
sloe gin
عرق گندم که دارای اب میوه گوجه باشد
breadstuff
مواد نان مانند گندم و ارد و غیره
emmer
نوعی گندم سرخ بنام شعیر ابلیس
wheat germ
گیاهک گندم که هنگام اسیاب کردن جدا میشود
manchet
قرص نام ساخته شده از گندم اعلی وخالص
in conformity with
بر موجب
cause
موجب
incurs
موجب
origins
موجب
incurring
موجب
causing
موجب
incurred
موجب
incur
موجب
causes
موجب
whereby
که به موجب ان
contributive
موجب
occasion
موجب
inducement
موجب
contributory
موجب
occasioned
موجب
occasioning
موجب
origin
موجب
inducements
موجب
offeror
موجب
occasions
موجب
afford
موجب شدن
stumbling block
موجب لغزش
stumbling blocks
موجب لغزش
sperm
موجب ایجادچیزی
brings
موجب شدن
bringing
موجب شدن
bring
موجب شدن
like a red rag to the bull
موجب خشم
afforded
موجب شدن
ill fated
موجب بدبختی
promibitive
موجب منع
conducive
موجب شونده
entail
موجب شدن
entailed
موجب شدن
entailing
موجب شدن
give rise to
موجب شدن
effectuate
موجب شدن
to bring forth
موجب شدن
affords
موجب شدن
affording
موجب شدن
federal reserve system
سیستمی که به موجب ان
cuse of a
موجب وحشت
pleasing
موجب مسرت
thorn
موجب ناراحتی
gratifying
موجب خوشنودی
entails
موجب شدن
sperms
موجب ایجادچیزی
scourger
موجب بلا
thorns
موجب ناراحتی
evincing
موجب شدن برانگیختن
inotropic
موجب انقباض ماهیچه
smoke screen
موجب تاریکی وابهام
drawing card
موجب جلب توجه
lactogenic
موجب ترشح شیر
ulcerative
موجب تولید زخم
hysterogenic
موجب اختناق رحمی
hysteroid
موجب اختناق رحمی
suspensor
موجب تعلیق نگاهدارنده
sufferance
سکوت موجب رضا
evinces
موجب شدن برانگیختن
sidesplitting
موجب تشنج پهلوها
incentives
اتش افروز موجب
resolutive
محلل موجب فسخ
incentive
اتش افروز موجب
peristrephic
گرداننده موجب گردش
evince
موجب شدن برانگیختن
evinced
موجب شدن برانگیختن
inure
معتاد کردن موجب شدن
suspensory
موجب تعویق بیضه بند
flunking
چیدن موجب شکست شدن
flunk
چیدن موجب شکست شدن
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
flunked
چیدن موجب شکست شدن
motivate
انگیختن موجب و سبب شدن
inuring
معتاد کردن موجب شدن
motivated
انگیختن موجب و سبب شدن
flunks
چیدن موجب شکست شدن
inures
معتاد کردن موجب شدن
motivates
انگیختن موجب و سبب شدن
reductase
دیاستازی که موجب تقلیل و حل گردد
inured
معتاد کردن موجب شدن
silert gives consent
خاموشی موجب رضا است
occasions
موجب شدن فراهم کردن
inbreed
موجب شدن بوجود اوردن
motivating
انگیختن موجب و سبب شدن
ignominious
موجب رسوایی ننگ اور
effecturate
موجب شدن انجام دادن
curiosity killed the cat
<idiom>
فضولی هم موجب دردسرمی شود
troubler
موجب تصدیع خاطر مزاحمت
motivate]
تحریک کردن موجب شدن
scarecrows
ادمک سرخرمن موجب ترس
occasioning
موجب شدن فراهم کردن
occasioned
موجب شدن فراهم کردن
occasion
موجب شدن فراهم کردن
lutenize
موجب ایجاد جسم زرد
detractive
سبک کننده موجب کسرشان
scarecrow
ادمک سرخرمن موجب ترس
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
this act provoked my inquiry
این کار موجب پرسش من است
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
abortionists
کسی که موجب سقط جنین میشود
abortionist
کسی که موجب سقط جنین میشود
denominative
مشتق ازاسم یاصفت موجب تسمیه
riffle
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
gastrin
هورمونی که موجب ترشح شیره معده میگردد
riffles
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
hyperinsulinism
درخون که موجب کم شدن قند خون میگردد
riffled
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
in the clear
<idiom>
رها از هرچیزی که موجب حرکت یا دیدمشکل شود
new broom sweeps clean
<idiom>
شخص تازهای موجب تغییرات زیادی شود
riffling
کمی عمق رودخانه که موجب تقسیم اب گردد
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
anticatalyst
مادهای که موجب وقفهء واکنشهای حیاتی موجود میشود
expansion bearing
تکیه گاهی که موجب حرکت طولی یا دورانی میشود
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com