English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (29 milliseconds)
English Persian
to guess at a riddle کوشش درحل معمایی کردن
Other Matches
newton raphson اصطلاحی که به یک رویه محاورهای بکار برده شده درحل معادلات اطلاق میشود
enigmatical معمایی
enigmatic معمایی
cross word puzzle جدول معمایی
crossword puzzle جدول معمایی
logoriph یکجور جدول معمایی که باقلب حروف پیدا میشود
labor کوشش کردن
attempt کوشش کردن
to make an effort کوشش کردن
tries کوشش کردن
assays کوشش کردن
to bend effort کوشش کردن
assay کوشش کردن
labour کوشش کردن
bend کوشش کردن
labors کوشش کردن
try کوشش کردن
labored کوشش کردن
attempts کوشش کردن
to exert oneself کوشش کردن
strive کوشش کردن
striven کوشش کردن
strives کوشش کردن
striving کوشش کردن
attempted کوشش کردن
strived کوشش کردن
attempting کوشش کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
strains کوشش زیاد کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
strain کوشش زیاد کردن
to f. a dead horse کوشش بی فایده کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
peg کوشش کردن درجه
pegs کوشش کردن درجه
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to run one's head aginst a w کوشش بیفایده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to stain every nervers منتهای کوشش خود را کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
to slog one's guts out <idiom> با کوشش سخت کار کردن [اصطلاح]
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
struggles تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
make a push کوشش کردن عجله کردن
struggling تقلا کردن کوشش کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
jigsaw puzzle نوعی بازی معمایی که بازیکنان باید قطعات متلاشی و مختلف یک شکل یا نقشه رابا هم جفت کرده و شکل مخصوص با ان بسازند
strugglingly با کوشش
attempts کوشش
trial کوشش
stru gglingly با کوشش
effortless بی کوشش
effortlessly بی کوشش
trials کوشش
fists کوشش
fist کوشش
conatus کوشش
attempting کوشش
work کوشش
scramble کوشش
scrambled کوشش
scrambles کوشش
stretch کوشش
worked کوشش
scrambling کوشش
stretched کوشش
stretches کوشش
assay کوشش
assays کوشش
agonism کوشش
effort کوشش
efforts کوشش
endeavor کوشش
endevour کوشش
attempt کوشش
muss کوشش
attempted کوشش
flash in the pan کوشش بیهوده
diligency کوشش پیوسته
tugging کشش کوشش
tugged کشش کوشش
tug کشش کوشش
bustles تقلا کوشش
strenuosity کوشش بلیغ
bustle تقلا کوشش
catch trial کوشش مچ گیری
dead pull کوشش بیهوده
dead lift کوشش بیهوده
an abortive attempt کوشش بیهوده
tries ازمون کوشش
diligence کوشش پیوسته
spasmodic efforts کوشش متناوب
trial and error کوشش و خطا
slogs کوشش سخت
slogging کوشش سخت
inapplocation دریغ از کوشش
labor زحمت کوشش
labour زحمت کوشش
tugs کشش کوشش
labors زحمت کوشش
labored زحمت کوشش
try ازمون کوشش
slogged کوشش سخت
steadily باسعی و کوشش
slog کوشش سخت
bustled تقلا کوشش
industriousness سعی و کوشش
lostlabour کوشش بیهوده
ineffectual struggle کوشش بیهوده
all out بامنتهای کوشش
strains کوشش درد سخت
henpeck کوشش درمداخلات جزئی
hands down بدون کوشش بسهولت
agonistic پهلوانی کوشش امیز
to pull at a pipe با کوشش اب از لولهای کشیدن
the utmost limits دورترین منتهای کوشش
painstacking زحمت سعی و کوشش
unsought کوشش نشده ناخواسته
fizzle کوشش مذبوحانه شکست
try and came کوشش کنید که بیائید
utmost منتهای کوشش حداکثر
when it came to a push چون هنگام کوشش
strain کوشش درد سخت
tugger کسیکه کوشش وتقلامیکند
vicarious trial and error کوشش و خطای نمادی
trial and error learning یادگیری از راه کوشش و خطا
let us make a p for home کوشش کنیم زودبخانه برسیم
i did my best منتهای کوشش خود را کردم
conation کوشش بدون هدف معین
to exhaust one's efforts منتهای کوشش را بعمل اوردن
work in با فعالیت و کوشش راه بازکردن
to strain every nerve منتهای کوشش را بعمل اوردن
crawling کوشش بازیگر در بردن توپ
he did his utmost نهایت کوشش را بعمل اوردن
to relax one's grasp در کوشش خود سست شدن شل دادن
to have a run for one's money از هزینه یا کوشش خود بهرهای بردن
i did my very best منتهای کوشش خود را بعمل اوردم
to graps at anything برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
spurts کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurt کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
fence off کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
spurted کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
spurting کوشش ناگهانی وکوتاه جنبش تند وناگهانی
one's light s نهایت کوشش را در حدودتوانایی یا استعداد خود بعمل اوردن
to do ones endeavour کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
puncher مشتزنی که بیشتر کوشش درزدن ضربه دارد تا سرعت ومهارت
unearned icremrnt افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
unearned increment افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
quick kick کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
means ends analysis نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
futilitarian کسی که معتقد است کوشش بشر بی فایده وبی نتیجه است
i attmpted to sing کوشش کردم که بخوانم خواستم بخوانم
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
soft pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com