Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (6 milliseconds)
English
Persian
I have nothing to do with politics.
کاری به سیاست ندارم
Other Matches
i have no work today
امروز کاری ندارم
She is not concerned with all that .
با این کارها کاری ندارم
I am minding my own business.
کاری بکار کسی ندارم
I am not concerned with whether or not it was tru the mI'll .
با راست ودروغ بودن آن کاری ندارم
conservatism
سیاست محافظه کاری
To do something expediently.
از روی سیاست کاری را انجام دادن
i have no knowledge of it
هیچ اگاهی از ان ندارم اطلاعی از ان ندارم
it has escaped my remembrance
در یاد ندارم بخاطر ندارم
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
policy maker
سیاست ساز و سیاست افرین تعیین کننده خط مشی سیاسی
monetrarist keynesian debate
اینکه ایا سیاست پولی موثر است یا سیاست مالی
monetarists
طرفداران مکتب پولی گروهی که معتقدند که سیاست پولی در رابطه باایجاد ثبات اقتصادی و تثبیت اشتغال و درامد نقش موثرتری نسبت به سیاست مالی دارد . همچنین این عده اعتقاد دارند که اقتصاد بخودی خود تثبیت خواهد شد
i have nothing
ندارم
Are there any messages for me?
من پیغامی ندارم؟
I am dead broke . I am penniless.
یک غاز هم ندارم
i am not in
حالش را ندارم
i cannot bear him
حوصله او را ندارم
I don't have a fork.
من چنگال ندارم.
I don't have a spoon.
من قاشق ندارم.
i dont meant it
مقصودی ندارم
I don't have a knife.
من چاقو ندارم.
Are there any letters for me?
من نامه ای ندارم؟
i have no objection to that
به ان اعتراضی ندارم
i am not a with him
با او اشنایی ندارم
I'm fine with it.
<idiom>
من باهاش مشکلی ندارم.
I'm not worth it.
من ارزش اونو ندارم.
i am reluctant to go
میل ندارم بروم
i do not feel like working
کار کردن ندارم
i do not have the courage
جرات انرا ندارم
i reck not of danger
من باکی از خطر ندارم
I don't like this.
من این را دوست ندارم.
I am sore at her. Iam bitter about her.
ازاودل خوشی ندارم
I have no small change.
من پول خرد ندارم.
I have nothing to do with him .
با اوسر وکاری ندارم
I have nothing against you .
با شما مخالفتی ندارم
My pain has gone.
دیگر درد ندارم.
I have no place (nowhere) to go.
جایی ندارم بروم
I am not in the mood.
حال وحوصله ندارم
I'm up to my ears
<idiom>
فرصت سر خاراندن ندارم
I cant do any crystal – gazing .
علم غیب که ندارم
i am out of p with it
دیگرحوصله انرا ندارم
No offence!
قصد اهانت ندارم!
No harm meant!
قصد اهانت ندارم!
I have no doubt that you wI'll succeed.
تردیدی ندارم که موفق می شوید
I cant take (stand) it any longer.
بیش از این تاب ندارم
That is fine by me if you agree.
اگر موافقی من هم حرفی ندارم
I have nothing to declare.
کالای گمرکی همراه ندارم.
i have nothing else
هیچ چیز دیگر ندارم
I don't have it in my power to help you.
من توانایی کمک به شما را ندارم.
i have no money about me
با خود هیچ پولی ندارم
I have lost my interest in football .
دیگر به فوتبال علاقه ای ندارم
i have no other place to go
جای دیگری ندارم که بروم
i cannot a to buy that
استطاعت خرید انرا ندارم
I have nothing more to say .
دیگر عرضی نیست ( ندارم )
I dislike dull colors .
رنگهای مات را دوست ندارم
I havent heard of her for a long time.
مدتها است از او خبری ندارم
I am tied up ( engaged ) on Saturday .
شنبه گرفتارم ( وقت ندارم )
I dont wish ( want ) to malign anyone .
میل ندارم بد کسی را بگویم
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
ido not feel my legs
نیروی ایستادن یا راه رفتن ندارم
I dont have an earthly chance.
کمترین شانس راروی زمین ندارم
I am
[will be]
busy this afternoon .
امروز بعد از ظهر وقت ندارم.
It is of no interest to me at all.
من به این موضوع اصلا"علاقه ای ندارم
You must be joking (kidding).
شوخی می کنی ( منکه باور ندارم )
I have no claim to this house.
نسبت به این خانه ادعایی ندارم
I am not in the right frame of mind. I cannot concerntrate.
فکرم حاضرنیست ( تمرکز فکر ندارم )
To regain consciousness. to come to.
امروز حال وحوصله کارکردن ندارم
I'll get there when I get there.
<proverb>
حالا امروز نه فردا
[عجله ای ندارم]
I have nothing to declare.
چیزی برای گمرک دادن ندارم.
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
I dont mean to intrude .
قصد مزا حمت ندارم ( ملاقات یا ورود نا بهنگام )
i have no idea of that
هیچ اگاهی از ان ندارم نمیتوانم تصور کنم چه چیزاست
Let him go jump in the lake . He can go and drown himself .
بگذار هر غلطی می خواهد بکند ( از تهدیدش ترسی ندارم )
I don't socialize much these days.
این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
how much does a vacation cost?
[American E]
[when amount is indeterminate]
<idiom>
من هم جوابی ندارم.
[وقتی کسی پرسشی دارد]
[اصطلاح مجازی]
How long is a piece of string?
[Britisch E]
[Australian E]
[when length amount or duration is indeterminate]
<idiom>
من هم جوابی ندارم.
[وقتی کسی پرسشی دارد]
[اصطلاح مجازی]
It is too expensive for me to buy ( purchase ).
برای من خیلی قیمتش گران است ( پول خرید آنرا ندارم )
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
politics
سیاست
politcs
سیاست
diplomacy
فن سیاست
policies
سیاست
politic
سیاست
policy
سیاست
king craft
سیاست
kingcraft
سیاست
monopolist
سیاست انحصاری
national policy
سیاست ملی
diplomatically
سیاست مابانه
realpolitik
سیاست زور
realpolitik
سیاست عملی
realpolitik
سیاست تجربی
monetary policy
سیاست پولی
health policy
سیاست بهداشتی
king craft
سیاست پادشاهی
laisser faire
سیاست اقتصادازاد
expansionary policy
سیاست انبساطی
laissez faire
سیاست اقتصادازاد
financial policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالی
fiscal policy
سیاست مالیاتی
economic policy
سیاست اقتصادی
mercantilism
سیاست بازرگانی
income policy
سیاست درامدی
fair deal
سیاست منصفانه
policy making
سیاست گذاری
restrictionism
سیاست محدودیت
public policy
سیاست عمومی
public life
زندگی در سیاست
power politics
سیاست زور
political sclence
سیاست مدن
politcs
سیاست شناسی
politicians
سیاست مدار
policy
مسلک سیاست
politcs
علم سیاست
policy of contianment
سیاست تحدیدی
policy makers
سیاست گذاران
employment policy
سیاست اشتغال
policies
مسلک سیاست
social policy
سیاست اجتماعی
diplomacy
سیاست سیاستمداری
stop go policy
سیاست تثبیت
policy-making
سیاست گذاری
colonialism
سیاست مستعمراتی
wage policy
سیاست دستمزد
foreign policy
سیاست خارجی
politician
اهل سیاست
politician
وارددر سیاست
politician
سیاست مدار
politicians
اهل سیاست
politicians
وارددر سیاست
politics
علم سیاست
the policy of the government
سیاست دولت
politics
سیاست مدون
tax policy
سیاست مالیاتی
anti development policy
سیاست ضد توسعه
neutralism
سیاست بی طرفی
acrobats
سیاست باز
budgetary policy
سیاست بودجهای
acrobat
سیاست باز
development policy
سیاست توسعه
anti inflationary policy
سیاست انقباضی
commercial policy
سیاست بازرگانی
new deal
سیاست جدید
polity
طرز اداره سیاست
nonintervention
سیاست کناره گیری
restrictive monetary policy
سیاست پولی انقباضی
diplomatize
سیاست مداری کردن
polities
طرز اداره سیاست
nationality
[citizenship]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
credit squeeze
سیاست انقباض اعتبار
Pied Piper
عوام انگیز
[سیاست]
rabble-rouser
عوام انگیز
[سیاست]
citizenship
[status of a citizen]
ملیت
[حقوق]
[سیاست]
active fiscal policy
سیاست مالی فعال
decision making policy
سیاست تصمیم گیری
contractionary monetary policy
سیاست پولی انقباضی
restrictive fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
executive council
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
executive
[of a political party]
مجلس اجرائی
[سیاست]
easy money policy
سیاست گشایش پول
austere fiscal policy
سیاست مالی مضیق
expansionary monetary policy
سیاست پولی انبساطی
opposition party
حزب مخالف
[سیاست]
expansionary fiscal policy
سیاست مالی انبساطی
to retire from politics
از سیاست بازنشسته شدن
discount rate policy
سیاست نرخ تنزیل
discretionary fiscal policy
سیاست مالی اختیاری
contractionary fiscal policy
سیاست مالی انقباضی
executive council
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
executive
[of a political party]
شورای مجریه
[سیاست]
agricultural support policy
سیاست حمایت از کشاورزی
punitory
جزائی سیاست امیز
pure fiscal policy
سیاست مالی خالص
pure monetary policy
سیاست پولی خالص
stabilization policy
سیاست تثبیت اقتصادی
tools of monetary policy
ابزار سیاست پولی
the open door policy
سیاست دروازههای باز
tight money
سیاست پولی انقباضی
to launch in to politics
داخل سیاست شدن
policy of pandering
سیاست خودشیرین بودن
pricing policy
سیاست قیمت گذاری
plateform
اعلامیه سیاست دولت
outward looking policy
سیاست برون نگر
ostrich policy
سیاست خود فریبی
policy instrument
ابزار اجرای سیاست
orientalism
عقاید یا سیاست شرقی
open door policy
سیاست درهای باز
policy of d.
سیاست واگذاری اوضاع
political sclence
علم سیاست کشورها
politick
سیاست بافی کردن
nonintervention
سیاست عدم مداخله
parliamentary term
دوره مقننه
[سیاست]
income policy
سیاست مربوط به درامدها
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com