Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (10 milliseconds)
English
Persian
despatched
کشتن شتاب
despatches
کشتن شتاب
despatching
کشتن شتاب
dispatch
کشتن شتاب
dispatched
کشتن شتاب
dispatches
کشتن شتاب
Other Matches
cyclotron
دستگاه شتاب دهندهای که دران ذرات باردار بعد از خروج از منبع توسط میدانهای الکتریکی شتاب میگیرند
kills
کشتن
slake
کشتن
slaked
کشتن
kill
کشتن
murders
کشتن
put to death
کشتن
killings
کشتن
to put to the sword
کشتن
to do to dcath
کشتن
obtund
کشتن
misdo
کشتن
knock off
کشتن
capture
کشتن
captures
کشتن
capturing
کشتن
slakes
کشتن
flesher
کشتن
assassinated
کشتن
assassinates
کشتن
assassinating
کشتن
slaying
کشتن
slays
کشتن
smite
کشتن
smites
کشتن
smiting
کشتن
assassinate
کشتن
killing
کشتن
burke
کشتن
benumb
کشتن
amortize
کشتن
administers
کشتن
administering
کشتن
administered
کشتن
slay
کشتن
extinguish
کشتن
extinguishes
کشتن
extinguishing
کشتن
administer
کشتن
kill off
<idiom>
کشتن
dispatches
کشتن
dispatched
کشتن
despatches
کشتن
despatched
کشتن
to carry off
کشتن
to crush to death
کشتن
to do for
کشتن
to put out of the way
کشتن
to put to death
کشتن
despatching
کشتن
doin
کشتن
murdering
کشتن
murdered
کشتن
to send to glory
کشتن
dispatch
کشتن
murder
کشتن
slay
باخشونت کشتن
cause to be kill
به کشتن دادن
put away
<idiom>
کشتن حیوانات
feticide
کشتن جنین
prolicide
کشتن اخلاف
to squeeze to death
با فشار کشتن
electrocutes
بابرق کشتن
electrocuting
بابرق کشتن
shoot down
با گلوله کشتن
electrocuted
بابرق کشتن
to kill beef
گاو کشتن
pole ax
با تبرچکش کشتن
to kill somebody
کسی را کشتن
to claim somebody's life
کسی را کشتن
blood sports
کشتن شکار
blood sport
کشتن شکار
slays
باخشونت کشتن
casue to be killed
به کشتن دادن
prey on (upon)
<idiom>
کشتن وخوردن
electrocute
بابرق کشتن
kills
کشتن اهک
kill
کشتن اهک
slaying
باخشونت کشتن
butchered
ادم خونریز کشتن
attempt on somebody's life
قصد کشتن کسی
butchering
ادم خونریز کشتن
butchers
ادم خونریز کشتن
quenches
کشتن یا خفه کردن
mortified
ریاضت دادن کشتن
mortifies
ریاضت دادن کشتن
mortify
ریاضت دادن کشتن
butcher
ادم خونریز کشتن
quench
کشتن یا خفه کردن
quenched
کشتن یا خفه کردن
outed
قطع کردن کشتن
euthansia
کشتن از روی ترحم
murder
کشتن بقتل رساندن
murders
کشتن بقتل رساندن
foredo
کشتن ویران ساختن
coup de grace
کشتن از روی ترحم
fordo
کشتن ویران ساختن
out-
قطع کردن کشتن
out
قطع کردن کشتن
in pride of grease
مناسب برای کشتن
murdered
کشتن بقتل رساندن
murdering
کشتن بقتل رساندن
rat
موش گرفتن کشتن
to kill off
کشتن وازشران اسوده شدن
bite the dust
<idiom>
از پا درآوردن -کشتن ،شکست دادن
to put any one out of the way
کسیرانهانی کشتن یابازداشت کردن
prolicide
کشتن اولاد بچه کشی
rub out
<idiom>
کاملا ویرا کردن ،کشتن
electrocution
کشتن یا مرگ دراثر برق
To kI'll animals for food .
جانوران را برای غذا کشتن
self annihilation
کشتن نفس خود نابود سازی
hustling
شتاب
hustles
شتاب
over hasty
پر شتاب
acceleration
شتاب
hustled
شتاب
at leisure
بی شتاب
at full lick
با شتاب
expedience
شتاب
hastiness
شتاب
acceleration lane
خط شتاب
hie thee
شتاب کن
in a hurry
در شتاب
cursoriness
شتاب
hustle
شتاب
unhurriedly
بی شتاب
accelerator
شتاب
pelts
شتاب
haste
شتاب
speeding
شتاب
expediency
شتاب
speeds
شتاب
pelted
شتاب
pelt
شتاب
precipitation
شتاب
accelerators
شتاب
speed
شتاب
unhurried
بی شتاب
spermatocide
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
to nip or crush in the bud
در نخستین مرحله رشد کشتن یا پایمال کردن
lethal chamber
اطاق ویژه برای راحت کشتن جانوران
spermicidal
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
spermatocidal
منی کش دارای قابلیت کشتن یاختههای نطفهای
To kI'll someone in cold blood.
درنهایت خونسردی خون کسی را ریختن ( کشتن )
shoots
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
shoot
زخمی کردن یا کشتن شکار هدف تیراندازی
to look sharp
شتاب کردن
no hurry
شتاب نداریم
hying
شتاب کردن
impact acceleration
شتاب ضربه ای
jotted
با شتاب نوشتن
in a hurried state
در حال شتاب
to make a hurry
شتاب کردن
electron acceleration
شتاب الکترون
positive acceleration
شتاب مثبت
whirry
شتاب کردن
transverse acceleration
شتاب عرضی
jot
با شتاب نوشتن
jots
با شتاب نوشتن
hastener
شتاب کننده
normal acceleration
شتاب عمودی
hie
شتاب کردن
to make haste
شتاب کردن
hurriedness
شتاب زدگی
initial acceleration
شتاب اولیه
instantaneous acceleration
شتاب لحظه ای
speeding
میزان شتاب
spatchcock
با شتاب جادادن
skelpit
شتاب کردن
post deflection acceleration
شتاب ثانوی
post haste
با شتاب فراوان
skelp
شتاب کردن
skeet
شتاب کردن
precipitateness
شتاب زدگی
retardation
شتاب منفی
previousness
شتاب زدگی
speeding
شتاب کامیابی
speed
شتاب حرکت
speed
شتاب کامیابی
speeding
شتاب حرکت
speeds
شتاب کامیابی
to come along
شتاب کردن
linear acceleration
شتاب خطی
longitudinal acceleration
شتاب طولی
make a push
شتاب کردن
speeds
شتاب حرکت
negative acceleration
شتاب منفی
net acceleration
شتاب برایند
net acceleration
شتاب خالص
resultant acceleration
شتاب برایند
resultant acceleration
شتاب خالص
normal acceleration
شتاب قائم
speeds
میزان شتاب
speed
میزان شتاب
hasty
شتاب زده
peremptory
شتاب امیز
accelerated particle
ذره با شتاب
accelerating electrode
الکترود شتاب ده
accelerating power
قدرت شتاب
acceleration coefficient
ضریب شتاب
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com