English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 85 (5 milliseconds)
English Persian
snowed under گرفتار درگیرکار پرمشغله
Other Matches
hardscrabble پرمشغله
rush-hour ساعت پرمشغله
preoccupied شیفته پرمشغله
ado پرمشغله بودن گرفتاری
benighted گرفتار تاریکی شدن درکوهستان گرفتار در تاریکی
fogbound گرفتار مه
preoccupied گرفتار
captive گرفتار
captives گرفتار
entangled گرفتار
afoul گرفتار
woebegone گرفتار غم
in for گرفتار
ill at ease گرفتار
mousetraps گرفتار کردن
snarly گرفتار دام
stormbound گرفتار توفان
thirl گرفتار کردن
to lay hold on گرفتار کردن
pensive پکر گرفتار غم
tangles گرفتار کردن
tangle گرفتار کردن
snard گرفتار کردن
run into گرفتار شدن
incumber گرفتار کردن
windbound گرفتار باد
embarrassed with debts گرفتار قرض
enamored گرفتار عشق
enswathe گرفتار کردن
mousetrap گرفتار کردن
overladen سخت گرفتار
enwrap گرفتار کردن
involving گرفتار کردن
overtaken گرفتار کردن
to be in love گرفتار بودن
involves گرفتار کردن
involve گرفتار کردن
involved مبهم گرفتار
hard-pressed سخت گرفتار
hard pressed سخت گرفتار
overtakes گرفتار کردن
overtake گرفتار کردن
entangle گرفتار کردن
to let in for گرفتار یا دچار کردن
go through changes <idiom> گرفتار تغییرات شدن
inviscate در چسب گرفتار کردن
to flounder گیر و گرفتار شدن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
i am in a sorry hopeless etc بدجوری گرفتار شده ام
conscience-stricken گرفتار عذاب وجدان
entoil گرفتار مخمصه کردن
i am awkwardly situated بد جوری گرفتار شده ام
To be trapped. دربند افتادن ( گرفتار شدن )
I have entangled myself with the banks . خودم را گرفتار بانک ها کردم
up the pole گرفتار در تنگنا واقع شده
immesh در دام نهادن گرفتار کردن
I have all kinds of problems. هزار جور گرفتار ؟ دارم
he was in a sorry pickel بد جوری گرفتار شده بود
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
lure بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lured بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
lures بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
luring بطمع طعمه یاسودی گرفتار کردن
to implicate somebody in something کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
to involve somebody in something [negative] کسی را با چیزی [منفی] گرفتار کردن
gill net گیر کرده ماهی را گرفتار میسازد
Blessings are not valued till they are gone. <proverb> قدر عافیت کسى داند که به مصیبتى گرفتار آید.
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
to get caught up in something در چیزی گیر کردن [افتادن] [گرفتار شدن] [اصطلاح روزمره] [اصطلاح مجازی]
binds گرفتار واسیر کردن مقید کردن
bind گرفتار واسیر کردن مقید کردن
to run in گرفتار کردن انتخاب کردن
implicating گرفتار کردن مشمول کردن
implicated گرفتار کردن مشمول کردن
implicate گرفتار کردن مشمول کردن
implicates گرفتار کردن مشمول کردن
hallucinate گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinated گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinates گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
hallucinating گرفتار اوهام وخیالات شدن حالت هذیانی پیدا کردن هذیانی شدن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com