Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (3 milliseconds)
English
Persian
ravenous hunger
گرسنگی زیاد
ravenousness
گرسنگی زیاد
Search result with all words
ravenously
با گرسنگی زیاد
Other Matches
load call
وسیلهای مملو از سیال برای ایجاد نیروهای زیاد با دقت زیاد
compression ignition
احتراق مخلوط سوخت و هوادر اثر دمای زیاد حاصل ازترکم و فشار زیاد در سیلندرموتور دیزل
I didnt get much sleep.
زیاد خوابم نبرد ( زیاد نخوابیدم)
hungers
گرسنگی
esurience
گرسنگی
hungrily
با گرسنگی
hunger
گرسنگی
starvation
گرسنگی
hungering
گرسنگی
hungered
گرسنگی
hungriest
دچار گرسنگی
belly pinched
گرسنگی خورده
hungrier
حاکی از گرسنگی
starveling
گرسنگی خورده
hungered
[arch]
حاکی از گرسنگی
bulimy
ناخوشی گرسنگی
hungrily
از روی گرسنگی
under the stimulus of hunger
از فشار گرسنگی
hungriest
حاکی از گرسنگی
He fainted from hunger.
از گرسنگی غش کردوافتاد
hungry
حاکی از گرسنگی
hungry
دچار گرسنگی
starved
گرسنگی کشیدن
strave
از گرسنگی مردن
strave
گرسنگی خوردن
starvation
گرسنگی کشیدن
starving
گرسنگی دادن
starving
از گرسنگی مردن
starving
گرسنگی کشیدن
starves
گرسنگی دادن
starves
از گرسنگی مردن
starves
گرسنگی کشیدن
starved
گرسنگی دادن
starved
از گرسنگی مردن
starve
گرسنگی کشیدن
starve
از گرسنگی مردن
hungrier
دچار گرسنگی
to starve to death
از گرسنگی مردن
hungered
[arch]
گرسنگی نما
strave
گرسنگی کشیدن
hunger pangs
دردهای گرسنگی
hunger drive
سائق گرسنگی
famish
گرسنگی دادن
famish
گرسنگی کشیدن
sensation of hunger
احساس گرسنگی
patience of hunger
تاب گرسنگی
patience of hunger
طاقت گرسنگی
starve
گرسنگی دادن
hungry
گرسنگی اور حریص
i am famishing
از گرسنگی دارم می میرم
to die of hunger
[thirst]
از گرسنگی
[تشنگی]
مردن
to be reduced to starvation
اجبارا گرسنگی کشیدن
hungrier
گرسنگی اور حریص
a pang of hunger
احساس ناگهانی گرسنگی
hungriest
گرسنگی اور حریص
to feel
[a bit]
peckish
کمی حس گرسنگی کردن
many d. of hunger
بسیاری از گرسنگی می میرند
hunger pain
درد گرسنگی
[پزشکی]
hungered
[arch]
گرسنگی اور خشک
overbuild
زیاد ساختمان کردن در بخشی از شهرکه زیاد دران ساختمان کرده اند
iam not patient of hunger
من نمیتوانم تاب گرسنگی رابیاورم
hunger osteopathy
بیماری استخوانی ناشی از گرسنگی
The soldiers died from illness and hunger.
سربازان از گرسنگی و بیماری مردند.
I've got the munchies.
یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
Do you feel hungry?
شما احساس گرسنگی می کنید؟
hungers
گرسنگی دادن گرسنه شدن
hunger
گرسنگی دادن گرسنه شدن
hungered
گرسنگی دادن گرسنه شدن
I feel faint with hunger.
از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
acoria
مرض گرسنگی داء الجوع
We suffered hunger for a few days .
چند روز گرسنگی کشیدیم
hungering
گرسنگی دادن گرسنه شدن
I'm starving
[to death]
.
از گرسنگی دارم میمیرم.
[اصطلاح مجازی]
I'm not a bit hungry.
یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
to starve into surrender
گرسنگی دادن وناگزیربه تسلیم کردن
Hunger begets crime.
گرسنگی سبب جرم و جنایت میشود.
to hold somebody in great respect
کسی را زیاد محترم داشتن
[احترام زیاد گذاشتن به کسی]
surcharges
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
surcharge
زیاد بار کردن تحمیل کردن زیاد پر کردن اضافه کردن
high speed
با سرعت زیاد راندن با سرعت زیاد
numerous
زیاد
mickle or muckle
زیاد
mickle
زیاد
populous
زیاد
muckle
زیاد
not a lettle
زیاد
ranksack
زیاد
intense
زیاد
superabundant
زیاد
extortionate
زیاد
plethoric
زیاد
extortionary
زیاد
no end of
زیاد
many
زیاد
supererogatory
زیاد
copious
زیاد
much
زیاد
profoundly
زیاد
outrageously
زیاد
to a large extent
زیاد
overly
زیاد
vastly
زیاد
profusely
زیاد
greatly
زیاد
wide
زیاد
too much
زیاد
heavily
زیاد
rife
زیاد
widest
زیاد
late
زیاد
plaguily
زیاد
quite a few
<idiom>
زیاد
extensive
زیاد
very
زیاد
squeamishly
زیاد
squeamishness
زیاد
wider
زیاد
over and above
زیاد
greatest
زیاد
great-
زیاد
great
زیاد
excessive
زیاد
heartbreak
غم زیاد
highs
زیاد
tremendously
زیاد
immoderate
زیاد
intensively
زیاد
overmuch
زیاد
highly
زیاد
for all the world
بی کم و زیاد
thickest
زیاد
hugely
زیاد
generous
زیاد
highest
زیاد
high
زیاد
intensely
زیاد
swingeing
زیاد
in excess
زیاد
mortally
زیاد
effusively
زیاد
thicker
زیاد
widely
زیاد
fulsome
زیاد
thick
زیاد
large adv
زیاد
immane
زیاد
in quantities
زیاد
heart break
غم زیاد
egregiously
زیاد
glaring
زیاد
too
زیاد
overburdensome
زیاد سنگین
overbusy
زیاد مشغول
multiplied
زیاد شدن
overdrssed
زیاد اراسته
hyperemployment
اشتغال زیاد
overloads
زیاد پر کردن
hyperidrosis
تعرق زیاد
multiplies
زیاد شدن
swarms
دسته زیاد
multiplying
زیاد شدن
torrid
زیاد گرم
quaff
زیاد نوشیدن
oodles
خیلی زیاد
swarm
دسته زیاد
hypercathexis
نیروگذاری زیاد
swarmed
دسته زیاد
multiply
زیاد شدن
overlabour
زیاد کارکردن
excessive eating
خوردن زیاد
polymathy
دانش زیاد
polyphagia
اشتهای زیاد
full tilt
باسرعت زیاد
high yielding farms
با بازده زیاد
furor
خشم زیاد
polyuria
ادرار زیاد
pretentiously
با ادعای زیاد
grnish
زیاد کردن
h.f.
بسامد زیاد
high vacuum
خلاء زیاد
high spin
چرخش زیاد
high pressure
فشار زیاد
high precison
دقت زیاد
heavy poll
رایهای زیاد
high altitude
از ارتفاع زیاد
overload
زیاد پر کردن
frequent visiting
دیدنی زیاد
overloaded
زیاد پر کردن
overmoke
زیاد سیگارکشیدن
exquisite taste
سلیقه زیاد
excessive love
دوستی زیاد
high yield
با بازده زیاد
exuberantly
بفراوانی زیاد
fervidity
گرمی زیاد
fervidness
گرمی زیاد
finicality
خودارایی زیاد
lots
خیلی زیاد
overrider
حق دلالی زیاد
overstock
زیاد پر کردن
overvoltage
فشار زیاد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com