Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 119 (7 milliseconds)
English
Persian
bencher
کسی که بر مسند قضاوت می نشیند
Other Matches
bench
مسند قضاوت
benches
مسند قضاوت
be raise to the bench
بر مسند قضاوت تکیه زدن دادرس شدن
subject and predicate
مسند الیه و مسند
Judge not , that ye be not judged.
<proverb>
قضاوت نکن ,تا مورد قضاوت قرار نگیرى.
sitter
کسیکه در برابر پیکرنگار می نشیند
That which cometh from the heart will go to the he.
<proverb>
سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند.
sitters
کسیکه در برابر پیکرنگار می نشیند
outside passenger
مسافری که بیرون یا بالای دلیجان می نشیند
couch potato
کسی که همیشه در خانه بیکار می نشیند
substance
مسند
predicate
مسند
substances
مسند
predicated
مسند
cathedra
مسند
predicating
مسند
predicates
مسند
quasi predicate
شبه مسند
prolative
متمم مسند
seats
نشیمنگاه مسند
seated
نشیمنگاه مسند
seat
نشیمنگاه مسند
predicated
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicates
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicating
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
predicate
اطلاق کردن بصورت مسند قرار دادن مبتنی کردن
judgements
قضاوت
jurisdication
قضاوت
judgment
قضاوت
judgeship
قضاوت
adjudication
قضاوت
arret
قضاوت
verdicts
قضاوت
verdict
قضاوت
judgments
قضاوت
judgement
قضاوت
decreeing
قضاوت تصویبنامه
decrees
قضاوت تصویبنامه
jurisdication
حق قضاوت قلمرو
judicable
قابل قضاوت
witting
هوش قضاوت
pass a judgement
قضاوت کردن
formal logic
قضاوت سطحی
exclusive jurisdiction
حق قضاوت استثنایی
exclusive jurisdiction
حق قضاوت کنسولی
comparative judgement
قضاوت تطبیقی
absolute judgment
قضاوت مطلق
decreed
قضاوت تصویبنامه
decree
قضاوت تصویبنامه
sentences
رای قضاوت
judging
قضاوت کردن
sentencing
رای قضاوت
judges
قضاوت کردن
judged
قضاوت کردن
jurisdiction
قضاوت کردن
judge
قضاوت کردن
advise
قضاوت کردن
sentence
رای قضاوت
equanimity
قضاوت منصفانه
justifies
قضاوت کردن
value judgement
قضاوت ارزشی
value judgements
قضاوت ارزشی
justifying
قضاوت کردن
justify
قضاوت کردن
levelheaded
دارای قضاوت صحیح
prejudgment
قضاوت قبل از وقوع
law of comparative judgement
قانون قضاوت تطبیقی
to hold the scales even
بی طرفانه قضاوت کردن
tribunate
مقام یامسند قضاوت
bet on the wrong horse
<idiom>
قضاوت اشتباه درموردچیزی
view
چشم انداز قضاوت
judgments
رای دادگاه قضاوت
judgements
رای دادگاه قضاوت
judgement
رای دادگاه قضاوت
viewed
چشم انداز قضاوت
viewing
چشم انداز قضاوت
views
چشم انداز قضاوت
uncharitable
سخت گیردر قضاوت
err
بغلط قضاوت کردن
erred
بغلط قضاوت کردن
forejudge
از پیش قضاوت کردن
forjudge
از پیش قضاوت کردن
expertize
استادانه قضاوت کردن
common sense
قضاوت صحیح حس عام
measurements
روش قضاوت چیزی
errs
بغلط قضاوت کردن
measurement
روش قضاوت چیزی
performances
روش قضاوت کارایی سیستم
prejudging
بدون رسیدگی قضاوت کردن
performance
روش قضاوت کارایی سیستم
benches
کرسی قضاوت جای ویژه
judicious
دارای قوه قضاوت سلیم
prejudges
بدون رسیدگی قضاوت کردن
it is hard to say
به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
meier art judgement test
ازمون قضاوت هنری مایر
bench
کرسی قضاوت جای ویژه
advising
قضاوت کردن پند دادن
advises
قضاوت کردن پند دادن
partial jurisdiction
حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
prejudged
بدون رسیدگی قضاوت کردن
prejudge
بدون رسیدگی قضاوت کردن
prejudice
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
prejudices
قضاوت تبعیض امیز خسارت وضرر
One must not judge by appearances .
بظاهر اشخاص نباید قضاوت کرد
benches
روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یانشاندن
can't see the forest for the trees
<idiom>
ازروی یکی برای جمع قضاوت کردن
bench
روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یانشاندن
rhadamanthine
وابسته به قضاوت خیلی دقیق و سخت گیرانه
praetorian
وابسته به قدرت قضاوت مادون کنسولی رومی
Doom
[نمایش تصویری از آخرین قضاوت عیسی مسیح در کلیسا]
can not judge a book by its cover
<idiom>
[چیزی را نمی شود صرفا از روی قیافه قضاوت کرد]
normative economics
اقتصاد اخلاقی اقتصاد رفاه که در ان قضاوت ارزشی صورت میگیرد
judicature
هیئت دادرسان هیئت قضاوت
judiciousness
قضاوت درست تشخیص درست
judged
حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judge
حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judging
حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
judges
حکم کردن قضاوت کردن داوری کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com