Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English
Persian
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
Other Matches
convinces
متقاعد کردن
persuade
متقاعد کردن
convince
متقاعد کردن
reason
متقاعد کردن
argue
متقاعد کردن
on behalf of
<idiom>
متقاعد کردن شخص
to persuade oneself
خود را متقاعد کردن
to convince somebody of something
کسی را به چیزی متقاعد کردن
ensure
متقاعد کردن حتمی کردن
ensured
متقاعد کردن حتمی کردن
ensures
متقاعد کردن حتمی کردن
insuring
متقاعد کردن حتمی کردن
ensuring
متقاعد کردن حتمی کردن
insures
متقاعد کردن حتمی کردن
convinced
متقاعد
persuaded
متقاعد
superannuated
متقاعد
satisfied
متقاعد
emeritus
متقاعد
superannuate
متقاعد
convincible
متقاعد شدنی
to persuade oneself
متقاعد شدن
evincive
متقاعد کننده
convincer
متقاعد کننده
cogent
متقاعد کننده
inconvincible
متقاعد نشدنی
convincing
متقاعد کننده
I won't be talked into it!
من را نمیتوانید متقاعد کنید!
I won't be talked into it!
من را نمیتوانی متقاعد کنی!
convincingly
چنانکه متقاعد کند
persuasively
بطور متقاعد کننده
persuasively
چنانکه متقاعد سازدیا واداربکاری نماید
cogently
چنانکه بتواند متقاعد کند باقوت
inconvincible
اقناع نکردنی شخص متقاعد نشدنی
fast talker
<idiom>
گوینده خوب کسی است که بتواند دیگران متقاعد کند
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reconditioned
نو کاری کردن
recondition
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
stucco
گچ کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
to touch up
دست کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
spackle
بتونه کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
inlays
خاتم کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
refashion
دست کاری کردن
purfle
منبت کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
enamel
مینا کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
hammered
چکش کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
stunts
شیرین کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
plaster
گچ کاری کردن اندود
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
hammer
چکش کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
hammers
چکش کاری کردن
splay
منبت کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
stunt
شیرین کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
We are firm believers that party politics has no place in foreign policy.
ما کاملا متقاعد هستیم که سیاست حزب جایی در سیاست خارجی ندارد .
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
lime
با اهک کاری سفید کردن
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to engage in something
[in doing]
something
خود را به چیزی
[کاری]
مشغول کردن
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to empower somebody to do something
کسی را برای کاری مخیر کردن
oversold
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to pair off
جفت کردن
[برای کاری یا در جشنی]
oversells
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to goad somebody into something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
trick someone into doing somethings
با حیله کسی را وادار به کاری کردن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
filleting
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
It wI'll boomerang.
کاری را بر حسب شوخی وتفریح کردن
To settle the issue one way or the other.
تکلیف کاری راروشن ( یکسره ) کردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
to work by candle light
شب کاری کردن دود چراغ خوردن
filet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
filleted
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
force
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
fillet
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
fillets
تذهیب کاری کردن بالایه پرکردن
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
to seek a position
جستجوی کاریامقامی کردن پی کاری گشتن
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
afterthought
چاره اندیشی برای کاری پس از کردن آن
specializing
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
specializes
ویژه کاری کردن متخصص شدن
slush down
روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
to enjoin somebody from doing something
[American E]
منع کردن کسی از انجام کاری
[حقوق]
to grudge to do a thing
بواسطه لجاجت ازکردن کاری دریغ کردن
to try hard to do something
تقلا کردن برای انجام دادن کاری
to beat about the bush
سر راست حرف نزدن بطورغیرمستقیم کاری را کردن
twist one's arm
<idiom>
مجبور کردن شخص برای انجام کاری
rat out on
<idiom>
مجبور کردن شخص به کاری که دوست نداد
to make an effort to do something
تلاش کردن برای انجام دادن کاری
cover one's tracks
<idiom>
پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com