English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (34 milliseconds)
English Persian
fare گذراندن گذران کردن
fared گذراندن گذران کردن
fares گذراندن گذران کردن
faring گذراندن گذران کردن
Search result with all words
get on گذران کردن گذراندن
Other Matches
subsist گذران کردن
subsists گذران کردن
subsisting گذران کردن
subsisted گذران کردن
get along گذران کردن
to get along گذران کردن بسربردن
make ends meet <idiom> باپول شخصی گذران روزگار کردن
to do without any thing ازچیزی صرف نظرکردن بدون چیزی گذران کردن
while سپری کردن گذراندن
hang out <idiom> به بطالت گذراندن روزگار کردن
stand-off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-offs دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand off دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
subsistence گذران
transparent سو گذران
transparently سو گذران
feaster خوش گذران
transparently نور گذران
free living خوش گذران
pleasure seeking خوش گذران
to do well خوب گذران
feastful خوش گذران
free liver خوش گذران
transparent نور گذران
maintenance گذران خرجی
luxurious خوش گذران
life sustenance گذران زندگی
pastime تفریح کاروقت گذران
he makes a living with hispen بانویسندگی گذران میکند
dawdler بیهوده وقت گذران
sensual خوش گذران نفسانی
jovial خوش گذران عیاش
happy go lucky اسان گذران بیمار
living وسیله گذران معیشت
pastimes تفریح کاروقت گذران
epicures ادم خوش گذران وعیاش
epicure ادم خوش گذران وعیاش
infltrate با تراوش گذراندن تراوش کردن
averting گذراندن
averted گذراندن
avert گذراندن
pass گذراندن
passed گذراندن
to have a rough time بد گذراندن
to be at ease به گذراندن
averts گذراندن
surviving گذراندن
to rime away one's time گذراندن
survive گذراندن
survives گذراندن
survived گذراندن
passes گذراندن
to make a shift گذراندن
temporizing وقت گذراندن
temporising وقت گذراندن
to rub through or along بسختی گذراندن
Sundays یکشنبه را گذراندن
Sunday یکشنبه را گذراندن
to gain time به بهانه گذراندن
laugh away با خنده گذراندن
to rough it سخت گذراندن
piddle وقت گذراندن
temporizes وقت گذراندن
temporized وقت گذراندن
filtering از صافی گذراندن
piddles وقت گذراندن
to sleep away one's time بخواب گذراندن
piddled وقت گذراندن
to enjoy oneself خوش گذراندن
temporised وقت گذراندن
temporize وقت گذراندن
To overstep the mark. To go too far. از حد معمول گذراندن
leach از صافی گذراندن
play away به بازی گذراندن
niggle وقت گذراندن
idlest وقت گذراندن
niggled وقت گذراندن
filtration از صافی گذراندن
idles وقت گذراندن
idled وقت گذراندن
belate ازموقع گذراندن
filrate از صافی گذراندن
temporises وقت گذراندن
niggles وقت گذراندن
token passing گذراندن نشانه
interlace ازهم گذراندن
to laugh away با خنده گذراندن
temporalize وقت گذراندن
idle وقت گذراندن
aestivate تابستان را گذراندن
temporises بدفع الوقت گذراندن
temporizes بدفع الوقت گذراندن
outwear کهنه شدن گذراندن
temporised بدفع الوقت گذراندن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
serve one's term of imprisonment حبس خود را گذراندن
temporalize بدفع الوقت گذراندن
temporising بدفع الوقت گذراندن
weekends تعطیل اخرهفته را گذراندن
passes گذراندن تصویب شدن
jauk بیهوده وقت گذراندن
weekend تعطیل اخرهفته را گذراندن
dawdle بیهوده وقت گذراندن
get through به پایان رساندن گذراندن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
temporize بدفع الوقت گذراندن
temporizing بدفع الوقت گذراندن
temporized بدفع الوقت گذراندن
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
to stay overnight مدت شب را [جایی] گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
infltrate از سوراخهای صافی گذراندن
To pass a bI'll through parliament . لایحه یی را از مجلس گذراندن
hang around وقت را به بطالت گذراندن
procrastinate بدفع الوقت گذراندن
procrastinated بدفع الوقت گذراندن
procrastinates بدفع الوقت گذراندن
To review the past in ones minds eye . گذشته را از نظر گذراندن
procrastinating بدفع الوقت گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
lobbies برای گذراندن لایحهای
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
to talk away بصحبت یاگفتگو گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
dillydally بیهوده وقت گذراندن
lobbied برای گذراندن لایحهای
gripping بریدگی برای گذراندن اب
grips بریدگی برای گذراندن اب
passed گذراندن تصویب شدن
to mope a way به افسردگی و پکری گذراندن
lobby برای گذراندن لایحهای
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
gripped بریدگی برای گذراندن اب
grip بریدگی برای گذراندن اب
pass گذراندن تصویب شدن
moon بیهوده وقت گذراندن
reeve طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to loaf a way one's time وقت خود را ببطالت گذراندن
testamur گواهی نامه گذراندن امتحانات
To bring something to someones attention . چیزی را ازنظر کسی گذراندن
passed گذرگاه کارت عبور گذراندن
pass گذرگاه کارت عبور گذراندن
passes گذرگاه کارت عبور گذراندن
To get a pass. امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
to p at or in an occpation بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
peels گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
dally وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesce بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozing خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallies وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
snoozes خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallying وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
peel گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
snooze خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
dallied وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesced بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalescing بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
to pull any one across a river کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
serve گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalesces بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
served گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
serves گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
passed گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
reeve ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
push ball بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
point after touchdown [یک امتیاز با گذراندن توپ بر فراز دروازه با ضربه پا پس از کسب شش امتیاز با رسیدن به پشت خط پایان]
aestivate رخوت تابستانی داشتن تابستان را بحال رخوت گذراندن
slugs یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slugged یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
slug یواش یواش وکرم واربیهوده وقت گذراندن
wear stripes دوره زندانی را گذراندن زندانی بودن
throughput capacity فرفیت عبور دهی کالا فرفیت تخلیه و عبوردهی بارانداز یا اسکله فرفیت گذراندن کالا
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com