English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (7 milliseconds)
English Persian
autobiographer کسی که تاریخچه زندگی خود رامی نویسد
Other Matches
biographies تاریخچه زندگی
biography تاریخچه زندگی
life history تاریخچه زندگی
curriculum vitae تاریخچه مختصری از زندگی
toolkit software بسته نرم افزاری که به شخص امکان توسعه کاربردهای خاص خود رابسیار ساده تر از حالتی که شخصا" تمام یک برنامه رامی نویسد فراهم می اورد
gospel یکی از چهارکتابی که تاریخچه زندگی عیسی را شرح داده
gospels یکی از چهارکتابی که تاریخچه زندگی عیسی را شرح داده
record تاریخچه
annals تاریخچه
vita تاریخچه
histories تاریخچه
history تاریخچه
memoir تاریخچه
case history تاریخچه
memoirs تاریخچه
memoire تاریخچه
case histories تاریخچه
He writes with the left hand. با دست چپ می نویسد
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
catamnesis تاریخچه بیماری
taekwondo yooksa تاریخچه تکواندو
annalist تاریخچه نویس
author شخصی که برنامه می نویسد
bibiliography شرح تاریخچه کتابها
obedience رامی
sagittarii رامی
docility رامی
sagittarius رامی
ramie رامی
bibliograph عالم بشرح تاریخچه کتابها
developers شخص یا شرکتی که نرم افزار می نویسد
systems analysis سیستمی که نرم افزار سیستم می نویسد
programmer برنامه نویسی که برنامههای کاربردی می نویسد
programmers برنامه نویسی که برنامههای کاربردی می نویسد
developer شخص یا شرکتی که نرم افزار می نویسد
mansuetude حلم رامی
chronicles شرح وقایع بترتیب تاریخ تاریخچه
chronicle شرح وقایع بترتیب تاریخ تاریخچه
chronicled شرح وقایع بترتیب تاریخ تاریخچه
This house has a strange history. تاریخچه این خانه عجیب است
chronicling شرح وقایع بترتیب تاریخ تاریخچه
canasta نوعی بازی رامی
I am thinking of your own good. من خو بی شما رامی خواهم
rummy بازی ورق رامی
file handing routine قسمتی از یک برنامه کامپیوترکه داده را از یک فایل خوانده و در ان می نویسد
his sight could p darkness بینایی وی تاریکی رامی شکافت
We speake the same language. we are on the same wavelength. we understand each other. زبان همدیگر رامی فهمیم
Even a fool knows this . یک احمق هم این رامی داند
My shoes pinch. کفشها پایم رامی زند
This is precisely ( exactly) what I wanted to know . همین رامی خواستم بدانم
Water lays the dust. آب گرد وخاک رامی خواباند
window فضایی درصفحه نمایش که همیشه محدوده دستورات موجود را می نویسد
window فضایی در صفحه نمایش که همیشه محدوده دستورات موجود را می نویسد
Do you move in high circles ? آیا مقامات عالی رامی شناسید ؟
slater کسی که پوست خام رامی تراشد
What foreign language do you know? کدام زبان خارجی رامی دانید ؟
His action is in the nature of sour grapes. اززور پسی اینکار رامی کند
Do you know the definition (meaning) of this word? تعریف این لغت رامی دانید ؟
The sun rays dazzle (hit) the eyes. نور آفتاب چشم رامی زند
cribbage یکجور بازی ورق شبیه رامی
gin rummy نوعی بازی رامی مخصوص دو نفر
regenerative memory عملیات خواندن که به طور خودکار داده را تولید میکند و در حافظه می نویسد
wetware مغزانسان , هوشی که نرم افزاری می نویسد که با سخت افزار استفاده شود
trainbearer کسیکه دنباله لباس دیگری رامی گیرد
wrist قسمتی لباس یا دستکش که مچ دست رامی پوشاند
wrists قسمتی لباس یا دستکش که مچ دست رامی پوشاند
Can you reckon the cost of the trip? هزینه سفر رامی توانی حساب کنی ؟
magnetic tapes وسیلهای که داده ورودی از صفحه کلید را مستقیما می نویسد روی نوار مغناطیسی
magnetic tape وسیلهای که داده ورودی از صفحه کلید را مستقیما می نویسد روی نوار مغناطیسی
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
Several people could be accommodated in this room. چندین نفر رامی توان دراین اتاق جاداد
peak voltmeter ولتمتری که مقدار برداری رامی سنجد ولتمتر پیک
pellagra یکجور ناخوشی که پوست رامی ترکاندو بساک ه انسانرابدیوانگی می کشاند
epicanthus لایه کوچکی از پوست که گاهی گوشه درونی چشم رامی پوشاند
parbuckle طناب دولاکه بان چلیک یاچیزدیگر رامی غلتانند باطناب غلتاندن
combines دستگاهی که داده را روی سطح رسانه ذخیره سازی مغناطیسی مثل فلاپی دیسک می خواند و می نویسد
combining دستگاهی که داده را روی سطح رسانه ذخیره سازی مغناطیسی مثل فلاپی دیسک می خواند و می نویسد
combine دستگاهی که داده را روی سطح رسانه ذخیره سازی مغناطیسی مثل فلاپی دیسک می خواند و می نویسد
condensation cloud ابر یا بخار غلیظی از قطرات که اطراف گوی اتشین اتمی رامی گیرد
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
coding صفحه چاپی مخصوص که برنامه نویس دستورات کد گذاری نوعی برنامه را می نویسد
leap frog test و داده می نویسد و می خواندن و برای بررسی اختلاف مقایسه میکند تا تمام محل ها بررسی شوند
ontogeny رشد شناسی تاریخچه رشد و رویش موجودات
sans recours عبارتی که فهرنویس وقتی به نمایندگی ازجانب دیگری فهر نویسی میکند قبل ار امضا می نویسد وبنابراین شخصا" مسئوولیتی در قبال نکول نخواهد داشت
work in progress کالاهای در حال ساخت کالاهائیکه مراحل ساخت رامی گذرانند
work in process کالاهای در حال ساخت کالاهائیکه مراحل ساخت رامی گذرانند
head and arm هنگام حمله حریف به دو خم دست و سر حریف را گرفته او رامی پیچانیم
bibliographies تاریخچه یاتوضیح کتب فهرست کتب
bibliography تاریخچه یاتوضیح کتب فهرست کتب
ebam Addressed ElectricBeam دستگاه ذخیره الکترونیکی که از مدارهای الکترونیکی برای کنترل اشعهای از یک سطح نیمه هادی اکسید فلز خوانده یا در ان می نویسد استفاده میکندemory
keyword 1-کلمه دستور در زبان برنامه نویسی برای انجام عملی . 2-کلمه مهم در عنوان یا متنی که محتوای آن را می نویسد. 3-کلمهای که در رابط ه با متنی باشد
transaction پردازش محاورهای به طوری که کاربر دستورات و داده را می نویسد روی ترمینال که به کامپیوتر اصل وصل است , و نتایج روی صفحه نمایش داده می شوند
midi واسط سری که قط عات الکترونیکی را بهم وصل میکند. واسط MIDI سیگنالهای را از کنترولر یا کامپیوتر که دستورات مختلفی برای قط عات می نویسد انتقال میدهد
vivification زندگی
lifelines خط زندگی
lifeline خط زندگی
eau de vie اب زندگی
togetherness زندگی با هم
habitance زندگی
wile a در زندگی
living زندگی
habitancy زندگی
life زندگی
lives زندگی
lives of great men زندگی
existences زندگی
vita زندگی
existence زندگی
live forever زندگی ابدی
parasitism زندگی طفیلی
livable قابل زندگی
lifestyle شیوهی زندگی
renascence زندگی مجدد
living standard سطح زندگی
rurality زندگی روستایی
social life زندگی اجتماعی
lifeway طرز زندگی
life sustenance گذران زندگی
life style سبک زندگی
redivivus زندگی نویافته
monkery زندگی راهبی
liveable قابل زندگی
married life زندگی زناشویی
marriage life زندگی زناشویی
planetary life زندگی دربدر
public life زندگی در سیاست
public life زندگی سیاسی
living death زندگی مرگبار
azoic تهی از زندگی
Shame on you ! تف بر این زندگی
living expenses هزینه زندگی
living cost هزینه زندگی
monandry زندگی با یک شوهر
living area منطقه زندگی
pieds-a-terre جای زندگی
pied-a-terre جای زندگی
concubinage زندگی بطورصیغه
eremitism زندگی زاهدانه
soldiering زندگی سربازی
incertitude ناپایداری زندگی
taedium vitae بیزاری از زندگی
evening of life شام زندگی
ever lasting life زندگی جاویدان
vitalize زندگی دادن
vital energy نیروی زندگی
hutment زندگی در کلبه
sentience زندگی فکری
uterine life زندگی زهدانی
he lives on air زندگی میکند
temporal life زندگی موقت
happy life زندگی باخوشدل
eremitic life زندگی زاهدانه
intravital در زمان زندگی
intravitam در زمان زندگی
life motto شعار زندگی
scheme of life رویه زندگی
scheme of life نقشه زندگی
life instinct غریزه زندگی
life experiences تجارب زندگی
lifestyles شیوهی زندگی
country life زندگی روشنایی
life cycle دوره زندگی
life chance مجال زندگی
level of living سطح زندگی
easy circumstances زندگی راحت
sequestered life زندگی مجرد
joie de vivre نشاط زندگی
single life زندگی مجردی
happy life زندگی اسوده
standards of living سطح زندگی
cost of living هزینه زندگی
modus vivendi روش زندگی
symbiosis زندگی تعاونی
dwelt زندگی کرد
life of Riley <idiom> زندگی بی دغدغه
going مشی زندگی
fireside زندگی خانگی
firesides زندگی خانگی
standard of living معیار زندگی
standard of living استاندارد زندگی
standard of living سطح زندگی
bane مخرب زندگی
life دوران زندگی
lives دوران زندگی
cohabitation زندگی باهم
larks روش زندگی
lark روش زندگی
life of privation زندگی در سختی
domiciled [law] [politics] <adj.> محل زندگی
resident <adj.> محل زندگی
life insurance بیمه زندگی
afterlife زندگی پس از مرگ
enlivens زندگی بخشیدن
enlivening زندگی بخشیدن
enlivened زندگی بخشیدن
enliven زندگی بخشیدن
a life full of incidents زندگی پر رویداد
animality زندگی جانوران
careering دوره زندگی
careered دوره زندگی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com