English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 125 (2 milliseconds)
English Persian
frill چیز بیخود یاغیر ضروری
frills چیز بیخود یاغیر ضروری
Other Matches
artlessly بطور ساده یاغیر صنعتی
idled بیخود
idles بیخود
idle بیخود
motiveless بیخود
in vain بیخود
idlest بیخود
aimlessly بیخود
to no purpose بیخود
beside one's self بیخود
causelessly بیخود
gratuitous بیخود
purposelessly بیخود
ineffectual struggle تقلای بیخود
lostlabour زحمت بیخود
insolence ادعای بیخود
zonked از خود بیخود
out of one's wits از خود بیخود
phobia ترس بیخود
phobias ترس بیخود
overreact بیخود احساساتی شدن
infatuate از خود بیخود احمقانه
hyp or hyps افسردگی بیخود سودا
he complained with reason بیخود شکایت نمیکرد
overreacts بیخود احساساتی شدن
overreacting بیخود احساساتی شدن
overreacted بیخود احساساتی شدن
on the impluse of the moment بیخود بدون دلیل
To be beside oneself. To be carried away. از خود بیخود شدن
unprovoked بی جهت بیداعی بیخود
For no reason at all, for no rhyme or reason. بیخود وبی جهت
raptured از خود بیخود شده
do not waste your breath خودتان را بیخود خسته نکنید
overreacting بیخود واکنش نشان دادن
overreacted بیخود واکنش نشان دادن
raptures از خود بیخود کردن خلسه
rapture از خود بیخود کردن خلسه
i was f.beside myself به کلی از خود بیخود شدم
overreacts بیخود واکنش نشان دادن
He is not the boss for nothing. بیخود نیست رئیس شده
overreact بیخود واکنش نشان دادن
Dont kid yourself . dont delude yourself. بیخود دلت را خوش نکن
ravished مسحور کردن از خود بیخود شدن
ravish مسحور کردن از خود بیخود شدن
ravishes مسحور کردن از خود بیخود شدن
infatuate شیفته و شیدا شدن از خود بیخود کردن
i was not my self از خود بیخود شده بودم بهوش نبودم
needful ضروری
exigent ضروری
obligate ضروری
urgent ضروری
major <adj.> ضروری
quintessential <adj.> ضروری
substantive [essential] <adj.> ضروری
vital <adj.> ضروری
absolute <adj.> ضروری
must ضروری
inalienable <adj.> ضروری
urgency ضروری
indispensable <adj.> ضروری
inevitable <adj.> ضروری
unalienable <adj.> ضروری
emergency ضروری
emergencies ضروری
necessary ضروری
unalterable <adj.> ضروری
essential <adj.> ضروری
essentials ضروری
essential ضروری
expeditious ضروری
imperatives ضروری
imperative ضروری
acute <adj.> ضروری
essential elements وسایل ضروری
indispensability خرج ضروری
necessities کالاهای ضروری
undue غیر ضروری
inessentials غیر ضروری
indispansably بطور ضروری
essential supply اماد ضروری
essential elements عناصر ضروری
end item کالای ضروری
vitally بطور ضروری
requisite چیز ضروری
to make a point of ضروری دانستن
unessential غیر ضروری
immediate انی ضروری
unnecessarily غیر ضروری
unnecessary غیر ضروری
of vital importance خیلی ضروری
inessential غیر ضروری
non essential غیر ضروری
non essential چیز غیر ضروری
uncalled-for غیر ضروری ناخوانده
to be essential [necessary] ضروری [واجب] بودن
indispensable چاره نا پذیر ضروری
keyitem اقلام ضروری و حیاتی
uncalled for غیر ضروری ناخوانده
it is unnecessary غیر ضروری است
staple food مواد غذائی ضروری
staple goods کالای بسیار ضروری
the essential [inherent] [intrinsic] task کار مهم و ضروری [یا اساسی]
superfluous غیر ضروری اطناب امیز
mission essential ضروری برای انجام ماموریت
emergency addressee مسئولین اعلام خبر در موارد ضروری
desideratum ارزوی اساسی و ضروری چیز مطلوب
individual reserves وسایل ضروری انفرادی که با نفرحمل میشود
littering تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littered تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litter تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litters تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
peripheral آنچه ضروری نیست یا متصل به چیز دیگری است
high برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
highest برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
highs برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
vacation sittings جلسات دادگاه که در فاصله دو اجلاس برای کارهای مهم و ضروری تشکیل میشود
calling sequence مجموعهای مشخص ازدستورالعمل و داده که برای فراخوانی یک ریزبرنامه معین ضروری است
we were not ourselves از خود بیخود شده بودیم بیهوش بودیم
He has no business to interfere. بیخود می کند دخالت می کند
warp tension کشش نخ های تار [میزان کشیدگی نخ های چله در دار که یکنواختی آن در بوجود آمدن فرشی یکنواخت و صاف امری ضروری است.]
housekeeping عملیات کامپیوتری که مستقیما" کمکی برای بدست اوردن نتایج مطلوب نمیکنداما قسمت ضروری یک برنامه مانند راه اندازی مقدمه چینی و عملیات پاکسازی است خانه داری
foreground سیستم کامپیوتری که در حالت اجرای برنامه ممکن است : حالت پیش زمینه برای برنامههای کاربردی محاورهای . حالت پس زمینه : برای برنامههای سیستمهای ضروری
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com