English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
to give somebody a roasting <idiom> کسی را شستن وکنار گذاشتن [ پر خاش]
to give somebody a ticking-off <idiom> کسی را شستن وکنار گذاشتن [ پر خاش]
Other Matches
In every nook and corner . درهر گوشه وکنار
spooney اهل بوس وکنار
hold back <idiom> عقب وکنار ماندن
He is through ( done ) with politics . سیاست را بوسیده وکنار گذاشته
spoony احمق اهل بوس وکنار
smooched بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooching بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooches بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
smooch بوسیدن وعشقبازی کردن بوس وکنار
lay off <idiom> به حال خود گذاشتن ،تنها گذاشتن
launders شستن
leach شستن
deterge شستن
scours شستن
washes شستن
elute شستن
to purge a way شستن
elutriate با اب شستن
wash شستن
to wash up شستن
rinses شستن
rinsed با اب شستن
rinse شستن
washed شستن
rinse با اب شستن
launder شستن
laundered شستن
laundering شستن
rinsed شستن
rinses با اب شستن
scour شستن
scoured شستن
wash up دست و رو شستن
saponification با صابون شستن
carpet washing شستن فرش
to sponge off با اسفنج شستن
to sponge down با اسفنج شستن
make flush شستن با جریان سریع
slush باچلپ وچلوپ شستن
to wash something up بکنار ساحل شستن چیزی
bleach سفید کردن شستن کامل
bleached سفید کردن شستن کامل
maundy ایین شستن پای بی نوایان
to wash something ashore بکنار ساحل شستن چیزی
bleaches سفید کردن شستن کامل
to do the dishes [to wash up] [to give dishes a rinse] [to wash the dishes] شستن [تمییز کردن] ظرف
run into <idiom> اثر گذاشتن ،تاثیر گذاشتن بر
lid کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
lids کلاهک گذاشتن دریچه گذاشتن
sculleries جای شستن فروف کثیف اشپزخانه
scullery جای شستن فروف کثیف اشپزخانه
bleaches سفید شدن بوسیله شستن باوسایل شیمیایی
bleach سفید شدن بوسیله شستن باوسایل شیمیایی
bleached سفید شدن بوسیله شستن باوسایل شیمیایی
pay d. خاک زرداریاسیم دارکه شستن ان صرف داشته باشد
To wash ones hands of somebody (something). دست از کسی (چیزی )شستن (قطع مسئولیت ورابطه )
lavabo ایین دست شستن کشیش هنگام پیش بردن عشاه ربانی
To leave behinde. جا گذاشتن ( بجا گذاشتن )
to leave someone in the lurch کسیرا در گرفتاری گذاشتن کسیرا کاشتن یا جا گذاشتن
flushing شستن با جریان سریع جاری شدن سرخ شدن رویانیدن
flushes شستن با جریان سریع جاری شدن سرخ شدن رویانیدن
flush شستن با جریان سریع جاری شدن سرخ شدن رویانیدن
gold washing شستن طلائی [نوعی سفیدگری مرسوم در افغانستان که با رنگزدائی فرش های قرمز، آنرا بصورت ترکیبی اتفاقی از رنگ های زرد و نارنجی در می آورد. این نوع زمینه رنگی، مورد علاقه بعضی از خریداران اروپایی می باشد.]
inculcating پا گذاشتن
lays گذاشتن
letting گذاشتن
lets گذاشتن
load گذاشتن
infiltrate گذاشتن
misplace جا گذاشتن
infiltrated گذاشتن
placing گذاشتن
lay گذاشتن
take in تو گذاشتن
to pickle a rod for گذاشتن
leave گذاشتن
apostrophize گذاشتن
to lay it on with a trowel گذاشتن
loads گذاشتن
inculcates پا گذاشتن
run home جا گذاشتن
ti turn in تو گذاشتن
inculcated پا گذاشتن
put گذاشتن
inculcate پا گذاشتن
question answer در صف گذاشتن
puts گذاشتن
putting گذاشتن
let گذاشتن
placements گذاشتن
placement گذاشتن
infiltrating گذاشتن
infiltrates گذاشتن
To be gettingh on in years. پا به سن گذاشتن
teasing سر به سر گذاشتن
leaving گذاشتن
places گذاشتن
place گذاشتن
go on <idiom> گذاشتن
getting on in years پا به سن گذاشتن
mislaid جا گذاشتن
mislay جا گذاشتن
mislaying جا گذاشتن
mislays جا گذاشتن
to trample on گذاشتن
to run in تو گذاشتن
to take in تو گذاشتن
embeds کار گذاشتن
mortgaging گرو گذاشتن
point نوک گذاشتن
enframe درقاب گذاشتن
enshrine درزیارتگاه گذاشتن
flyblow تخم گذاشتن
four horsemen جا گذاشتن میلههای 1 و 2 و4 و 7 یا 1 و 3 و 6 و 01
bank در بانک گذاشتن
suspend مسکوت گذاشتن
mortgages گرو گذاشتن
suspending مسکوت گذاشتن
suspends مسکوت گذاشتن
saluting احترام گذاشتن
salutes احترام گذاشتن
bordered لبه گذاشتن
mortgage گرو گذاشتن
dew ret زیرشبنم گذاشتن
embed کار گذاشتن
cuple در بوته گذاشتن
cupel در بوته گذاشتن
coop درقید گذاشتن
badgers :سربسر گذاشتن
badgering :سربسر گذاشتن
emplace کار گذاشتن
cleck تخم گذاشتن
bilk گذاشتن از پرداخت
begueath به ارث گذاشتن
enchase در نگین گذاشتن
salute احترام گذاشتن
encradle درگهواره گذاشتن
saluted احترام گذاشتن
installing کار گذاشتن
tip نوک گذاشتن
tipping نوک گذاشتن
shutter پرده گذاشتن
shutters پرده گذاشتن
handle دسته گذاشتن
handles دسته گذاشتن
hang-ups معوق گذاشتن
hang-up معوق گذاشتن
cramp درقید گذاشتن
cramps درقید گذاشتن
mouth در دهان گذاشتن
install کار گذاشتن
mouthed در دهان گذاشتن
strands تنها گذاشتن
strand تنها گذاشتن
mouths در دهان گذاشتن
fix کار گذاشتن
benches نیمکت گذاشتن
banks در بانک گذاشتن
traces اثر گذاشتن
bench نیمکت گذاشتن
traced اثر گذاشتن
trace اثر گذاشتن
installs کار گذاشتن
Welsh کلاه گذاشتن
fixes کار گذاشتن
parcel دربسته گذاشتن
respect احترام گذاشتن به
respects احترام گذاشتن به
expose بی پناه گذاشتن
parcels دربسته گذاشتن
exposes بی پناه گذاشتن
exposing بی پناه گذاشتن
salve ضماد گذاشتن
hang up معوق گذاشتن
mouthing در دهان گذاشتن
give as a pledge گرو گذاشتن
to set one's seal to صحه گذاشتن
To grow a beard . ریش گذاشتن
To grow a mustache . سبیل گذاشتن
To pull someones leg . To kid someone. سر بسرکسی گذاشتن
To discriminate . To make a distinction . فرق گذاشتن
let loose <idiom> آزاد گذاشتن
look up to <idiom> احترام گذاشتن به
pull the wool over someone's eyes <idiom> سربه سر گذاشتن
put in (time) <idiom> وقت گذاشتن
set (someone) up <idiom> یه جای گذاشتن
split hairs <idiom> فرق گذاشتن
To trample on justice . To be unfair. پا روی حق گذاشتن
window dress بنمایش گذاشتن
welch کلاه گذاشتن
to sow mines مین گذاشتن
to stand sentinel نگهبان گذاشتن در
to take in a reef بادبان را تو گذاشتن
to take ship درکشتی گذاشتن
trepass پافرا گذاشتن
trig علامت گذاشتن
underact از کار کم گذاشتن
undercharge کم خرج گذاشتن در
underpricing کم قیمت گذاشتن
vowelize واکه گذاشتن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com