English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (22 milliseconds)
English Persian
to pull any one by the sleeve کسیرا متوجه سخن خود کردن
to pull any one's sleeve کسیرا متوجه سخن خود کردن
Other Matches
to perplex a person کسیرا گیج یا حیران کردن کسیرا سرگشته یا مبهوت کردن
maims کسیرا معیوب کردن
to give one a smack کسیرا ماچ کردن
to send someone packing کسیرا روانه کردن
to provoke a person to anger کسیرا خشمگین کردن
to show one out کسیرا از در بیرون کردن
to stand surety for any one ضمانت کسیرا کردن
to provoke a person's anger کسیرا خشمگین کردن
maim کسیرا معیوب کردن
maimed کسیرا معیوب کردن
maiming کسیرا معیوب کردن
to pretend to a person's کسیرا خواستگاری کردن
to round on any one چغلی کسیرا کردن
to inflate any one with pride کسیرا باد کردن
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
to read one a lecture کسیرا سرزنش کردن
to look one up and down کسیرا برانداز کردن
lends متوجه کردن
to waken متوجه کردن
lend متوجه کردن
to give one a squeeze دست کسیرا فشردن یا له کردن
to a the attention of someone خاطریاتوجه کسیرا جلب کردن
to indemnify any one's expense هزینه کسیرا جبران کردن
to prick the bubble مشت کسیرا باز کردن
to goad any one into fury کسیرا برانگیزاندن یاخشمگین کردن
to show one to the door کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
togive the leg sof کسیرا در کاردشواری یاری کردن
to look one up and down بالاوپایین کسیرا نگاه کردن
to seed a person to c. کسیرا از جامعه بیرون کردن
to interrupt any one's speech صحبت کسیرا قطع کردن
to run any one hard کسیرا سخت دنبال کردن
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
to point to something به چیزی متوجه کردن
point به سمت متوجه کردن
to proclam someone a traitor کسیرا بعموم خائن معرفی کردن
hamstrung زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstringing زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstring زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
hamstrings زانوی کسیرا بریدن فلج کردن
to put any one through a book کسیرا وادار بخواندن کتابی کردن
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
to set a person on his feet معاش کسیراتامین کردن موقعیت کسیرا استوارکردن
to be rude to any one به کسی بی احترامی کردن کسیرا ناسزا گفتن
to excuse any ones presence کسیرا ازحضورمعاف کردن ازحضورکسی صرف نظرکردن
to bow in or out با تکان سر کسیرا بدرون یابیرون راهنمایی کردن
diverts متوجه کردن معطوف داشتن
divert متوجه کردن معطوف داشتن
diverted متوجه کردن معطوف داشتن
animadvert اعتراض کردن متوجه شدن
To bring something to someones notice . Make someone sit up and take notice . کسی را متوجه چیزی کردن
to ran a person hard کسیرا ازپشت سردنبال کردن درست پشت سرکسی دویدن
to give one a lift کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
hansardize متوجه مذاکرات جلسه پیش خودش کردن
to p off an awkward situation حواس خود را از کیفیت بدی منحرف و به چیز دیگری متوجه کردن
to give one a kick کسیرا
to grease any one's palm دم کسیرا دیدن
to know a person کسیرا شناختن
to be on one's track رد کسیرا گرفتن
to face any one down کسیرا ازروبردن
to pinion the arms of a person کت کسیرا بستن
to threat any one with death کسیرا بمرگ
to do one right حق کسیرا دادن
to read one a lesson کسیرا اندرزدادن
to put any one down for a fool کسیرا نادان شمردن
toincrease any one's salary مواجب کسیرا افزودن
to sel a person a pup کلاه کسیرا برداشتن
to pander any one's lust دل کسیرا بدست اوردن
to rush any one into danger کسیرا بخطر کشانیدن
to interrupt any one's speech سخن کسیرا گسیختن
to twitch one by the sleeve استین کسیرا کشیدن
to plaster any one with praise کسیرا زیاد ستودن
to take a person's measure اندازه کسیرا گرفتن
to take the p of a person طرف کسیرا گرفتن
to take a person's measure با اخلاق کسیرا ازمودن
to pull any one's sleeve استین کسیرا کشیدن
to give one the lie کسیرا بدروغ کویی
to pull any one's ear کوش کسیرا کشیدن
to exelude any one from the p کسیرا ازرای بازداشتن
to propose a person سلامتی کسیرا گفتن
to sorrow for any one غصه کسیرا خوردن
to lead a person a d. کسیرا بزحمت انداختن
to pull any one by the sleeve استین کسیرا کشیدن
to keep any one waiting کسیرا چشم براه
overhanging متوجه
regardful متوجه
heedful متوجه
advertent متوجه
on ones guard متوجه
tenty متوجه
attentive متوجه
to ring up کسیرا پشت تلفن خواستن
to stare any one into silence کسیرا با نگاه خیره از روبردن
to buy out anyone سهم یا کسب کسیرا خریدن
to gain any ones ear کسیرا اماده شنیدن حرفی
there is nothing like leather هر کسیرا عقل خودبکمال نماید
to put anyone to t. کسیرا دردسر یازحمت دادن
point متوجه ساختن
heliotropic متوجه پرتوافتاب
finical متوجه جزئیات
see-through متوجه شدن
see through متوجه شدن
wistful متوجه ارزومند
directed متوجه ساختن
direct متوجه ساختن
particular redemption متوجه فقره
Be carful . متوجه باش
presentient قبلا متوجه
tendentious متمایل متوجه
theocentric متوجه بخدا
lend متوجه شدن
directs متوجه ساختن
lends متوجه شدن
to smile a person into a mood کسیرا با لبخند بحالت ویژهای در ژوردن
to pour oil on troubled water خشم کسیرا با سخنان نرم فرونشاندن
to give one a shove off کسیرا سیخ زدن یا راه انداختن
invidiously چنانکه رشک یاحسادت کسیرا برانگیزد
to pull any one's leg کسیرا دست انداختن یا گول زدن
self centered متوجه نفس خود
He is attentive to his work . متوجه کارش است
to not be [any] the wiser <idiom> باز هم متوجه نشدن
reentrant متوجه بسمت داخل
Now I understand! حالا متوجه شدم!
It has come to my notice that… اخیرا"متوجه شده ام که ...
see the light <idiom> متوجه اشتباه شدن
I am sorry, I don't understand. متاسفم، من متوجه نمیشوم.
acroscopic متوجه به بالا صعودی
Oh, I see! آه، الان متوجه شدم!
earthbound متوجه بسوی زمین
he aimed it at me سخنش متوجه من بود
I see now . I got it now . I understand now. حالافهمیدم ( متوجه شدم )
otherworldly متوجه دنیای دیگر
It dawned on me. بعدش من متوجه شدم.
I am beginning to realize ( understand ) . کم کم دارم متوجه می شوم
She is not mindful of her social position ( status ) . متوجه موقعیت اجتماعی اش نیست
falloff متوجه بودن منحرف شدن
great dangers overhang us خطرهای بزرگی متوجه ما است
Be carful of your health . متوجه ( مواظب ) سلامتت باش
great dangers impend over us خطرهای بزرگی متوجه ما هستند
I am concentrating on my studies . افکارم متوجه مطالعاتم است
to i.a person for his actions کسیرا ازمسئولیت قانونی دربرابر کرده هایش رهاکردن
Upon reflection , I realized that … دوباره که فکر کردم متوجه شدم که ...
to set one's affection فکر یا میل خود را متوجه ساختن
to strike at any one ضربت خود را متوجه کسی ساختن
It was only when she rang up [called] that I realized it. تازه وقتی که او [زن] زنگ زد من متوجه شدم.
It finally sunk in ! <idiom> آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح]
At last the penny dropped! <idiom> آخرش متوجه شد که موضوع چه است! [اصطلاح]
to disturb any one's privacy کسیرا تنها یا اسوده نگذاشتن مخل اسایش کسی شدن
to show one round کسیرا دور گرداندن وجاهای تماشایی راباو نشان دادن
intensive bombardment بمبارانی که بیک نقطه متمرکزیل متوجه باشد
boomerang عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranged عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomeranging عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
boomerangs عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
asleep at the switch <idiom> متوجه فرصت نبودن ،روی بخت خوابیدن
to hold any one to ransom کسیرا در توقیف نگاه داشتن تااینکه با دادن فدیه اورا ازادکنند
introvert شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
introverts شخصی که متوجه بباطن خود است خویشتن گرای
How do I notice when the meat is off? چگونه می توانم متوجه شوم که گوشت فاسد شده است؟
feel out <idiom> صحبت یا انجام باشخص به صورتیکه متوجه بشوی که چه فکری میکند
extrovert شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
extroverts شخصی که تمام عقایدو افکارش متوجه بیرون ازخودش است
blind side سمتی که بازیگر متوجه ان نیست سمت خط تجمع نزدیک به خط مماس
microwave hop یک کانال رادیویی ریزموج میان انتن بشقابی که متوجه یکدیگر هستند
sail سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailed سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
sailings سطح تختی که متوجه خورشید یا اجسام سماوی دیگر میباشد و به فضاپیمامتصل میشود
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
common nuisance منظور عملی است که باعث اضرار جامعه به طور کلی شود و تاثیر ان متوجه فرد خاص نباشد
onshore روی ساحل متوجه بطرف ساحل
The football players are warming up before the game ( match) . هنوز درگرما گرم موضوع است ( کاملا" متوجه نیست ؟ هنوز گرم است )
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com