Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (7 milliseconds)
English
Persian
tonner
کامیون دارای فرفیت معینی
Other Matches
tonner
کشتی دارای تعداد معینی فرفیت
time zone
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
time zones
منطقه جغرافیایی دارای ساعت یا نصف النهار معینی
isallobaric
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
isallobar
خط فرضی که نقاط دارای فشار جوی مساوی در زمان معینی رانشان میدهد
univalent
دارای یک فرفیت
nitric
دارای نیتروژن با فرفیت بالا
pentavalent
دارای پنج فرفیت یا بنیان
throughput capacity
فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
constrictor
گرفتگی در یک لوله یا جریان سیال که دارای سوراخ کوچکی میباشد و جریان معینی را در ازای هر واحداختلاف فشاراز خود عبورمیدهد
particularity
دارای خصوصیات معینی خصوصیات برجسته
standardised
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizing
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardising
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardizes
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardises
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
standardize
بامعیار معینی سنجیدن بامعیار معینی طبقه بندی کردن
weapon carrier
کامیون حامل جنگ افزار کامیون حامل توپ
berthing capacity
فرفیت تخلیه بار لنگرگاه فرفیت اسکله
valence
واحد فرفیت فرفیت شیمیایی
carryall truck
کامیون حمل بار و بسته کامیون اتلیه حمل بار
carload shipment
حمل بار مطابق با فرفیت بارگیری خودرو یا کشتی ارسال باربه اندازه فرفیت حمل بار
opportune lift
فرفیت حمل اضافی یا فرفیت حمل باقیمانده
capacity cost
هزینه تولید وقتی که واحدتولید کننده حداکثر فرفیت خودرا برای تولید به کار برد هزینه تولید با حداکثر فرفیت
adjutantship
معینی
adjutancy
معینی معاونت
ageless
بدون عمر معینی
stationed
درپست معینی گذاردن
inbound
محصور در حدود معینی
he is at a loose end
کار معینی ندارد
station
درپست معینی گذاردن
cost plus
بعلاوه سود معینی
stations
درپست معینی گذاردن
grid anode capacity
فرفیت بین شبکه و اند فرفیت بین شبکه و پلاک
road transport vehicle
کامیون
trucking
کامیون
vehicular
کامیون
trucks
کامیون
cl
کامیون کامیون
cl
کامیون پر
camion
کامیون
lorry
کامیون
truck
کامیون
truckload
یک کامیون پر
lorries
کامیون
truckloads
یک کامیون پر
truck vehicle
کامیون
trucked
کامیون
predecease
پیش ازواقعه معینی مردن
local option
اختیار تعیین محل معینی
standardizes
مطابق درجه معینی دراوردن
standardised
مطابق درجه معینی دراوردن
standardizing
مطابق درجه معینی دراوردن
emplace
در محل معینی قرار دادن
head for
به سمت معینی در حرکت بودن
orb
بدور مدار معینی گشتن
modeled
مطابق مدل معینی در اوردن
modelled
مطابق مدل معینی در اوردن
model
مطابق مدل معینی در اوردن
models
مطابق مدل معینی در اوردن
orbs
بدور مدار معینی گشتن
standardises
مطابق درجه معینی دراوردن
standardising
مطابق درجه معینی دراوردن
standardize
مطابق درجه معینی دراوردن
truckloads
به اندازهی یک کامیون
trucked
کامیون بارکش
high speed truck
کامیون پردور
truckload
به اندازهی یک کامیون
truckman
راننده کامیون
truck
کامیون بارکش
carload
یک بار کامیون
trucker
راننده کامیون
trucks
کامیون بارکش
dump truck
کامیون کمپرسی
trucking
کامیون بارکش
truck loading
سربار کامیون
truckers
راننده کامیون
truck trailer
ترایلر کامیون
truckage
بارکشی با کامیون
wreckers
کامیون اخراجات
small truck
کامیون کوچک
teamster
کامیون ران
motortruck
کامیون باری
van
کامیون سر بسته
vans
کامیون سر بسته
wrecker
کامیون اخراجات
cover drive
ضربه در سمت نیمه معینی اززمین
calibrated
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrates
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
calibrating
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
protraction
نقشه کشی طبق مقیاس معینی
calibrate
تحت قاعده واصول معینی دراوردن
term insurance
بیمه در موردمخاطره برای مدت معینی
stake truck
کامیون نرده دار
tow car
کامیون جرثقیل دار
fot
تحویل روی کامیون
cl
برحسب بار هر کامیون
dump truck
کامیون زباله بر شهرداری
tow truck
کامیون جرثقیل دار
section hand
کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
cover point
محل بازیگر در نقطه معینی دور از توپزن
dimension stock
چوب سختی که به ابعاد معینی تبدیل شده
off break
کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
capias
حکم یا امریه دائر بر توقیف شخص معینی
blood counts
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
the
حرف تعریف برای چیز یاشخص معینی
blood count
شمارش تعداد گویچههای خون در حجم معینی
Bobtail
[tractor unit]
[American English]
تراکتور
[کامیون بدون تریلر]
free on truck
تحویل کالا روی کامیون
stage set
تنظیم صحنه برای ایفای نقش معینی از نمایش
camporee
اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
phonotypy
چاپ با حروفی که هرکدام نماینده یک صدای معینی است
forty one billiard
بیلیارد کیسه دار که هربازیگر شماره معینی دارد
linebreeding
پرورش نژاد انسان یا حیوان درجهت یا هدف معینی
to jackknife truck-trailers
تا شدن کامیون در جاده
[بیشتر در تصادفات]
truck mixing
مخلوط کردن بتن روی کامیون
dumper
ماشین حمل زباله کامیون تخلیه کن
spot pass
پاسی که بجای فرستادن به بازیگر به نقطه معینی فرستاده میشود
an impersonal verb
فعلی که فاعل معینی ندارد و جز سوم شخص مفرد است
humidistat
اسبابی برای تنظیم ونگاهداری درجه رطوبت درحد معینی
precarious
عاریهای بسته بمیل دیگری مشروط بشرایط معینی مشکوک
truck trailer
ارابه بی موتوری که توسط کامیون برده شود
ready-mix truck
کامیون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
transit-agitator truck
کامیون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
transit-truck mixer
کامیون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
cement truck
کامیون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
transit-truck mixer
کامیون بتون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
dilly
وسائط نقلیه مختلف از قبیل ارابه و کامیون و غیره
truck mixer
بتن سازی که روی کامیون نصب شده است
ready-mix truck
کامیون بتون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
cement truck
کامیون بتون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
transit-agitator truck
کامیون بتون مخلوط کن
[ساخت و ساختمان]
[حمل و نقل]
packet
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
packets
گروه مشابهی که از نظراموزش و تخصص برای ماموریت معینی انتخاب شده باشند
isobare
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobar
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
isobars
دواتم دارای وزن مساوی ولی دارای عدد اتمی غیرمساوی
clearing and switch buying
توافق تجاری دوجانبهای که براساس ان دو کشور متعهدبه مبادله مقدار معینی کالامی گردند
minister resident
صاحبمنصب عالیرتبهای که به منظورخاص و جهت امر معینی باعنوان وزارت در کشورخارجی اقامت می گزیند
cementitious
دارای مواد سمنتی یا سیمانی دارای خواص سیمان
soft shelled
دارای عقیده معتدل حلزون دارای صدف نرم
containers
صندوقهای فلزی بزرگ بااندازههای استانداردکه جهت حمل کالا با کامیون
container
صندوقهای فلزی بزرگ بااندازههای استانداردکه جهت حمل کالا با کامیون
floating fender
زنجیر شناوری که به فاصلههای معینی از یک کانال نصب میشود تا در موقع حوادث ازان استفاده شود
hovering acts
قوانینی که بر رفت و امد کشتیهای خودی و اجنبی در محدوده معینی ازابهای کشور حکمفرمایی میکند
ringent
دارای دهن باز دارای لبان برگشته
bond
سندی که به موجب ان خود ووارث و اوصیا و مباشرین امورش را به پرداخت مبلغ معینی به دیگری متعهد میکند
viewport
فرایندی که به استفاده کنندگان اجازه میدهد تا هر عکس انتخاب شده را در محل معینی روی یک صفحه نمایش قراردهند
virile
دارای نیروی مردی دارای رجولیت
galleried
دارای سرسرا دارای اطاق نقاشی
gravel blind
دارای چشم تار دارای دید کم
acinaseous
دارای تخم و بذر دارای تخمدان
low tension
دارای فشار ضعیف دارای ولتاژکم
helmzhold resonator
محفظه توخالی که تنها با یک سوراخ کوچک به محیط خارج مرتبط است و در ازای فرکانس معینی به تشدید درمی اید
grand larceny
سرقت بزرگ در CL سرقتی را گویند که دران قیمت مال مسروق ان ازمیزان معینی که در قانون مشخص شده است بیشتر باشد
do while
یک دستور برنامه نویسی زبان سطح بالا که تا موقعی که شرایط معینی وجود داشته باشد دستورالعملهای حلقهای را اجرا میکند
gyrodyne
رتورکرافتی که رتورهای ان هنگام برخاستن شناورماندن فرود و جلو رفتن تنها دردامنه معینی از سرعت توسط موتور کار میکند
lift
فرفیت
valence
فرفیت
lifting
فرفیت
loads
فرفیت
lifts
فرفیت
lifted
فرفیت
capacities
فرفیت
tankage
فرفیت
volume capacity
فرفیت
spans
فرفیت
spanning
فرفیت
load
فرفیت
spanned
فرفیت
span
فرفیت
volumes
فرفیت
line capacitance
فرفیت خط
volume
فرفیت
equipotential
هم فرفیت
incapacious
بی فرفیت
capacitance
فرفیت
throughput
فرفیت
loading capacity
فرفیت
capacity
فرفیت
contenting
فرفیت
content
فرفیت
loading
فرفیت
future perfect tense
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
spot bowler
بازیگری که بجای نشانه گیری به میلههای بولینگ بجای معینی روی مسیرهدفگیری میکند
valence electron
الکترون فرفیت
current capacity
فرفیت بار
qualities
نوع فرفیت
covalent bond
قید هم فرفیت
coupling capacity
فرفیت اتصالی
gross tonnage
فرفیت ناخالص به تن
gross capacity
فرفیت ناویژه
specific capacity
فرفیت مخصوص
specific capacity
ضریب فرفیت
design capacity
فرفیت طرح
transformer capacity
فرفیت ترانسفورماتور
full container load
فرفیت پر کانتینر
heat capacity
فرفیت حرارتی
heat capacity
فرفیت گرمایی
quality
نوع فرفیت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com