English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (21 milliseconds)
English Persian
strain کوشش زیاد کردن
strains کوشش زیاد کردن
Search result with all words
to lavisheffort زیاد تلاش یا کوشش کردن
Other Matches
surcharges زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
overbuild زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
striven کوشش کردن
strived کوشش کردن
labor کوشش کردن
labors کوشش کردن
strives کوشش کردن
attempt کوشش کردن
attempted کوشش کردن
striving کوشش کردن
bend کوشش کردن
attempts کوشش کردن
to make an effort کوشش کردن
to bend effort کوشش کردن
assays کوشش کردن
attempting کوشش کردن
assay کوشش کردن
labour کوشش کردن
to exert oneself کوشش کردن
labored کوشش کردن
tries کوشش کردن
try کوشش کردن
strive کوشش کردن
to use effort کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
pegs کوشش کردن درجه
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to run one's head aginst a w کوشش بیفایده کردن
peg کوشش کردن درجه
to f. a dead horse کوشش بی فایده کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
to endeavor after anything در پی چیزی کوشش کردن
to guess at a riddle کوشش درحل معمایی کردن
to stain every nervers منتهای کوشش خود را کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to slog one's guts out <idiom> با کوشش سخت کار کردن [اصطلاح]
to affect something [cultivate for effect] کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
within reach of gunshot کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to cultivate good manners کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to strain کوشش سخت کردن [برای رسیدن به هدف]
make a push کوشش کردن عجله کردن
struggle تقلا کردن کوشش کردن
struggled تقلا کردن کوشش کردن
struggles تقلا کردن کوشش کردن
struggling تقلا کردن کوشش کردن
to catch at something برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
load call وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep. زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
frequents مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequenting مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequent مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
frequented مکرر رفت وامد زیاد کردن در تکرار کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
overload زیاد پر کردن
propagated زیاد کردن
propagate زیاد کردن
heightened زیاد کردن
propagating زیاد کردن
to run rup زیاد کردن
heighten زیاد کردن
intensification زیاد کردن
heightening زیاد کردن
grnish زیاد کردن
overstock زیاد پر کردن
propagates زیاد کردن
overloaded زیاد پر کردن
increase زیاد کردن
add زیاد کردن
heightens زیاد کردن
overloads زیاد پر کردن
increased زیاد کردن
increases زیاد کردن
ransack زیاد کاوش کردن
overworking کار زیاد کردن
overload زیاد بار کردن
propagated زیاد کردن پروردن
overworked کار زیاد کردن
overpress زیاد پافشاری کردن در
superheat گرم کردن زیاد
to overexert تقلای زیاد کردن
overheated زیاد گرم کردن
overheats زیاد گرم کردن
overcharging زیاد حساب کردن
add زیاد کردن برد
overcharge زیاد حساب کردن
overcharged زیاد حساب کردن
overcharges زیاد حساب کردن
overestimated زیاد براورد کردن
over refine زیاد موشکافی کردن
over excite زیاد تحریک کردن
propagating زیاد کردن پروردن
overworks کار زیاد کردن
overfreight زیاد بار کردن
propagates زیاد کردن پروردن
overestimate زیاد براورد کردن
overrate زیاد براورد کردن
ransacking زیاد کاوش کردن
overrates زیاد براورد کردن
oversimplification زیاد ساده کردن
oversimplified زیاد ساده کردن
oversimplifies زیاد ساده کردن
raises پروراندن زیاد کردن
oversimplify زیاد ساده کردن
oversimplifying زیاد ساده کردن
overrating زیاد براورد کردن
ransacks زیاد کاوش کردن
overheat زیاد گرم کردن
raise پروراندن زیاد کردن
overestimating زیاد براورد کردن
make much of استفاده زیاد کردن از
overloaded زیاد بار کردن
overloads زیاد بار کردن
adding زیاد کردن برد
expanded , capacity زیاد کردن گنجایش
overwork کار زیاد کردن
adds زیاد کردن برد
to overwork oneself زیاد کار کردن
to overstrain oneself تقلای زیاد کردن
ransacked زیاد کاوش کردن
overestimates زیاد براورد کردن
overrated زیاد براورد کردن
propagate زیاد کردن پروردن
elevation of security زیاد کردن تامین
to rummage out با جستجوی زیاد پیدا کردن
to bolt با سرعت زیاد حرکت کردن
call of more حق تقاضای زیاد کردن مبیع
gaps اختلاف زیاد شکافدار کردن
ingurgitate فرا گرفتن زیاد پر کردن
gap اختلاف زیاد شکافدار کردن
give or take <idiom> از مقدار چیزی کم یا زیاد کردن
extorting اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorted اخاذی کردن زیاد ستاندن
extorts اخاذی کردن زیاد ستاندن
overpress زیاداصرار کردن در زیاد فشاراوردن بر
To live a long life . عمر طولانی (زیاد ) کردن
extort اخاذی کردن زیاد ستاندن
to overeach oneself زیاد جلو افتادن و خودراخسته کردن
enlarging توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarges توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarged توسعه دادن زیاد بحث کردن
enlarge توسعه دادن زیاد بحث کردن
slashes تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
to overrun oneself از دویدن زیاد خود را خسته کردن
slash تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
overbear مغلوب کردن زیاد میوه دادن
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
overset زینت دادن زیاد بار کردن
haunt زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
tasks زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
slashed تخفیف زیاد دادن خیلی کم کردن
haunts زیاد رفت وامد کردن در دیدارمکررکردن
to hold somebody in great respect کسی را زیاد محترم داشتن [احترام زیاد گذاشتن به کسی]
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
overwind بیش از اندازه کوک کردن زیاد پیچیدن
overstays بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstay بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
overstaying بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
to dwell on زیاد وقت صرف کردن روی کشیدن
overstayed بیش از حد معین توقف کردن زیاد ماندن
lionize مورد توجه زیاد قرار گرفتن شیر کردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
pick and choose در سوا کردن چیزی دقت ووسواس زیاد داشتن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
overstock زیاد ذخیره کردن موجودی بیش از حدلزوم داشتن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
decimate از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
overrating بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrates بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
overrated بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
decimating از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
decimates از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
religionize دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
decimated از هرده نفر یکی را کشتن تلفات زیاد وارد کردن
multiple حاوی قط عات زیاد بودن یا عمل کردن به روشهای مختلف
overrate بیش از ارزش واقعی ارزیابی کردن زیاد تخمین زدن
scrambling کوشش
scrambles کوشش
scrambled کوشش
endevour کوشش
endeavor کوشش
fist کوشش
attempt کوشش
fists کوشش
muss کوشش
strugglingly با کوشش
work کوشش
stru gglingly با کوشش
worked کوشش
effortlessly بی کوشش
effortless بی کوشش
scramble کوشش
attempted کوشش
stretch کوشش
stretches کوشش
conatus کوشش
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com