English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
English Persian
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
Other Matches
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
busies 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busied 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
undertake توافق برای انجام کاری
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
undertaken توافق برای انجام کاری
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
undertakes توافق برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
technique روش با مهارت برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
bar توقف کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
helped روش آسانتر برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
help روش آسانتر برای انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
server کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
beside one's self <idiom> خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
make it up to someone <idiom> انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
freedoms آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedom آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
chord keying عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
for next to nothing <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
to sign up for something نام خود را درفهرست نوشتن [برای انجام کاری اشتراکی]
for peanuts [and for chicken feed] <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
elapsed time زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
naive user شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
call for tender برای مزایده یا مناقصه فراخواندن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
to serve a subpoena on با خواست برگ فراخواندن احضاریه برای
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
actions انجام کاری
action انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
achieve موفقیت در انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
capability قادر به انجام کاری بودن
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
backlog کاری که باید انجام شود
backlogs کاری که باید انجام شود
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
load کاری که باید انجام شود
loads کاری که باید انجام شود
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
have باعث انجام کاری شدن
slur باعجله کاری را انجام دادن
having باعث انجام کاری شدن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
opens سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
open سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
opened سیستمی که چندین ایستگاه کاری آماده برای هر کس برای استفاده داشته باشد
labor of love <idiom> انجام کار برای خشنودی شخص نه برای پول
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com