English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
to persuade somebody of something کسی را متقاعد به کاری کردن
Other Matches
reason متقاعد کردن
argue متقاعد کردن
persuade متقاعد کردن
convinces متقاعد کردن
convince متقاعد کردن
on behalf of <idiom> متقاعد کردن شخص
to persuade oneself خود را متقاعد کردن
to convince somebody of something کسی را به چیزی متقاعد کردن
ensured متقاعد کردن حتمی کردن
ensure متقاعد کردن حتمی کردن
insuring متقاعد کردن حتمی کردن
ensures متقاعد کردن حتمی کردن
ensuring متقاعد کردن حتمی کردن
insures متقاعد کردن حتمی کردن
satisfied متقاعد
emeritus متقاعد
superannuated متقاعد
convinced متقاعد
persuaded متقاعد
superannuate متقاعد
to persuade oneself متقاعد شدن
inconvincible متقاعد نشدنی
convincer متقاعد کننده
convincible متقاعد شدنی
convincing متقاعد کننده
evincive متقاعد کننده
cogent متقاعد کننده
I won't be talked into it! من را نمیتوانی متقاعد کنی!
persuasively بطور متقاعد کننده
convincingly چنانکه متقاعد کند
I won't be talked into it! من را نمیتوانید متقاعد کنید!
cogently چنانکه بتواند متقاعد کند باقوت
inconvincible اقناع نکردنی شخص متقاعد نشدنی
persuasively چنانکه متقاعد سازدیا واداربکاری نماید
fast talker <idiom> گوینده خوب کسی است که بتواند دیگران متقاعد کند
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy) بازپخت [سخت گردانی] [دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن] [فلز کاری]
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumbled اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash. کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash سفید کاری کردن ماست مالی کردن
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
habitual way of doing anything کردن کاری
stucco گچ کاری کردن
reconditions نو کاری کردن
reconditioned نو کاری کردن
recondition نو کاری کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
gardened درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforces مجبور کردن وادار کردن به کاری
primes تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
garden درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforcing مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraves کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforced مجبور کردن وادار کردن به کاری
engraved کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave کنده کاری کردن در حکاکی کردن
prime تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
calker بتونه کاری کردن
inlays خاتم کاری کردن
hammered چکش کاری کردن
contract مقاطعه کاری کردن
splay منبت کاری کردن
splayed منبت کاری کردن
enamel مینا کاری کردن
splays منبت کاری کردن
carve کنده کاری کردن
hammer چکش کاری کردن
lubrication روغن کاری کردن
stick with <idiom> دنبال کردن کاری
keen set for doing anything ارزومند کردن کاری
keen set for doing anything مشتاق کردن کاری
plaster گچ کاری کردن اندود
flourish زینت کاری کردن
flourished زینت کاری کردن
carvings کنده کاری کردن
inlay خاتم کاری کردن
inlaying خاتم کاری کردن
plasters گچ کاری کردن اندود
go near to do something تقریبا کاری را کردن
flourishes زینت کاری کردن
carves کنده کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution . محکم کاری کردن
carved کنده کاری کردن
manipulation دست کاری کردن
rodeo سوار کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ). از قصد کاری را کردن
spackle بتونه کاری کردن
to brush over دست کاری کردن
to touch up دست کاری کردن
mind to do a thing متمایل کردن به کاری
rodeos سوار کاری کردن
blackjack مجبوربانجام کاری کردن
adventurism اقدام به کاری کردن
stunts شیرین کاری کردن
splaying منبت کاری کردن
to start out to do something قصد کاری را کردن
stunting شیرین کاری کردن
to intervene in an affair در کاری مداخله کردن
To perform a feat. شیرین کاری کردن
the proper time to do a thing برای کردن کاری
granulate چکش کاری کردن
hammers چکش کاری کردن
stunt شیرین کاری کردن
purfle منبت کاری کردن
shyster دغل کاری کردن
refashion دست کاری کردن
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy. ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
end up <idiom> پایان ،بلاخره کاری کردن
to run the show در کاری اختیار داری کردن
to have a finger in every pie درهمه کاری دخالت کردن
step in مداخله بیجا در کاری کردن
systematization اسلوبی کردن همست کاری
To come to blows with someone . با کسی کتک کاری کردن
p in power to do something عدم نیروبرای کردن کاری
service ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
job ایوب مقاطعه کاری کردن
back to the drawing board <idiom> کاری را از اول شروع کردن
jobs ایوب مقاطعه کاری کردن
to omit doing a thing از کاری فروگذار یا غفلت کردن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
walk out کاری راناگهان ترک کردن
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
serviced ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
prone to do something آماده برای کردن کاری
to take trouble to do anything زحمت کردن کاری را بخوددادن
lift a finger (hand) <idiom> کاری بکن ،کمک کردن
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
bossing برجسته کاری ریاست کردن بر
the right way to do a thing صحیح برای کردن کاری
To do something in a pique . از روی لج ولجبازی کاری را کردن
to incite somebody to something کسی را به کاری تحریک کردن
boss برجسته کاری ریاست کردن بر
limes با اهک کاری سفید کردن
lime با اهک کاری سفید کردن
bossed برجسته کاری ریاست کردن بر
to egg [on] تحریک [به کاری ناعاقلانه] کردن
on your own خودم تنهایی [کاری را کردن]
bosses برجسته کاری ریاست کردن بر
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
filleting تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
specializing ویژه کاری کردن متخصص شدن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
fillet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filet تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
fillets تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
To settle the issue one way or the other. تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
It wI'll boomerang. کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
to engage in something [in doing] something خود را به چیزی [کاری] مشغول کردن
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
get after someone <idiom> مجبور کردن شخص درانجام کاری
afterthought چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
to work by candle light شب کاری کردن دود چراغ خوردن
trick someone into doing somethings با حیله کسی را وادار به کاری کردن
specializes ویژه کاری کردن متخصص شدن
to tie into something [ American E] با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
oversells بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to seek a position جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
overselling بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversold بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to empower somebody to do something کسی را برای کاری مخیر کردن
to pair off جفت کردن [برای کاری یا در جشنی]
specialises ویژه کاری کردن متخصص شدن
oversell بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
filleted تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to get cracking شروع کردن [به کاری] [اصطلاح روزمره]
specialising ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize ویژه کاری کردن متخصص شدن
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to grudge to do a thing بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
rat out on <idiom> مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
to beat about the bush سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
cover one's tracks <idiom> پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com