English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (40 milliseconds)
English Persian
forgather گرد امدن اجتماع کردن
Other Matches
congregates اجتماع کردن
congregate اجتماع کردن
congregating اجتماع کردن
congregated اجتماع کردن
flocculate اجتماع کردن
riots اجتماع و بلوا کردن
rioting اجتماع و بلوا کردن
riot اجتماع و بلوا کردن
rioted اجتماع و بلوا کردن
assembly بستن و سوار کردن قطعات اسلحه اجتماع یکانها
stretch منبسط کردن کش امدن
stretched منبسط کردن کش امدن
stretches منبسط کردن کش امدن
to turn up رد کردن از خاک دراوردن امدن
souffles پف کردن یا بالا امدن غذا
souffle پف کردن یا بالا امدن غذا
ceasing بند امدن تمام کردن
ceased بند امدن تمام کردن
cease بند امدن تمام کردن
ceases بند امدن تمام کردن
interjects در میان امدن مداخله کردن
interjecting در میان امدن مداخله کردن
interjected در میان امدن مداخله کردن
interject در میان امدن مداخله کردن
gam گرد امدن بازدید کردن
soufflTs پف کردن یا بالا امدن غذا
exults جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exult جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
heralding از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralded از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
heralds از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
herald از امدن یاوقوع چیزی خبر دادن اعلام کردن
disforest ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
assemblages اجتماع
assemblage اجتماع
union اجتماع
unions اجتماع
socio- اجتماع
processions اجتماع
gatherings اجتماع
consensus اجتماع
reunions اجتماع
gathering اجتماع
reunion اجتماع
procession اجتماع
public meeting اجتماع
meeting اجتماع
society اجتماع
societies اجتماع
mustered اجتماع
conjunctions اجتماع
muster اجتماع
conjunction اجتماع
mustering اجتماع
association اجتماع
hurricane اجتماع
meetings اجتماع
hurricanes اجتماع
communities اجتماع
commonweal اجتماع
associations اجتماع
musters اجتماع
milieu اجتماع
community اجتماع
milieux اجتماع
milieus اجتماع
concourses محل اجتماع
assembly اجتماع انجمن
meetings ملاقات اجتماع
overloads اجتماع مهاجمان
aggregation اجتماع توده
crowd شلوغی اجتماع
parade اجتماع مردم
paraded اجتماع مردم
meeting ملاقات اجتماع
therapeutic community اجتماع درمانی
rallied اجتماع مجدد
rally اجتماع مجدد
overload اجتماع مهاجمان
crowds شلوغی اجتماع
concourse محل اجتماع
rallies اجتماع مجدد
overloaded اجتماع مهاجمان
official meeting اجتماع رسمی
parades اجتماع مردم
klatch اجتماع خودمانی
klatsch اجتماع خودمانی
societies جامعه اجتماع
collection اجتماع مجموعه
collections اجتماع مجموعه
societal وابسته به اجتماع
commune اجتماع تعاونی
communed اجتماع تعاونی
communes اجتماع تعاونی
communing اجتماع تعاونی
turn out اجتماع ازدحام
society جامعه اجتماع
parading اجتماع مردم
accru اجتماع فراهم شدگی
guildhalls محل اجتماع اصناف
guildhall محل اجتماع اصناف
The various strata of society. طبقات مختلف اجتماع
riotous assembly اجتماع و مواضعه اشوبگرانه
franklin طبقه متوسط اجتماع
community psychology روانشناسی اجتماع نگر
union [set theory] اجتماع [مجموعه] [ریاضی]
ratag طبقات پایین اجتماع
the rabble طبقات پایین اجتماع
subclass طبقه سوم [اجتماع]
scurf شوره سر وازده اجتماع
lower class سطح پایین [اجتماع]
pentapolis اجتماع پنج شهر
subclass سطح پایین [اجتماع]
underclass طبقه سوم [اجتماع]
grass roots اجتماع محلی منشاء
scum طبقه وازده اجتماع
trigon اجتماع سه ستاره باهم
underclass سطح پایین [اجتماع]
lower class طبقه سوم [اجتماع]
huddling ازدحام اجتماع افراد یک تیم
foyer مرکز اجتماع راهرو بزرگ
upper class وابسته به طبقات بالای اجتماع
huddles ازدحام اجتماع افراد یک تیم
upper classes وابسته به طبقات بالای اجتماع
haunts محل اجتماع تبه کاران
huddle ازدحام اجتماع افراد یک تیم
haunt محل اجتماع تبه کاران
foyers مرکز اجتماع راهرو بزرگ
forums بازار محل اجتماع عموم
lower class طبقه پست وپایین اجتماع
antisocial مخل اجتماع دشمن جامعه
subclass طبقه پست وپایین اجتماع
underclass طبقه پست وپایین اجتماع
guild اتحادیه محل اجتماع اصناف
guilds اتحادیه محل اجتماع اصناف
redezvous وعده ملاقات اجتماع مجدد
vespiary اجتماع زنبوران دستهای زنبور
forum بازار محل اجتماع عموم
upperclassman عضو صنوف ممتازه اجتماع
unsociable گریزان از اجتماع غیر اجتماعی
communitarian عضو انجمن یا اجتماع کمونیستی
huddled ازدحام اجتماع افراد یک تیم
rout اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
routs اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
routed اجتماع برای اشوب یا کارخلاف قانون
integration یکپارچگی اتحاد عناصر مختلف اجتماع
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
lurked جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurks جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurk جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
lurking جهش کردن پس از کمین از کمین در امدن
outside art [هنری که خارج از چهارچوب رسمی و فرهنگی اجتماع باشد]
camporee اجتماع پسران ودختران پیش اهنگ از ناحیه معینی
casework مطالعه بسیط اجتماع و محیط فرد یا خانواده برای تشخیص مرض ودرمان
to turn out بیرون دادن بیرون کردن سوی بیرون برگرداندن بیرون اوردن امدن
succumb از پا در امدن
ensued از پس امدن
to come back پس امدن
to come over امدن
peter کم امدن
lengthened کش امدن
succumbed از پا در امدن
succumbing از پا در امدن
succumbs از پا در امدن
comes امدن
behove امدن به
behoove امدن به
fall short کم امدن
to pass on امدن
proves در امدن
proved در امدن
ensues از پس امدن
to come in to line در صف امدن
come امدن
succee از پی امدن
to fall short کم امدن
venue امدن
venues امدن
lengthen کش امدن
lengthening کش امدن
run short کم امدن
come away ور امدن
ensue از پس امدن
prove در امدن
lengthens کش امدن
alighting فرود امدن
land vi بخشکی امدن
alight فرود امدن
bleed خون امدن از
descends فرود امدن
to catch the fancy of خوش امدن
bleeds خون امدن از
follows در ذیل امدن
to puff up بالا امدن
to puff out پف پف بیرون امدن
descends پایین امدن
to puff out بالا امدن
ductility خاصیت کش امدن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com