Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (32 milliseconds)
English
Persian
to affect something
[cultivate for effect]
کوشش کردن برای به نتیجه ای رسیدن
Other Matches
within reach of gunshot
کوشش کردن برای رسیدن به چیزی
to strain
کوشش سخت کردن
[برای رسیدن به هدف]
to catch at something
برای رسیدن بچیزی وگرفتن ان کوشش کردن وبدان نزدیک شدن
wrap up
به نتیجه رسیدن
fetch up
به نتیجه رسیدن
to turn out
به نتیجه
[ویژه ای]
رسیدن
talk out
<idiom>
بحث تا رسیدن به نتیجه
to come to a conclusion
به نتیجه ایی رسیدن
unearned icremrnt
افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
unearned increment
افزایش بهای ملک در نتیجه اباد شدن محل نه کوشش مالک
bring off
به نتیجه موفقیت امیزی رسیدن
aims
به نتیجه رسیدن قراول رفتن
aimed
به نتیجه رسیدن قراول رفتن
aim
به نتیجه رسیدن قراول رفتن
to make a r for something
برای رسیدن به چیزی نقاش کردن
throw one's weight around
<idiom>
ازنفوذ کسی برای رسیدن به چیزی استفاده کردن
futilitarian
کسی که معتقد است کوشش بشر بی فایده وبی نتیجه است
to graps at anything
برای گرفتن چیزی کوشش نمودن
fence off
کوشش برای کسب مقام نخست شمشیربازی
quick kick
کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
boomerangs
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranging
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomeranged
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
boomerang
وسیلهای برای رسیدن بهدفی یا
unidirectional soldification
روشی برای رسیدن به موادتک بلوری
write me the result
نتیجه را برای من بنویسید
radar mile
زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف
bar mitzvahs
جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
bar mitzvah
جشنی که برای رسیدن پسر باین سن بر پامیشود
lay over
<idiom>
به مکانی درراه رسیدن برای مدتی ماندن
blocked
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
blocks
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
boot
اجرای مجموعهای از دستورالعمل ها برای رسیدن به موقعیت مط لوب
block
یک دوره مسابقه بیلیارد برای رسیدن به امتیاز معین
means ends analysis
نوعی روش استدلال که در یک کوشش برای کاهش تفاوتهااز نقطه شروع تا هدف به عقب و جلو نظر می اندازد
He is a man who would stoop to anything .
آدمی است که بهر کاری تن می دهد ( برای رسیدن به هدفش )
stick bridge
پل دراز چوبی و فلزی کمکی برای رسیدن به گوی بیلیارد
shoot the gap
حمله بین محافظان خط برای رسیدن به توپدار یا پاس دهنده
plant
ذخیره نتیجه در حافظه برای استفاده بعدا
process
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
plants
ذخیره نتیجه در حافظه برای استفاده بعدا
normal
محدوده مورد نظر برای نتیجه یا عدد
processes
انجام دادن کارهایی برای تولید نتیجه
distaff
فرموک
[وسیله ای برای رسیدن پشم و پنبه به روش سنتی و دستی]
temporary storage
ثبات حافظه موقت برای نتیجه عملیات ALU
arithmetic
عملیات محاسباتی مجدد برای اطمینان از صحت نتیجه
monadic operator
عملی که از یک عملوند برای تولید نتیجه استفاده میکند
hybrid circuit
ترکیب مدارهای آنالوگ و دیجیتال در سیستم کامپیوتری برای رسیدن به هدف مخصوص
effective
آنچه برای تولید یک نتیجه مشخص قابل استفاده است
pull the pace
جلوافتادن و در نتیجه کاستن از فشار هوا برای نفرات عقب
pert
تعریف کارها و زمانی که هر یک نیاز دارند که برای رسیدن به هدف مرتب شده باشند
circularization
تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم
the end sanctifies the means
خوبی وبدی وسائل رسیدن بمقصودی پس از رسیدن به ان مقصودمعلوم میشود
underflow
نتیجه عملیات عددی که برای بیان با دقت کامپیوتر بسیار کوچک است
to exert oneself
کوشش کردن
tries
کوشش کردن
try
کوشش کردن
bend
کوشش کردن
labor
کوشش کردن
labour
کوشش کردن
labors
کوشش کردن
labored
کوشش کردن
attempt
کوشش کردن
striven
کوشش کردن
attempted
کوشش کردن
assays
کوشش کردن
strived
کوشش کردن
assay
کوشش کردن
strives
کوشش کردن
striving
کوشش کردن
strive
کوشش کردن
to bend effort
کوشش کردن
attempts
کوشش کردن
to make an effort
کوشش کردن
attempting
کوشش کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
beat
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
beats
گریختن ازچنگ مدافع رسیدن به پایگاه پیش از رسیدن توپ بیس بال صدای منظم پای اسب
to f. a dead horse
کوشش بی فایده کردن
to run one's head aginst a w
کوشش بیفایده کردن
to beat the air
کوشش بیهوده کردن
strains
کوشش زیاد کردن
to endeavor after anything
در پی چیزی کوشش کردن
strain
کوشش زیاد کردن
to milk the ram
کوشش بیهوده کردن
to break butterfly on wheel
کوشش بیهوده کردن
peg
کوشش کردن درجه
pegs
کوشش کردن درجه
to plough the sand
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands
کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to stain every nervers
منتهای کوشش خود را کردن
to lavisheffort
زیاد تلاش یا کوشش کردن
to guess at a riddle
کوشش درحل معمایی کردن
to come in first
پیش ازهمه رسیدن زودترازهمه رسیدن
to cultivate good manners
کوشش کردن با ادب رفتار بکنند
to slog one's guts out
<idiom>
با کوشش سخت کار کردن
[اصطلاح]
via
حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
decision
علامت گرافیکی در یک فلوچارت برای بیان تصمیم گیری و یک شاخه یا مسیر یا عملی با استفاده از نتیجه انتخاب میشود
decisions
علامت گرافیکی در یک فلوچارت برای بیان تصمیم گیری و یک شاخه یا مسیر یا عملی با استفاده از نتیجه انتخاب میشود
flag
جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
flags
جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
terrorism
عقیده به لزوم ادمکشی و ایجاد وحشت دربین مردم و یا سیستم فکری یی که هر نوع عملی را برای رسیدن به اهداف سیاسی جایز می داند
It wI'll eventually pay off.
با لاخره نتیجه خواهد رسید (نتیجه می دهد )
to come to a he
باوج رسیدن بمنتهادرجه رسیدن
to be a foregone conclusion
<idiom>
نتیجه حتمی
[نتیجه مسلم]
بودن
struggling
تقلا کردن کوشش کردن
struggled
تقلا کردن کوشش کردن
make a push
کوشش کردن عجله کردن
struggle
تقلا کردن کوشش کردن
struggles
تقلا کردن کوشش کردن
touches
رسیدن به متاثر کردن
touch
رسیدن به متاثر کردن
have
رسیدن به جلب کردن
having
رسیدن به جلب کردن
foregone conclusion
نتیجه حتمی نتیجه مسلم
completed
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
complete
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
completes
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
completing
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند
indexing
استفاده از کامپیوتر برای کامپایل کردن اندیس برای کتاب با انتخاب کردن کلمات و موضوعات مربوطه در متن
go to rack and ruin
<idiom>
نتیجه بد حاصل کردن
waste one's breath
<idiom>
بی نتیجه صحبت کردن
to be kept at bay
بی نتیجه حمله کردن
to get to somebody
[something]
به کسی دسترسی پیدا کردن
[ به چیزی رسیدن]
to entertain hopes
[for something]
آرزوی رسیدن
[به چیزی]
را در ذهن خود کردن
gathered
نتیجه گرفتن استباط کردن
conclude
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
concludes
نتیجه گرفتن استنتاج کردن
gather
نتیجه گرفتن استباط کردن
to snuff out
در نتیجه گل گیری خاموش کردن
do wonders
<idiom>
نتیجه عالی حاصل کردن
follow out
اخذ نتیجه دنبال کردن
rounding
خطا در نتیجه به علت گرد کردن عدد
break the wind
در نتیجه کنارزدن هوا کارنفر پشت سر را اسان کردن
baffles
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffling
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffled
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
baffle
دستپاچه کردن بی نتیجه کردن
DNS
پایگاه داده توزیع شده در سیستم اینترنت که نام ها را با آدرس مط ابق میکند مثلاگ می توانید از نام www.PCP.CO.UK برای رسیدن وب سایت Peter Collin Publishing استفاده کنید و نیاز به به آدرس پیچیده شبکهای
asynchronous computer
نوعی از کامپیوتر که در ان هر عمل در نتیجه سیگنالی که از تکمیل عمل قبلی حاصل میشود و یا در اثر اعلام امادگی وسیله لازم برای عمل بعدی اغاز میشود کامپیوترناهمگام
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
bread and point
سیب زمینی و نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
autos
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
potatoes and point
سیب زمینی یا نانش برای خوردن و بقیه اش برای نگاه کردن است
intubation
فرو کردن لوله در حنجرهای برای برای نگاه داشتن .....دیفتری و مانندان
auto
توانایی یک مدار برای احساس کردن و انتخاب خودکار نرخ صحیحی برای یک خط
personal
متصل یا وصل در سیستم برای مشخص کردن یا تامین اجازه برای کاربر
liberal education
اموزش و پرورشی که برای روشن کردن فکر باشد نه برای مقاصد پیشهای
turnaround time
زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است
diagnostics
اطلاع و پیام سیستم پس از تشخیص خطا برای کمک به کاربر برای تصحیح کردن آن
weight belt
کمربند با وزنه هایی برای سنگین کردن بدن غواص برای رفتن به عمق موردنظر
conferencing
اتصال چندین کامپیوتر وترمینال به هم برای اجازه دادن به گروهی از کاربران برای ارتباط برقرار کردن
skimming
محصولی را با قیمت بالاعرضه کردن برای اطمینان ازمقاومت ان و متعاقبا" تخفیف تدریجی دادن برای توسعه فروش
scramble
کوشش
stretched
کوشش
attempting
کوشش
conatus
کوشش
trial
کوشش
stretch
کوشش
stretches
کوشش
assays
کوشش
strugglingly
با کوشش
stru gglingly
با کوشش
attempted
کوشش
assay
کوشش
attempts
کوشش
worked
کوشش
trials
کوشش
attempt
کوشش
work
کوشش
muss
کوشش
endevour
کوشش
scrambling
کوشش
scrambles
کوشش
scrambled
کوشش
agonism
کوشش
effortlessly
بی کوشش
effortless
بی کوشش
endeavor
کوشش
effort
کوشش
efforts
کوشش
fist
کوشش
fists
کوشش
wait upon
پیشخدمتی کردن خدمت رسیدن و خدمت کردن
ikon
نشانه گرافیکی یا تصویری روی صفحه نمایش که در سیستم محاورهای به کار می رود برای تامین یک روش ساده برای مشخص کردن یک تابع
times
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
timed
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
slogged
کوشش سخت
strenuosity
کوشش بلیغ
slogs
کوشش سخت
all out
بامنتهای کوشش
diligency
کوشش پیوسته
labour
زحمت کوشش
labors
زحمت کوشش
slog
کوشش سخت
tries
ازمون کوشش
tugs
کشش کوشش
try
ازمون کوشش
labored
زحمت کوشش
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com