English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (39 milliseconds)
English Persian
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
Other Matches
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
mode روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
The victim had done nothing to incite the attackers. شخص مورد هدف کاری نکرد که ضاربین [مجرمین] را تحریک کرده باشد.
action انجام کاری
actions انجام کاری
sleep پیش از انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
authority توانایی انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
mode of execution روش انجام کاری
capable توانایی انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
load کاری که باید انجام شود
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
having باعث انجام کاری شدن
have باعث انجام کاری شدن
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
loads کاری که باید انجام شود
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
undertakes توافق برای انجام کاری
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
backlogs کاری که باید انجام شود
backlog کاری که باید انجام شود
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
undertaken توافق برای انجام کاری
undertake توافق برای انجام کاری
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
capability قادر به انجام کاری بودن
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
cinch کاری که با سهولت انجام شود
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
helped روش آسانتر برای انجام کاری
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
help روش آسانتر برای انجام کاری
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
bar توقف کسی برای انجام کاری
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
technique روش با مهارت برای انجام کاری
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
helps روش آسانتر برای انجام کاری
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
perfunctoriness چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
second-guess someone <idiom> حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
beside one's self <idiom> خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com