English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (26 milliseconds)
English Persian
ferried گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferries گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferry گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
ferrying گذر دادن ازیک طرف رودخانه بطرف دیگر عبور دادن
Other Matches
ferryboats قایقی که بوسیله سیم یا طناب وغیره ازیک سوی رودخانه بسوی دیگر میرود
ferryboat قایقی که بوسیله سیم یا طناب وغیره ازیک سوی رودخانه بسوی دیگر میرود
up the river سوی سر چشمه رودخانه بطرف بالای رودخانه
gybe ازیک سوبسوی دیگرجنبیدن تغییرجهت دادن
leaned تکیه دادن بطرف
leans تکیه دادن بطرف
lean تکیه دادن بطرف
riverward بطرف رودخانه
to push down بطرف پایین هل دادن یا پرت کردن
retrieval عمل جستجو, محل دادن وبهبود اطلاعات ازیک فایل یا رسانه ذخیره سازی
permeability قابلیت عبور دادن رطوبت
reeve عبور دادن طناب از شیار
permeable قابل عبور دادن رطوبت
deliberate crossing عبور با فرصت از رودخانه
ferryboats قایق عبور از رودخانه
hasty crossing عبور تعجیلی از رودخانه
forced crossing عبور اجباری از رودخانه
ferryboat قایق عبور از رودخانه
reduces تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduce تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
franks اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
frankest اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
franker اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
frank اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
franking اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
franked اجازه عبور دادن مجانا فرستادن
distortions اختلاف ناطلوب بین قبل و بعد از عبور سیگنال ازیک قطعه
distortion اختلاف ناطلوب بین قبل و بعد از عبور سیگنال ازیک قطعه
itineration ازیک جابجایی دیگر
aliunde ازیک جای دیگر
from stem to stern ازیک سربسر دیگر
fuse آب شدن فیوز با عبور دادن جریان زیاد از آن
fused آب شدن فیوز با عبور دادن جریان زیاد از آن
to vote plump رای خود را بیک تن دادن جایی که بتوان برای بیش ازیک تن رای داد
weaving shed [فضای خالی بین تارهای ضربی جهت عبور دادن پود.]
to rub a thing in چیز دیگر دادن
athwart از طرفی بطرف دیگر
metastasize گسترش یافتن مرض ازیک نقطهء بدن به نقطه دیگر
intruder قرار دادن چیزی در چیز دیگر
exchanges دادن چیزی به جای چیز دیگر
contango از دفتری به دفتر دیگر انتقال دادن
exchanged دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchange دادن چیزی به جای چیز دیگر
exchanging دادن چیزی به جای چیز دیگر
intruders قرار دادن چیزی در چیز دیگر
to have done برای کسی [دیگر] انجام دادن
transpose بطرف دیگر معادله بردن
transposes بطرف دیگر معادله بردن
transposing بطرف دیگر معادله بردن
bloop عبور دادن مغناطیس از روی نوار برای پاک کردن سیگنالهایی که نیازی به آنها نیست
superimposing قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimposes قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
superimpose قرار دادن چیزی در بالای چیز دیگر
substitute قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
interpolate در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
carries حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
interpolating در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
interpolates در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
substituting قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
carrying حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
interpolated در میان عبارات دیگر جا دادن داخل کردن
carried حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
substituted قرار دادن چیزی درمحل چیز دیگر.
acculturate نقل و انتقال دادن فرهنگ یک جامعه به جامعهء دیگر
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
transposition انتقال اعدادمعلوم بیکسو ومجولات بطرف دیگر معادله فراگذاری
shed stick چوب هاف [چوبی است نازک تر از کوجی که برای جدا کردن تارها در موقع عبور دادن پود بکار می رود.]
ratline عملیات عبور دادن مواد وپرسنل بطور پنهانی از مرزیا داخل داخل منطقه دشمن
relay ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
relayed ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
relays ارسال داده ازیک منبع وسپس ارسال آن به نقط ه دیگر
imethod روش ارسال پیام یک طرفه ازیک ایستگاه به ایستگاه دیگر
cross modulation مدولاسیون ناخواسته که ازیک کاریر به کاریر دیگر درهمان گیرنده تاثیر میگذارد
slewing سرعت حرکت ابزارهای ماشینی کنترل شده عددی ازیک محل به محل دیگر
passage of lines عبور کردن ازخط یک یکان دیگر
backslash کاراکتر ASC II که در MS DOS برای نشان دادن ریشه دایرکتوری دیسک مثل C: یا مسیر دیگر به کار می روند
take sides <idiom> حفافت ازیک طرف به طرف دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
invitation عمل پردازنده برای اتصال وسیله دیگر و امکان دادن به آن برای ارسال پیام
invitations عمل پردازنده برای اتصال وسیله دیگر و امکان دادن به آن برای ارسال پیام
stacks قرار دادن یک بازیگر یا بیشترپشت بازیگر دیگر برای پنهان کردن طرح مانور از حریف
stacked قرار دادن یک بازیگر یا بیشترپشت بازیگر دیگر برای پنهان کردن طرح مانور از حریف
stack قرار دادن یک بازیگر یا بیشترپشت بازیگر دیگر برای پنهان کردن طرح مانور از حریف
switching مرکز مخابرات مرکزتلفن خودکار حرکت دادن خودروها از یک نقطه به نقطه دیگر برای بارگیری یاتخلیه
blitter عنصر الکترونیکی که برای حرکت دادن یک تصویر از یک ناحیه حافظه به ناحیه دیگر طراحی شده است
jump instruction دستور برنامه نویسی برای خاتمه دادن به یک سری دستورات و هدایت پردازنده به بخش دیگر برنامه
to put any one up to something کسیرا از چیزی اگاهی دادن کسیرادر کاری دستور دادن
to sue for damages عرضحال خسارت دادن دادخواست برای جبران زیان دادن
example is better than precept نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
defined 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
define 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defines 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
defining 1-ثبت دادن یک مقدار به متغیر. 2-نسبت دادن خصوصیات پردازنده یا داده به چیزی
shift keys که تابع دوم کلیدها را ایجاد میکند, مصل مجموعه حروف دیگر , با تغییر دادن خروجی به صورت حروف بزرگ
shift key که تابع دوم کلیدها را ایجاد میکند, مصل مجموعه حروف دیگر , با تغییر دادن خروجی به صورت حروف بزرگ
conducts هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conduct هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducted هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
conducting هدایت کردن انتقال دادن انجام دادن رفتار
televise درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
formation سازمان دادن نیرو تشکیل دادن صورت بندی
expands توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
televises درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
expanding توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifted انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
shift انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
expand توسعه دادن و افزایش دادن حجم یا مقدار چیزی
shifts انتقال دادن اتش تغییرمکان دادن اتشها و یایکانها
from pillar to post ازیک وسیله به وسیله دیگر
to picture شرح دادن [نمایش دادن] [وصف کردن]
adjudging با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
developments گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
development گسترش دادن یکانها توسعه دادن نمو
adjudged با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
adjudges با حکم قضایی فیصل دادن فتوی دادن
shifting حرکت دادن تغییر سمت دادن لوله
outdoes بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdo بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
outdoing بهتر از دیگری انجام دادن شکست دادن
afflux خیزاب بالاامدن سطح اب رودخانه بوسیله کاهش عرض رودخانه
organization of the ground سازمان دادن یا ارایش دادن زمین
greaten درشت نشان دادن اهمیت دادن
advances ترقی دادن ترفیع رتبه دادن
allowance جیره دادن فوق العاده دادن
square away سروسامان دادن به دردسترس قرار دادن
organisations سازمان دادن ارایش دادن موضع
indemnify غرامت دادن به تامین مالی دادن به
promulge انتشار دادن بعموم اگهی دادن
organizations سازمان دادن ارایش دادن موضع
organization سازمان دادن ارایش دادن موضع
allowances جیره دادن فوق العاده دادن
affluent رودخانه ای که به داخل رودخانه بزرگتر یا دریاچه بریزد.
liman خلیج مصب رودخانه مدخل رودخانه
diode قطعه الکترونیکی که به جریان الکتریک اجازه عبور از یک جهت ونه جهت دیگر میدهد
transition عبور تغییر از یک حالت بحالت دیگر مرحله تغییر
transitions عبور تغییر از یک حالت بحالت دیگر مرحله تغییر
drags حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
dragged حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
drag حرکت دادن mouse هنگام پایین نگهداشتن دکمه برای حرکت دادن یک تصویر یا نشانه روی صفحه
mouses وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamically اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
dynamic اختصاص دادن حافظه به یک برنامه در صورت نیاز به جای اختصاص دادن بلاکهایی پیش از اجرا
triple option بازی تهاجمی با3 اختیار دادن توپ به مدافع پرتاب بازیگرمیانی حفظ توپ و دویدن باان یا پاس دادن
house منزل دادن پناه دادن
promote ترفیع دادن درجه دادن
assigns نسبت دادن تخصیص دادن
insulted فحش دادن دشنام دادن
promoted ترفیع دادن ترویج دادن
promoted ترفیع دادن درجه دادن
decern تشخیص دادن تمیز دادن
promote ترفیع دادن ترویج دادن
lend عاریه دادن اجاره دادن
assigning نسبت دادن تخصیص دادن
order سفارش دادن دستور دادن
promoting ترفیع دادن درجه دادن
massage ماساژ دادن تغییر دادن
incises چاک دادن شکاف دادن
massaged ماساژ دادن تغییر دادن
massages ماساژ دادن تغییر دادن
prefers ترجیح دادن برتری دادن
promotes ترفیع دادن ترویج دادن
prefer ترجیح دادن برتری دادن
illustrate شرح دادن نشان دادن
illustrating شرح دادن نشان دادن
massaging ماساژ دادن تغییر دادن
incise چاک دادن شکاف دادن
promoting ترفیع دادن ترویج دادن
irritates خراش دادن سوزش دادن
promotes ترفیع دادن درجه دادن
purging غرامت دادن جریمه دادن
lends عاریه دادن اجاره دادن
effectuate انجام دادن صورت دادن
relate گزارش دادن شرح دادن
irritate خراش دادن سوزش دادن
illustrates شرح دادن نشان دادن
relates گزارش دادن شرح دادن
irritated خراش دادن سوزش دادن
preferring ترجیح دادن برتری دادن
incised چاک دادن شکاف دادن
assigned نسبت دادن تخصیص دادن
inform اطلاع دادن گزارش دادن
judge حکم دادن تشخیص دادن
embellishes ارایش دادن زینت دادن
mitigates تخفیف دادن تسکین دادن
mitigate تخفیف دادن تسکین دادن
to follow up ادامه دادن قوت دادن
slashed چاک دادن شکاف دادن
organizes سازمان دادن ارایش دادن
judged حکم دادن تشخیص دادن
organizing سازمان دادن ارایش دادن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com