English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
end item کالای ضروری
Search result with all words
staple goods کالای بسیار ضروری
Other Matches
labeled cargo کالای برچسب دار کالای علامت داری که معمولا خطرناک است
bears کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
giffen good نوعی کالای پست که اثر درامدی ان بزرگتر ازاثر جانشینی بوده و تقاضا بابالا رفتن قیمت افزایش مییابدمنحنی تقاضا در مورد کالای گیفن صعودی است
urgent ضروری
imperatives ضروری
obligate ضروری
expeditious ضروری
essential ضروری
essentials ضروری
exigent ضروری
imperative ضروری
must ضروری
major <adj.> ضروری
emergency ضروری
quintessential <adj.> ضروری
absolute <adj.> ضروری
substantive [essential] <adj.> ضروری
inevitable <adj.> ضروری
vital <adj.> ضروری
indispensable <adj.> ضروری
essential <adj.> ضروری
emergencies ضروری
urgency ضروری
needful ضروری
unalterable <adj.> ضروری
unalienable <adj.> ضروری
acute <adj.> ضروری
necessary ضروری
inalienable <adj.> ضروری
undue غیر ضروری
unessential غیر ضروری
necessities کالاهای ضروری
requisite چیز ضروری
inessential غیر ضروری
inessentials غیر ضروری
to make a point of ضروری دانستن
of vital importance خیلی ضروری
indispensability خرج ضروری
indispansably بطور ضروری
essential supply اماد ضروری
essential elements عناصر ضروری
non essential غیر ضروری
essential elements وسایل ضروری
unnecessary غیر ضروری
unnecessarily غیر ضروری
immediate انی ضروری
vitally بطور ضروری
keyitem اقلام ضروری و حیاتی
non essential چیز غیر ضروری
to be essential [necessary] ضروری [واجب] بودن
uncalled-for غیر ضروری ناخوانده
uncalled for غیر ضروری ناخوانده
it is unnecessary غیر ضروری است
staple food مواد غذائی ضروری
indispensable چاره نا پذیر ضروری
the essential [inherent] [intrinsic] task کار مهم و ضروری [یا اساسی]
frills چیز بیخود یاغیر ضروری
frill چیز بیخود یاغیر ضروری
mission essential ضروری برای انجام ماموریت
superfluous غیر ضروری اطناب امیز
emergency addressee مسئولین اعلام خبر در موارد ضروری
desideratum ارزوی اساسی و ضروری چیز مطلوب
individual reserves وسایل ضروری انفرادی که با نفرحمل میشود
litters تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littered تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litter تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littering تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
highs برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
high برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
highest برنامه ضروری و مهم که بیش از سایرین پردازش میشود
peripheral آنچه ضروری نیست یا متصل به چیز دیگری است
vacation sittings جلسات دادگاه که در فاصله دو اجلاس برای کارهای مهم و ضروری تشکیل میشود
calling sequence مجموعهای مشخص ازدستورالعمل و داده که برای فراخوانی یک ریزبرنامه معین ضروری است
consigned inventory کالای امانی
the goods in question کالای موردبحث
bonded good کالای گمرکی
limited edition کالای محدود
class i property کالای طبقه 1
merchandise کالای تجارتی
wage good کالای مزدی
business goods کالای تولیدی
class ii property کالای طبقه 2
consumer brand کالای پر مصرف
fakement کالای قلب
final goods کالای نهائی
knit goods کالای کش بافت
in wards کالای رسیده
free good کالای رایگان
inferior good کالای پست
frustrated cargo کالای سرگردان
frustrated cargo کالای متروکه
general cargo کالای معمولی
giffen good کالای گیفن
goods afloat کالای در راه
labeled cargo کالای ویژه
luxury good کالای لوکس
naval stores کالای دریایی
consumer's goods کالای مصرفی
stolen goods کالای مسروقه
smuggled merchandise کالای قاچاق
smuggled goods کالای قاچاق
dead stock کالای بنجل
scaron کالای کمیاب
purpose made کالای سفارشی
easy commodity کالای نا مرغوب
normal good کالای عادی
normal good کالای معمولی
goods in pledge کالای گروی
import کالای رسیده
import کالای وارده
consignment کالای امانی
contraband کالای غیرمجاز
contraband کالای قاچاق
consignments کالای امانی
commodities کالای مصرفی
commodity کالای مصرفی
jetsam کالای اب اورد
shoddy کالای تقلبی
importing کالای وارده
stapling کالای عمده
consumer goods کالای مصرفی
flotsam کالای اب اورده
imported کالای رسیده
Contraband goods. کالای قا چاق
rip-offs کالای قلابی
rip-off کالای قلابی
limited editions کالای محدود
stapled کالای عمده
staple کالای عمده
imported کالای وارده
delivery کالای ارسالی
consignment کالای ارسالی
shipment [American] کالای ارسالی
importing کالای رسیده
economic good کالای اقتصادی
stock in trade موجودی کالای مغازه
perishable کالای سریع الفساد
wreckage کالای بازیافتی از کشتی و.....
inwards واردات کالای رسیده
we d. in silks ما کالای ابریشمی میفروشیم
velveting کالای مخملی مخمل
to make a market of با کالای دیگرمعاوضه کردن
the free list صورت کالای بی گمرک
swag کالای دزدیده شده
shipment [American] کالای ارسال شده
secondary item کالای تدارکاتی فرعی
consignment کالای ارسال شده
r. ofanyone's chattles پس دادن کالای کسی
delivery کالای ارسال شده
pilefered shipment کالای حراج شده
permit goods coveredby کالای موضوع پروانه
opportunity cost هزینههای کالای تولیدی
we ran out of these goods این کالای ما تمام شد
importable کالای قابل واردکردن
consignee گیرنده کالای ارسالی
perishable کالای فاسد شدنی
dead stock کالای بدون خریدان
shipments کالای در حال حمل
perishable کالای فاسد شونده
consignment محموله کالای ارسالی
consignments محموله کالای ارسالی
consignments کالای امانت فروش
standard کالای جانشین رزمی
inbound cargo کالای تخلیه نشده
shipment کالای در حال حمل
finished product کالای اماده فروش
scrap heap انبار کالای قراضه
commercial loading بارگیری کالای تجارتی
scrap-heap انبار کالای قراضه
commodity market بازار کالای مصرفی
ban item کالای ممنوع الورود
standards کالای جانشین رزمی
consignment کالای امانت فروش
pilefered shipment کالای فرسوده حراج شده
stockists فرد یا شرکتی که کالای خاصی را
roll out معرفی یک کالای تجارتی به بازار
stockist فرد یا شرکتی که کالای خاصی را
export بیرون بردن کالای صادره
I have nothing to declare. کالای گمرکی همراه ندارم.
common goods کالای مورد نیاز عموم
contract shipment number شماره بارنامه کالای ارسالی
ship ton وزن کالای ارسالی با کشتی به تن
wares کالای فروشی پرهیز کردن از
bulk cargo کالای بسته بندی نشده
exported بیرون بردن کالای صادره
ocean manifest بارنامه حمل کالای دریایی
found shipment کالای بدون بارنامه یا رسید
finish stock موجودی کالای ساخته شده
shipments کالای حمل شده باکشتی
jettison بدریا ریزی کالای کشتی
merchandies معامله کردن کالای تجارتی
shipment کالای حمل شده باکشتی
jettisoned بدریا ریزی کالای کشتی
jettisoning بدریا ریزی کالای کشتی
jettisons بدریا ریزی کالای کشتی
ware کالای فروشی پرهیز کردن از
exporting بیرون بردن کالای صادره
fixed supply ذخیره معین کالای فاسد شدنی
joint product offer فروش یک کالا همراه با کالای دیگر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com